تارنگاشت عدالت – بایگانی دورۀ دوم

۲۷ خرداد ۱۳۸۹
منبع: مسایل سیاسی، نشریه تئوریک حزب کمونیست ایالات متحده آمریکا
‏٨‏‎ ‎مارس ۲۰۱۰‏
نویسنده: توماس ریگینز

انگلس در بارۀ حقوق بشر و لغو طبقات‏

 

فردریش انگلس در کتاب «آنتی دورینگ» خود تئوری‌های اجتماعی اوژن دورینگ فیلسوف و اقتصاددان ‏آلمانی را به نقد می‌کشد. من در این مقاله نقد انگلس از نظرات دورینگ پیرامون منشاء مفهوم برابری و ‏هم‌چنین شیوه او برای مطالعه موضوعات فلسفی را بررسی می‌کنم.‏

انگلس در ابتدا شیوه تحلیل دورینگ را مورد بحث قرار می‌دهد. دورینگ فکر می‌کند که فرد پس از تجزیه یک ‏موضوع به ساده‌ترین اجزاء آن، می‌تواند با استفاده از قضایای ریاضی، منطقاً آنچه را که ماهیت حقیقی آن ‏است، استنتاج نماید. انگلس این را یک شیوه ابتدایی می‌نامد. با این شیوه شما منطقاً ماهیت موضوع را از ‏مفهوم آن، نه از خود موضوع، استنتاج می‌کنید. سپس روند را وارونه می‌کنید. شما مفهوم از نوساخته ‏شدۀ موضوع را می‌گیرید و سپس با استفاده از آن ماهیت موضوع را به جای مطالعۀ خود موضوع مورد ‏قضاوت قرار می‌دهید.‏

همان‌طور که انگلس اشاره می‌کند دورینگ در بحث از نابرابری، ماهیت جامعه را «به جای روابط اجتماعی ‏واقعی انسان‌های اطراف خود»، از منطق استنتاج می‌کند. دورینگ می‌گوید که ساده‌ترین شکل جامعه فقط ‏از دو انسان تشکیل می‌شود. در اینجا فقط دو اراده انسانی دارید و در این مرحله این دو کاملاً با یکدیگر ‏برابرند. دورینگ از اینجا می‌گوید ما می‌توانیم «توسعۀ مفاهیم بنیادین حق» را استنتاج نماییم. راستی، این ‏دو انسان، مرد هستند.‏

انگلس این دو مرد برابر را «اشباح» می‌نامد، زیرا برای آن‌که آن‌ها کاملاً برابر باشند باید از هر تمایز زندگی ‏واقعی، از آنجمله تمایزات جنسی و تجریبات، آزاد باشند، و در نتیجه فقط مخلوقات انتزاعی مغز دورینگ ‏می‌شوند، نه انسان‌های اصلاً واقعی. اگر آن‌ها کاملاً برابرند، پس چه چیزی تبدیل شدن یکی به زیردست ‏دیگری را توجیه می‌کند؟

خوب، همان‌طور که انگلس توضیح می‌دهد، اگر یکی از این دو اراده «مبتلای به خودفرمانی ناکافی باشد» ‏آن موقع دورینگ زیردست بودن او را مجاز کرده است. به عبارت دیگر، اراده‌های کلاً برابر به هیچ‌وجه کلاً برابر ‏نیستند. انگلس دو مثال دیگر از دورینگ می‌آورد که در آن‌ها برابری با نابرابری و زیردست بودن جایگزین ‏شده است: آن‌ها عبارتند از «موقعی که دو شخص «اخلاقاً نابربرند» و موقعی که آن‌ها از نظر عقلی ‏نابرابرند. البته، این هر دورینگ و پیروان او هستند که ویژگی‌های اخلاقی و عقلی تعیین می‌کنند.‏

انگلس نتیجه می‌گیرد، همه این‌ها برای این است که نشان داده شود که دورینگ یک نگرش سطحی و ‏مخدوش به مفهوم برابری دارد. اما این بدین معنی نیست که ایده برابری «یک نقش تهییجی مهم در ‏جنبش سوسیالیستی تقریباً تمام کشورها»  ایفاء نمی‌کند. موضوع حقوق بشر نسخه معاصر این مناظره ‏است. من به تأسی از انگلس خواهم گفت که «محتوای علمی» حقوق بشر «ارزش آن برای تهییج پرولتری ‏را تعیین می‌کند.»‏

محتوای علمی با مطالعه تاریخ ایدۀ حقوق بشر (یا برابری) به دست می‌آید. رسیدن از ایده‌های دنیای ‏باستان در بارۀ برابری به ایده‌هایی که جنبش سوسیالیستی امروزه در باره برابری دارد هزاران سال طول ‏کشید. در دنیای کلاسیک یونان و روم نابرابری به اندازه برابری مهم بود. (به عنوان مثال، بردگی در مقابل ‏شهروندی روم)‏

مسیحیت یک شکل از برابری را به رسمیت می‌شناخت- همه در مورد گناه ازلی برابر بودند. هم‌چنین در ‏اوایل، برابری «برگزیدگان» وجود داشت. اما تا آنجا که به این واژه مروبط می‌شود، این‌ها شکل‌های دروغین ‏از برابری بودند. سپس، موقعی که ژرمن‌ها امپرتوری روم را شکست دادند، ایده‌آل‌های برابری انسانی در ‏نتیجۀ غلبۀ نظام فئودالی برای هزار سال عقب افتاد.‏

با این وجود، در درون آن نظام طبقه‌ای در حال رشد بود که «پرچمدار خواست مدرن برای برابری شد: ‏بورژوازی.» در نتیجه کشفیات دریایی قرن پانزدهم، بازارها شروع به رشد کردند و صنایع دستی قرون وسطا ‏به کنسرن‌های تولیدی گسترش یافت. در درون ساختار سیاسی فئودالیسم انقلاب اقتصادی رخ داد. ‏بورژوازی شروع به گسترش مفهوم حقوق بشر و برابری نمود، زیرا نیروی انسانی به مثابه نیروی کار، دارای ‏ارزش برابر به نظر می‌رسید، واقعیتی که در اقتصاد سیاسی بورژوازی به عنوان قانون ارزش شناخته ‏می‌شد، که همان‌طور که انگلس می‌نویسد: «بر اساس آن، ارزش یک کالا با ارزش کار اجتماعاً لازم متبلور ‏در آن سنجیده می‌شود.» همان‌طور که انگلس می‌گوید این ارتباط برای اولین بار از طرف مارکس در ‏‏«سرمایه» مطرح شد.‏

تضاد اجتماعی بین نظام اقتصادی نوین سرمایه‌داری و نظام سیاسی فئودالی موجب انقلاب‌های بزرگ ‏قرن‌های شانزدهم و هفدهم شد. انگلس توضیح می‌دهد که: «هر جا روابط اقتصادی آزادی و برابری حقوق ‏را لازم داشت، سیستم سیاسی در هر قدم با آن مخالفت می‌کرد.» جالب است توجه شود که بورژوازی ‏توانست قدرت را از دست فئودال‌ها خارج کند و طبقه حاکم مسلط امروز شود. همان تضاد در سطح بالاتری، ‏که این بار بین طبقه کارگر و بورژوازی وجود دارد، هنوز حل نشده است. اما تنها یک انتقال انقلابی قدرت به ‏کارگران می‌تواند بر مشکلات اقتصادی، و هم‌چنین بر مسایل جنگ و امپریالیسم که دوره کنونی نزول ‏بورژوازی را نشان می‌دهد، فایق آید.‏

انگلس خاطرنشان می‌شود که با نزول امپرتوری روم و رشد حکومت‌های مستقل، که هر یک مانند دیگری ‏مدعی داشتن حق ملیت بودند، و حداقل در جهان بورژوازی در سطوح مشابهی از توسعه قرار داشتند، ‏مفهوم برابری جای خود را به ایدۀ حقوق بشر جهانی داد. «حقوق بشر جهانی» اساساً حقوق بورژوایی ‏است که در این واقعیت منعکس است که «انقلاب آمریکا، اولین انقلابی که حقوق بشر را به رسمیت ‏شناخت، هم‌زمان بردگی نژادهای رنگین موجود در آمریکا را تأیید کرد: امتیازات طبقاتی تجویز شد، امتیازات ‏نژادی اعمال شد.»‏

ادامه منطقی خواست الغای امتیازات طبقاتی از طرف بورژوازی خواست طبقه کارگر برای الغای خود طبقات ‏است. خواست طبقه کارگر برای برابری دو جنبه دارد. جنبه اول اعتراض علیه فقر و سرکوب کارگران در ‏مقایسه با ثروت و قدرت اغنیا است. جنبه اول خودبه‌خودی است و «به طور ساده ادامه غریزۀ انقلابی» ‏مردم تحت ستم است. جنبه دوم از ایده‌آل‌ها و خواست‌های خود بورژوازی برای برابری در مقابل نظام ‏فئودالی ریشه می‌گیرد و «در جهت تهییج کارگران علیه سرمایه‌داران و با کمک از اظهارات خود ‏سرمایه‌داران» پیش برده می‌شود. به گفته انگلس، در هر دو مورد، خواست واقعی کارگران برابری طبقاتی ‏نبوده بلکه الغای طبقات است. او می‌گوید هر خواست دیگری به جز آن «جزو چرندیات می‌شود.»‏

آنچه انگلس سعی کرده است نشان دهد این است که مفاهیم مدرن ما از حقوق بشر و برابری بشر ‏حقایقی ازلی نیستند که در همه زمان‌ها و مکان‌ها صادق باشند. هم برداشت بورژوازی و هم برداشت ‏پرولتاریا از آن‌ها محصولات تاریخی است. همان‌طور است، به عنوان مثال، نظرات طالبان پیرامون رفتار با زنان ‏و حقوق افراد غیرمسلمان، یا نظرات برخی‌ها در آفریقای جنوبی پیرامون تعداد زنانی که می‌توانند داشته ‏باشند. این نظرات، هم‌چنین نظراتی که ما «مدرن» می‌نامیم و منظورمان «غربی» است، در تبلور و تجسم ‏سرمایه‌دارانه و پرولتری خود، در نتیجه «شرایط مشخص تاریخی که به نوبه خود یک پیشینه تاریخ طولانی ‏دارند»، رشد کرده اند.‏

بنابراین، آن ارزش‌ها، که ما مسلّم فرض می‌کنیم محصول خط سیر تاریخی مشخصی است که در آن برای ‏به وجود آوردن و تثبیت نظام سرمایه‌داری، عمل کردند. انگلس به نقل از مارکس می‌گوید، اگر مفهوم مدرن ‏حقوق بشر «در حال حاضر دارای ثبات یک تعصب همگانی است» به خاطر ادامه نفوذ عصر روشنگری بر ‏زمان ما است.‏

امروزه، وظیفه سوسیالیست‌ها این است که برای حقوق بشر جهانی حقیقتاً مؤثر- و این‌ها شامل حق ‏داشتن درآمد کافی برای زندگی، حق بهداشت، حق خوراک، حق مسکن و آموزش، و حق زندگی در ‏جهانی صلح‌آمیز است- تهییج نمایند، برای حقوقی که یک بار برای همیشه از طریق الغای طبقات قابل ‏حصولند.‏

http://www.politicalaffairs.net/article/articleview/9321/1/387‎