اخبار روز

پنج‌شنبه، ۲۸ اسفند ۱۴۰۴

جهانی مدیون ایران – سهراب مبشری

 

فریدریش مرتس صدراعظم آلمان در روز چهارشنبه ۲۷ اسفند در بوندستاگ، پارلمان فدرال آلمان، سخنانی در آستانه حضورش در اجلاس سران اتحادیه اروپا داشت. موضوع اصلی نطق مرتس، سیاست خارجی بود. مرتس در این سخنرانی، گفت اروپا باید اعتماد به نفس خود را تقویت کند. رئیس دولت قدرت اقتصادی اول اروپا افزود اتحادیه اروپا دیگر نباید خود را ارزان بفروشد.

مرتس درباره جنگ آمریکا علیه ایران گفت: «واشینگتن از ما مشورت نخواست. اگر می خواست، توصیه می‌کردیم این راه را در پیش نگیرد.» مرتس بار دیگر شرکت آلمان در جنگ علیه ایران را منتفی دانست.

سخنرانی مرتس تنها دو هفته پس از آن روی داد که وی در روز چهارم جنگ علیه ایران، به دیدار ترامپ در کاخ سفید شتافت. مرتس در واشینگتن با گفتمان ضدایرانی ترامپ همراهی کرد. پیام حضور او در پایتخت آمریکا، نوعی اعلام پشتیبانی از تصمیم رئیس جمهور آمریکا به آغاز جنگ علیه ایران بود. خاکساری و چاپلوسی مرتس در دیدار با ترامپ به جایی رسید که ترامپ به خود اجازه داد در لحظه ای که دو رئیس دولت درحال خنده بودند، با دست راست خود ضربه محکمی به پای مرتس وارد کند. این رفتار عجیب در قبال رهبر یک کشور، که در عرف دیپلماتیک، توهینی فاحش محسوب می شود، بهتر از هر فرمولبندی و هر جمله ای، موقعیت دو هفته پیش آلمان و اروپا در جنگ ضدایرانی آمریکا و اسرائیل را در برابر چشمان جهانیان به نمایش گذاشت.

صحنه تحقیر مرتس در کاخ سفید، مرا به یاد یک صحنه دیگر در همان اتاق کاخ سفید انداخت، در دوره اول ریاست جمهوری ترامپ، آن بار هم در کنار صدراعظم آلمان، که در آن هنگام آنگلا مرکل بود. هنگامی که ترامپ خزعبلات معمول خود را جلوی دوربین و در حضور مرکل به خورد جماعت داد، مرکل با ایما و اشاره و حرکات چشم و ابرو و دهان، رو به دوربین ها، به افکار عمومی و به ویژه به مردم کشورش این پیام را رساند که ببینید من به عنوان صدراعظم شما باید با چه موجودی سر و کله بزنم.

مسیر کمتر از ده ساله ای که آلمان و کل اتحادیه اروپا از مرکل قدرتمند تا مرتس زبون طی کرد، ایستگاه های بین راه داشت. شاید مهمترین ایستگاه این طی طریق از قدرت و حرمت تا بیچارگی و فلاکت، صحنه ای بود با حضور جو بایدن رئیس جمهور وقت ایالات متحده و اولاف شولتس صدراعظم وقت آلمان: زمانی که در واکنش به اظهارات شولتس درباره لوله گاز روسیه – آلمان به نام نورد استریم، جو بایدن گفت از لوله نورد ستریم ۲ که تازه کار احداث آن تمام شده بود، هیچ گازی از روسیه به اروپا نخواهد رسید. خبرنگاری پرسید آمریکا چگونه جلوی صدور گاز روسیه را از طریق این خط لوله که متعلق به آلمان است، خواهد گرفت. بایدن – نقل به معنی – پاسخ داد خواهید دید چگونه. و بعدا همه دیدند چگونه – با منفجر کردن هر دو خط لوله، نورد استریم ۱ و نورد استریم ۲. از آن هنگام بود که آلمان محتاج آن شد که به چند برابر قیمت گاز روسیه، از آمریکا و قطر گاز وارد کند. صدها هزار شغل در صنایع وابسته به انرژی آلمان از بین رفت. مردم آلمان با افزایش شدید قیمت همه حاملان انرژی، فقیرتر شدند. و اکنون، از آغاز جنگ ایران، گاز قطر هم فعلا قطع شده و بهای گاز حتی بیش از قیمت نفت، جهش داشته است.

مسیر زبونی و حقارت آلمان تا همان روز چهارم جنگ علیه ایران ادامه داشت. علیرغم همه بلاهایی که ایالات متحده بر سر اروپا و به ویژه آلمان آورده است، علیرغم طرح رسمی دعوی مالکیت بر بخشی از خاک اتحادیه اروپا یعنی گروئنلند، اروپایی ها تا همین دو هفته پیش در برابر زورگویی آمریکا سر خم کردند، حاضر به معامله بر سر گروئنلند شدند، در واکنش به زورگویی گمرکی ترامپ، گدایی قراردادی را کردند که صادرات اصلی آمریکا به اروپا را از تعرفه گمرکی معاف و وضع تعرفه های آمریکا بر صادرات اروپا به این کشور را قانونی می کند، تجارت بسیار سودآورشان با چین را کاهش دادند و قس علی هذا.

حتی در چند روز نخست جنگ ضدایران نیز این کرنش ادامه داشت. در این دو هفته اخیر، چه اتفاقی افتاد که نخست، عالیجنابان خاکستری سیاست خارجی آلمان، گوش مرتس را کشیدند و صدراعظم آلمان تنها سه روز پس از کتک خوردن از ترامپ، در حضور سرمایه داران آلمانی در مونیخ، چرخشی صد و هشتاد درجه ای در موضع خود در مورد جنگ ایران را به نمایش گذاشت و اکنون، در هفته سوم جنگ، علیه جنگ افروزی ترامپ سخنرانی غرا می کند؟

به راستی چه اتفاقی افتاد؟
آن اتفاق، در چند هزار کیلومتری برلین و بروکسل روی داد. ایران در برابر دو قدرت اتمی ایستاد. مرتس کندذهن، زمان و راهنمایی مشاورانش را نیاز داشت تا بفهمد در صحنه جنگ ایران چه می گذرد. صدراعظم آلمان، که از نسل کشی غزه حمایت کرد و همزمان با قتل عام فلسطینی ها توسط اسرائیل، در یک کنیسه در آلمان با خواندن خاطراتی از یک دختر یهودی جان به در برده از هولوکاست، مانند صدیقی امام جمعه رسواشده تهران ادای گریه در آورد، در فاصله سوم تا ششم مارس ۲۰۲۶، به قول عامیانه فارسی زبانان، در مقابل ترامپ صاحب دُم شد و اکنون نه تنها درخواست ترامپ برای کمک به باز کردن تنگه هرمز را رد کرده است، بلکه به خود اجازه می دهد علیه ارباب جبهه امپریالیستی غرب نطق غرا کند.

به نمونه مرتس اکتفا می کنم و از چندین نمونه مشابه – اگر چه نه به مضحکی نمونه مرتس – می گذرم. فقط مرتس نیست که دست رد به سینه ترامپ زده است. تحول مشابهی را در بریتانیا، فرانسه، ژاپن، استرالیا و بسیاری از کشورهای دیگر شاهدیم.

جهان، این سر بلند کردن را مدیون ایران است. در نزدیک به دو سال و نیم اخیر، کشورهای غرب آسیا قهرمانانه در شش جبهه در مقابل اسرائیل و حامی آن آمریکا ایستادند: غزه، کرانه غربی رود اردن، لبنان، سوریه، عراق و یمن. اما افسوس که توانشان به اندازه ای نبود که تهاجم امپریالیستی – صهیونیستی را متوقف کنند. نتانیاهو از همان دو سال پیش بارها گفت که جنگ، هفت جبهه دارد و جبهه هفتم، ایران است. جمهوری اسلامی، نزدیک به دو سال و نیم بر دیپلماسی متمرکز شد و سعی کرد جنگ هفتم، تمام عیار نشود. حتی پس از جنگ ۱۲ روزه نیز، تهران بسیار زود به مسیر دیپلماسی برگشت. این نرمش، آخرین بار در روز هفتم اسفند در مذاکرات ژنو، سودی نکرد. ترامپ و نتانیاهو، هیتلرهای زمان، درست مانند هیتلر، نرمش طرف مقابل را تعبیر به ضعف کردند و صبح روز نهم اسفند، رهبر ایران را به قتل رساندند، رهبری که فتوا داده بود ساختن سلاح هسته ای حرام است، و بیش از بیست سال، بارها مجوز مذاکره با آمریکا را صادر کرده بود. قتل جنایتکارانه او به همراه قتل ده ها فرمانده دیگر ایرانی، و نیز شنیع ترین جنایت جنگی علیه کودکان میناب، آغاز جنگی علیه ایران شد که طبق بسیاری معیارها، یکی از مخربترین کارزارهای نظامی ده ها سال اخیر جهان است، به اجرا گذاشته شده توسط دو قدرت اتمی، بزرگترین قدرت نظامی تاریخ بشر و بزرگترین قدرت نظامی غرب آسیا.

ایران ایستاد. برای نخستین بار، ترامپ بر زمین سخت واقعیت فرود آمد. دست به دامان متحدان آمریکا و حتی دشمنان آمریکا مانند چین شد که به او علیه ایران کمک کنند. این زبونی را مقایسه کنید با رفتار ایران، که از هیچ نیروی خارجی کمک نخواست، و اگر حزب الله لبنان و نیروهای نظامی عراقی متحد ایران، به جنگ پیوسته اند، به تصمیم خود آنها و بدین خاطر است که خطر موجودیتی علیه ایران را خطری موجودیتی علیه خود نیز می دانند.

جهانی، مقاومت ایران را دیده و مدیون آنست. عزم راسخ ایران را دیده است و از آن، می آموزد، حتی اگر هنوز ناجوانمردانه و نمک نشناسانه، به ایران دشنام دهد. دیده است که باید حمله به میادین گازی ایران را با حمله به میادین گازی قطر پاسخ داد تا ترامپ مجبور شود قول دهد دیگر حمله به میدان گازی عسلویه تکرار نخواهد شد.

انتظار قدردانی از ایران را نداشته باشیم. اتحاد شوروی بیست و هفت میلیون نفر قربانی داد تا شر نازیسم را از سر جهان دور کند. بلافاصله پس از فتح برلین توسط ارتش پیروزمند سرخ، همان دولتهایی که حیات امروز خود را مدیون اتحاد شوروی اند، جنگ سرد را آغاز کردند. امروز نیز دولتها در سایه مقاومت ایران، به خود جرأت داده اند که بکوشند به جای ادامه حقارت، از فرصت استفاده کنند و میان سرها، سری برآورند. در حقیقت، ایران به جای همه این دولتهای زبون هم می جنگد.

نگارنده در همه طول حیات سیاسی خود، از ناسیونالیسم بیزار بوده است و بیزار می ماند. آنچه مرا به زبان مادری ام و فرهنگ ایرانی پیوند می دهد، نه ستونهای تخت جمشید، که کلام حکما و شاعران بیش از هزار سال ادب پارسی است که بر تارک فرهنگ بشری می درخشد و مشحون از ارزش‌هایی مانند مروت و همدلی با مظلوم است. دست بر قضا، بار سنگین پایداری در برابر بزرگترین نیروی اهریمنی جهان امروز، بر دوش ایران قرار گرفته است. این نه بدان خاطر است که ایرانی ها تافته جدا بافته اند. تصادفا، نوبت به ایران که رسیده، امپریالیسم و صهیونیسم لقمه بزرگتر از دهان خود برداشته اند. مقاومت فلسطینی ها و لبنانی ها و یمنی ها در دو سال و نیم اخیر، از پایداری کنونی ایران نیز شجاعانه تر بود، چرا که با دست خالی انجام شد. کشور ۹۰ میلیونی ایران با سرزمین پهناورش و نیروهای نظامی کارکشته و کارآمدش، امکانات بسیار بیشتری از متحدان منطقه ای خود دارد. و چنین است که سرنوشت، این بار گران را بر دوش ایران گذاشته است. جهانی به ایران می نگرد. جهانی ایران را می ستاید، و اگر نستاید، در دل شاد است که بالاخره کشوری پیدا شد که ماشین جنگی آمریکا و اسرائیل را به گل بنشاند. تکرار می کنم که لااقل در مورد شخص نگارنده، ناسیونالیسم هیچ نقشی در دیدن واقعیات ایفا نمی کند. من به همان اندازه که در برابر پایداری ایران سر خم می کنم، در مورد کوبا نگرانم و امیدوارم مقاومت ایران، به جزیره آزادی در دریای کارائیب نیز توان دهد تا بایستد و این توفان را نیز مانند توفان‌های شصت و هفت سال اخیر از سر بگذراند.

* * *

روز ۲۷ اسفند، در گفتگویی با رفیقی که سابقه دوستی بیش از چهل ساله با من و زخمها از رژیم شاه و جمهوری اسلامی بر پیکر و جان خود دارد، مضمونی مشابه این نوشته را بیان کردم. با ناباوری به من نگاه می کرد. پرسید آخرش چی؟ مگر اتحاد شوروی از لحاظ قدرت نظامی، همسنگ آمریکا نبود؟ به چه درد می‌خورد این قدرت نظامی، وقتی در کشورت یک جفت کفش به درد بخور پیدا نشود؟ پاسخ دادم آخرش را نمی‌دانم. فعلاً این لحظه را می‌بینم، لحظه‌ای که در آن، برای ایران چاره‌ای جز مقاومت نگذاشته‌اند.

اکنون که چند ساعتی درباره سئوال دوست اندیشیده ام، می‌گویم مردم ایران حق مسلم دارند از حکومت خود انتظار کفش به درد بخور و هزار چیز دیگر برای همه ساکنان ایران داشته باشند. اما این هزار چیز دیگر، با تسلیم و بالا بردن دست‌های ایران در برابر آمریکا و اسرائیل به دست نمی‌آید. این را عقل ناقص و تجربه محدودم به من می گوید. به همه کشورهای دیگر غرب آسیا می نگرم که مجبور شدند دست بالا ببرند و حال و روزشان از ایران بدتر است. به همین کشورهای حاشیه جنوبی خلیج فارس می‌نگرم که این روزها عاقبت نوکری امپریالیسم را می‌بینند، کشورهایی با هزاران میلیارد دلار ثروت که مجموع جمعیت آن‌ها به نصف جمعیت ایران هم نمی‌رسد و از طریق تسلیم به آمریکا، حتی نتوانستند کالایی به نام امنیت را از ایالات متحده دریافت کنند، کالایی که بدون آن، هیچ کفشی به درد نمی خورد