تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم
شنبه، ۲۵ مهر ۱۴۰۵
منبع: «چپ» (soL)
نویسنده: ارهان نالچاجی
شنبه، ۱۷ اکتبر ۲۰۲۶
سرمایهداری در اروپا در حال فروپاشی است
زمانی که جمهوری در ترکیه تأسیس شد، «سطح تمدن معاصر» به عنوان یک هدف به جامعه ارائه شد. این مفهوم در درجه اول به اروپا اشاره داشت، و اروپا به عنوان یک نقطه مرجع مطلق در نظر گرفته میشد، تقریباً به گونهای که گویی که وجودی ازلی داشته و تا ابد ادامه خواهد یافت.
اما میدانیم که اینطور نیست. اروپا نه از ازل آمده و نه تا ابد خواهد رفت.
در حالی که ۹۰۰۰ سال پیش در چاتالهویوک در آناتولی کشاورزی میشد، اروپا محل سکونت قبایل عصر حجر اروپایی نیز بود.
پس از سقوط روم و انقلاب عباسیان، بغداد در قرن نهم با جمعیتی بالغ بر نیم میلیون نفر، نماینده «تمدن مدرن» بود؛ در حالی که در اروپا، جمعیت کاهش یافته بود، مسیرهای تجاری فروپاشیده بودند، و فقط مشتی کشاورز در اطراف قلعههای فئودالی و صومعهها باقی مانده بودند.
در حدود قرن یازدهم، کنترل تجارت مدیترانه بار دیگر به اروپا منتقل شد، اما انباشت واقعی سرمایه در قرن شانزدهم با اکتشافات جغرافیایی آغاز گردید. کشف قاره آمریکا و مسیر هند توسط کشورهای ساحلی، منجر به انباشت ثروت عظیمی در اروپا شد. آشکارا، عنصر بنیادین تمدن اروپا، استثمار و غارت نه تنها مردم زحمتکش خود، بلکه خلقهای سراسر جهان بود.
برای درک بهتر این روند، اجازه بدهید فقط به یک نمونه از نظام استثماری کثیفی اشاره کنیم که اروپا را به آنچه امروز هست، تبدیل کرد.
برای بیش از سیصد سال، مردم غرب آفریقا توسط باندهای آدمربا ربوده شده و به بردهفروشان اروپایی فروخته میشدند. افراد به بردگی گرفتهشده به بازارهای بردهفروشی در اروپا و در رأس آنها انگلستان منتقل میشدند. فروختهشدگان در انبار کشتیها، با تحمل رنجهای هولناک و در بسیاری از مواقع با از دست دادن جان خود، از فراز اقیانوس اطلس به آمریکا فرستاده میشدند. آنها در آنجا مجبور بودند زیر ضربات شلاق در مزارع پنبه کار کنند. پنبههای برداشتشده به انگلستان میرسید و در کارخانههایی که کارگران آن، از جمله زنان و کودکان، مجبور به ۱۶ ساعت کار در روز بودند، به نخ و سپس پارچه تبدیل میشد. این منسوجات بازارهای کشورهای مستعمره یا نیمهمستعمره را قبضه کردند و منجر به فروپاشی صنایع نساجی در کشورهایی مانند امپراتوری عثمانی شدند؛ جایی که امتیازات تجاری از طریق خیانتهای سیاسی به دست آمده بود.
این شرارت چندوجهی، کل جهان را به یک مستعمره برای اروپا تبدیل کرد. در قرن هجدهم یا نوزدهم، درباره یک بورژوای انگلیسی گفته میشد: او وقتی به خانه بازمیگردد، پدری مهربان و همسری خوب است، اما وقتی به کشورهای مستعمره میرود، به یک هیولای تازیانهبهدست تبدیل میشود. عکس زیر به وضوح نشان میدهد که این «سطح تمدن مدرن» چگونه چیزی است.

در سال ۱۹۰۳، در بنگال غربی، یک بازرگان برده انگلیسی توسط یک زن بومی حمل میشود.
از سوی دیگر، البته سرمایهداری اروپا را نمیتوان صرفاً به روابط استثماری تقلیل داد؛ ثروت انباشتهشده در اروپا، فرهنگ برجستهای را در زمینههای هنر، علم، فناوری، فلسفه و معماری خلق کرد.
اما جنبه مهمتری نیز وجود دارد: بسیاری از صفحات پرآهمیت تاریخ ما، طبقات کارگر، در اروپا نوشته شده است. انقلابهای بورژوایی مفاهیمی چون جمهوری، سکولاریسم و شهروندی را پدید آوردند. شورش بافندگان سیلیزی در سال ۱۸۴۴، ظهور و سرکوب جناح رادیکال انقلابهای ۱۸۴۸، نگارش مانیفست کمونیست در همان سال، حکومت کارگری در پاریس در سال ۱۸۷۱ (کمون پاریس)، انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، شوروی مجارستان در سال ۱۹۱۹، سنگرهای هامبورگ، مقاومت پارتیزانی علیه اشغال نازیها در دهه ۱۹۴۰، تأسیس جمهوریهای خلق پس از سال ۱۹۴۵، امتناع کمونیستها از زمین گذاشتن سلاحهای خود و ادامه مبارزه در یونان، و بیشمار رویداد دیگر مانند اینها…
اروپا این مقاومت و مبارزه برای برابری و آزادی را نیز نشان میدهد.
امروز، کسانی که به نام نظم [موجود] درباره بحران اروپا مینویسند، گلهمندند که قوانین نظارتی مانعی در برابر رقابت تکنولوژیک است و از هزینههای دولت رفاه شکایت دارند. با این حال، این موارد آثاری برجامانده از مبارزات طبقات کارگر در اروپا هستند، و اگر اکنون به موضوع بحث درباره بحران سرمایهداری تبدیل شدهاند، ما فقط میتوانیم به آنها افتخار کنیم.
سرمایهداری اروپا که اکنون مطلق و خدشهناپذیر به نظر میرسد، در حال مرگ است؛ عوامل متعددی که بر یکدیگر تأثیر میگذارند و یک دور باطل را تشکیل میدهند، همگی به یک فروپاشی اشاره دارند.
پیش از هر چیز، دولتهای اروپایی مستعمراتی را که ثروتشان مرهون آنها بود، از دست دادند. بهویژه پس از جنگ جهانی دوم، مبارزات آزادیبخش ملی که از حمایت اتحاد شوروی برخوردار بود، به استعمار پایان داد. با این حال، در دوران امپریالیسم، وابستگی بسیاری از کشورها به امپریالیسم اروپایی از طریق بدهیها، روابط نابرابر تجاری، مداخلات نظامی و صدور سرمایه ائامه یافت. اما در ۱۰ سال اخیر، رقابتهای هژمونیک امپریالیستی تا حد زیادی دولتهای اروپایی را از کشورهایی که در آنها سلطه خود را تثبیت کرده بودند، بیرون رانده است. در این میان، عواملی همچون هجوم سرمایه مالی چین، در راستای نظم نوین جهانی، سرازیر شدن کالاهای چینی به بازارها و حمایت نظامی روسیه، در اینجا نقشی تعیینکننده داشتند. فاصله گرفتن کشورهای آفریقایی – کشورهایی که حتی پول رایجشان در فرانسه چاپ میشد – ضربه سیاسی و اقتصادی بزرگی برای فرانسه بود.
اروپا در رقابت تکنولوژیک، ابتدا از آمریکا و سپس از چین شکست خورد. اروپا که در زمینه فناوری رباتیک صنعتی عقب مانده بود، دیگر نتوانست با رقابت قیمتی و عملکردیِ انحصارهای چینی در بازار خودروهای برقی مقابله کند. چین بازار را در بخشهایی مانند تولید باتری و صفحههای خورشیدی تصاحب کرد، در حالیکه اروپا برای تأمین کالاهای واسطهای به چین وابسته شد. در حال حاضر گفته میشود که از میان ۵۰ انحصار بزرگ فناوری در جهان، مقر اصلی فقط ۴ مورد از آنها در اروپا قرار دارد. سهم اروپا از تولید تراشه در جهان نیز از ۴۴ درصد در سال ۱۹۹۰، امروز به ۹ درصد کاهش یافته است.
در این شرایط، کارخانهها در اروپا تعطیل میشوند و در آلمان، نزدیک به ۴۰ درصد شرکتها در حال تعدیل نیرو هستند. از سوی دیگر، اروپا با معضل پیری جمعیت روبهروست و نیمی از جمعیت آن اکنون بیش از ۴۴ سال سن دارند؛ که طبیعتاً نیازمند تأمین اجتماعی، خدمات درمانی و مراقبت از سالمندان برای تضمین پیریِ توأم با سلامت است. با این حال، کشورهایی نظیر فرانسه، آلمان و انگلستان از تأمین حقوقی که طبقه کارگر در سایه پرهیز از انقلاب به دست آورده بود، ناتوان ماندهاند، موجی از ناآرامیهای اجتماعی و کارگری در حال شکلگیری است.
رقابت سرمایهداری چنین ضعفهایی را نمیبخشد؛ وضعیت سرمایهداری اروپا روزبهروز وخیمتر میشود. آنها میگویند: «بیایید دستکم با توسل به جنگ، جبهه چین و روسیه را درهم بشکنیم»؛ اما هزینههای تسلیحاتی بار سنگینی بر دوش جامعه میگذارد که از عهده آن برنمیآیند، بیمارستانها و مدارس رو به زوال میروند، و بحرانهای بزرگی در حوزه مسکن و معیشت در حال شکلگیری است.
بهنظر میرسد بحران سرمایه مالی علت همه مشکلات است، اما در واقع این بحران بازتابی از دشواریهای موجود در عرصه تولید مادی است. دولتها برای رهایی از این چرخه معیوب، بدهیهای عمومی را افزایش میدهند؛ اما با بالا رفتن نرخ بهره، آنها رفتهرفته زیر بار سنگین بدهیهای خود در حال خرد شدن هستند. افزایش شتابان بدهیهای عمومی و رشد سریع هزینه استقراض، بر شدت این چرخه معیوب میافزاید.
در این شرایط، اروپا یا به ویرانی و وضعیت فئودالیسم قرن نهم بازخواهد گشت، و یا از نظر اقتصادی و سیاسی به چین وابسته خواهد شد.
اما احتمال دیگری نیز وجود دارد. طبقه کارگر اروپا در جریان وقایع سال ۱۹۶۸، به مبارزهای برای حقوق و آزادیها کشیده شد که فاقد هرگونه مطالبهای برای کسب قدرت، و فاقد ماهیت طبقاتی بود. اکنون فرصتی تاریخی و بزرگ پیش روی این طبقه قرار گرفته است تا تاریخ خود را در کلیت آن بازخوانی کند و به عرصه مبارزه برای کسب قدرت بازگردد.
اگر این دگرگونی تحقق یابد، پیروی قطعی و حتمی خواهد بود.
https://haber.sol.org.tr/haber/abdde-komunizm-korkusu-ve-kapak-savaslari-415053
