تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

جمعه، ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
منبع: مجله بین‌المللی دموکراسی فراگیر، جلد ۱۴، ۲۰۱۸
نویسنده: تاکیس (سیـرانتوس) فوتوپولوس
۱۷ آوریل ۲۰۱۸

توضیح «تارنگاشت عدالت»: چپ ضدکمونیست ایران، که عملکرد آن به مثابه اسب تروای امپریالیسم از یوگسلاوی، تا افغانستان، عراق، لیبی و سوریه در برابر ماست، در بسترسازی برای تجاوز امپریالیسم به کشور ما، از جمله به نوشتار «نامه‌ای سرگشاده به چپ ضدامپریالیست» از سیـرانتوس فوتوپولوس متوسل شده است.

در این‌جا برگردان یک تحلیل از سیـرانتوس فوتوپولوس، که در آن ایران و سوریه زمان اسد را «رژیم‌های آزادی‌بخش ملی باقی‌مانده در خاورمیانه» می‌نامد، «چپ» متوسل‌شده به نامه سرگشاده امروز خود را «شارلاتان‌های سیاسی» توصیف می‌کند، و بویژه بخش کردی این «چپ» را «خدمتکاران» امپریالیسم و صهیونیسم نشان می‌دهد، منتشر می‌شود.

***

اهداف بمباران جنایتکارانه سوریه توسط «نخبگان فراملی» و جهانی‌سازی

 

 

رویدادهای دراماتیک هفته‌ها و روزهای گذشته، که با بمباران جنایتکارانه سوریه توسط ناتو در ساعات اولیه شنبه ۱۴ آوریل (برای جلوگیری از ایجاد اختلالات ناخواسته در بازار سهام!) به اوج خود رسید ،به احتمال زیاد عواقب عمده‌ای در صحنه بین‌المللی خواهد داشت. علاوه بر این، آن‌ها جنبش‌های «پوپولیستی» را نیز- نامی که نخبگان به جنبش‌های خواهان حاکمیت ملی و اقتصادی که در حال حاضر به سرعت در سراسر اروپا و فراتر از آن در حال گسترش است می‌نهند[۱] هدف قرار دادند. بنابراین، آنطور که سخنگویان «نخبگان فراملی» برای کم‌ اهمیت جلوه دادن آن ادعا می‌کنند، وسعت نسبتاً محدود بمباران موضوع اصلی نیست. موضوع اصلی این است که اکنون تصریح می‌شود که قدرت حق است و این‌که آن‌ها می‌توانند سوریه را به دلخواه (به بهانه‌ حملات پرچم دروغین) بمباران کنند، تا مشارکت خود را در مذاکرات مربوط به آینده‌ آن، برای تضمین ادغام کامل آن در «نظم نوین جهانی» تحمیل نمایند.

جنایتکاران ناتو دوباره حمله کرده‌اند، دقیقاً همانطور که ۱۵ سال پیش در عراق[۲] (به جز فرانسه در آن زمان، که هنوز شاخه دیگری از ناتو نبود) انجام دادند – نه تنها سازمان ملل و قوانین بین‌المللی را که جسارت استناد به آن‌ها را دارند، بلکه حتی مردمی را که ظاهراً نمایندگی می‌کنند، نادیده گرفته‌اند. این با یک نظرسنجی در آستانه بمباران سوریه روشن شد، که نشان می‌داد کم‌تر از یک چهارم مردم انگلستان این اقدام را تأیید می‌کنند،[۳] در حالی که هیچ یک از سه «رهبر» مسخره این کارزار جرات نکردند نظر نهادهای پارلمانی/کنگره‌ای خود را جویا شوند. به عبارت دیگر، آن‌ها عمداً قبل از اینکه «سازمان منع سلاح‌های شیمیایی» بتواند به سوریه برسد، اقدام کرده‌اند، و بدین ترتیب همان کمیته سازمان ملل را که خودشان به آن‌جا فرستاده بودند و قرار بود تحقیقات خود را در همان روز آغاز کند، نادیده گرفتند. اعزام کمیته سازمان ملل برای این بود که مشخص شود آیا حمله شیمیایی ادعایی توسط اسد، همانطور که رسانه‌های جمعی بین‌المللی تحت کنترل کامل نخبگان فراملی طوطی‌وار تکرار می‌کردند، واقعاً رخ داده است یا خیر. هدف فوری حمله ناتو، اگر نگوییم مانع‌تراشی در مسیر مأموریت حقیقت‌یاب «سازمان منع سلاح‌های شیمیایی»، همانطور که روس‌ها آن‌ها را به انجام آن متهم ‌کردند[۴]، به احتمال زیاد جلوگیری از هرگونه تصمیم خلاف میل آن‌ها توسط نهاد سازمان ملل متحد بود. و البته سوءقصد نافرجام ادعایی به جان سرگئی اسکریپال، جاسوس دوجانبه، قبلاً بر اساس «شواهدی» مبنی بر استفاده جاسوسان روسی از عوامل عصبی، در انگلستان صحنه‌سازی شده بود. در واقع، به گفته سرگئی لاوروف، وزیر امور خارجه روسیه این سم هرگز در روسیه تولید نشده، بلکه در ایالات متحده، انگلستان و سایر کشورهای ناتو از آن استفاده می‌شود.[۵]

این وقایع سرانجام روشن کرد که شورای امنیت سازمان ملل متحد به یک ماشین تبلیغاتی بدنام برای جنایتکاران ناتو، که حداقل چهار کشور را طی حدود ۱۵ سال گذشته (عراق، افغانستان، لیبی و سوریه) نابود کرده‌اند، تبدیل شده است. در واقع، تنها «نابه‌جا بودن» تاریخی ساختار عضویت دائم شورای امنیت – که هنوز منعکس‌کننده وقایع پایانی جنگ جهانی دوم است – مانع از کنترل کامل آن توسط نخبگان فراملی می‌شود، و درخواست‌های غرب برای اخراج روسیه و چین از آن به این دلیل که آن‌ها قدرت‌های «غیرمسئول» هستند، اخیراً در حال افزایش است! اگر این ساختار شورای امنیت سازمان ملل نبود، نخبگان فراملی اکنون بر سازمان ملل متحد قدرت مطلق داشتند – همانطور که از قبل و بویژه از سال ۱۹۹۱ بر مجمع عمومی، زمانی که با «نظم نوین جهانی جهانی» شدن نئولیبرالی با تمام قوا پیش می‌رفت، تصمیم سال ۱۹۷۵ را که به درستی تعیین کرده بود «صهیونیسم نوعی نژادپرستی و تبعیض نژادی است» لغو کرد،[۶] تسلط داشته‌اند. جای تعجب نیست که اسرائیل اکنون به یک دولت جنایتکار محض تبدیل شده است، که معترضان غیرمسلح را تنها به دلیل مقاومت گسترده آن‌ها در برابر تصرف سرزمین‌شان توسط اشغالگران – نوعی مقاومت که همواره حق مسلم مردم تحت اشغال بوده است – با خونسردی به گلوله می‌بندد. در واقع، این یک مقاومت توده‌ای مشابه مقاومت خلق‌های شوروی، یونان، صرب و سایر خلق‌هایی بود که آن‌ها نیز قربانی نازی‌ها بودند، اما (برخلاف خود صهیونیست‌ها!) در یک مقاومت توده‌ای شدید علیه آن‌ها نیز شرکت داشتند که به شکست نازیسم و هم‌چنین ایجاد این دولت جنایتکار صهیونیستی منجر شد، دولتی که وزیر دفاع آن هیچ ابایی از ستایش قاتل بزدل یک معترض غیرمسلح نداشت![۷]

رویدادهای فوق، که ممکن است در آینده نزدیک به یک آرماگدون جدید منجر شوند، برخلاف آن‌چه که «تحلیلگران» نخبگان فراملی در رسانه‌های جمعی تحت کنترل همان نخبگان می‌گویند، نه تصادفی‌اند و نه صرفاً نتیجه توطئه‌های خاص یا بازی‌های ژئواستراتژیک. در واقع، این وقایع به سادگی مرحله نهایی یک روند تکاملی را نشان می‌دهند، که حدود یک ربع قرن پیش، با ظهور شرکت‌های فراملی آغاز شد، واقعیتی که همزمان با سقوط «سوسیالیسم واقعاً موجود» بود. این زمانی بود که «نظم نوین جهانیِ» جهانی‌سازی نئولیبرالی برقرار شد، که توسط شبکه‌ای از نخبگان اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و ایدئولوژیکِ در هم تنیده که من آن‌ها را نخبگان فراملی[۸] تعریف کرده‌ام – یعنی شورای اجرایی شرکت‌های بزرگ فراملی – مدیریت می‌شود.

روند ذکر شده شامل استفاده از خشونت اقتصادی و نظامی برای مطیع کردن مردم و کشورهایی است که هنوز به طور کامل در جهان ادغام نشده‌اند، و بر حفظ درجه‌ای از حاکمیت ملی و اقتصادی اصرار دارند – چیزی که با تراز اقتصادی اعمال شده توسط «۴ آزادی»، یعنی، هم‌ترازی اقتصادی تحمیل‌شده از طریق گشایش و آزادسازی بازارها برای سرمایه، نیروی کار، کالاها و خدمات و در نتیجه از دست رفتن حاکمیت اقتصادی و در نتیجه حاکمیت ملی، ناسازگار است. همین گشایش و آزادسازی عمومی بازارها، نوعی هم‌ترازی ایدئولوژیک و فرهنگی را در پی دارد، که نتیجه مستقیم مهاجرت گسترده از جنوب به شمال و ترویج سیاست‌های هویتی و فرهنگ حقوق بشری است. به عبارت دیگر، آن نوع سیاستی که هدف آن تبدیل شهروندان به موجودات فردگرای ساده‌ای است، که پس از شرطی‌شدن توسط رسانه‌های جمعی، فقط به فکر خودشان هستند، و عمدتاً توسط جنسیت، ترجیحات جنسی و معیارهای دیگری از این دست از پیش تعیین می‌شوند.

تا جایی که به خشونت اقتصادی مربوط می‌شود، این نوع خشونت عمدتاً توسط اتحادیه اروپا – مطیع‌ترین ارگان نخبگان فراملی – که به عنوان الگوی جهانی‌سازی کامل نیز عمل می‌کند، مورد استفاده قرار می‌گیرد. در واقع، خلق‌های اتحادیه اروپا محکوم به از دست دادن هرگونه نشانه‌ای از حاکمیت اقتصادی و در نتیجه حاکمیت ملی، در چارچوب یک «انترناسیونالیسم» تحریف‌شده‌ای هستند که برخی از شارلان‌های «چپ» – مانند کسانی که در یونان دولت «سیریزا» را اداره می‌کنند – از آن حمایت می‌نمایند. این انترناسیونالیسم تحریف شده است زیرا، البته، انترناسیونالیسم واقعی بر حاکمیت ملی و اقتصادی خلق‌هایی بنا شده بود که اتحاد آن‌ها بر آرمان‌های صلح، برادری و همبستگی مبتنی بود. بدیهی است آن اتحاد بر شبه-انترناسیونالیسم اتحادیه اروپا، که در آن یک بوروکراسی، که اساساً توسط نخبگان فراملی منصوب می‌شود، و صرفاً دستورات آن را اجرا می‌کرد، در حالی که مردم دیگر کنترل قابل‌توجهی بر اقتصاد، مرزهای خود، حاکمیت ملی یا حتی فرهنگ خود ندارند، مبتنی نبود. نمونه اصلی این روند یونان است که به وضوح در آغاز بحران خود به یک کشور تحت‌الحمایه نخبگان فراملی مبدل شد، همانطور که من در کتابم، که طبیعتاً توسط «چپ»ی که (مستقیم یا غیرمستقیم) در«نظم نوین جهانی» ادغام شده است[۹]، نادیده گرفته شد.

با این حال، این خلق‌ها عاطل‌وباطل ننشستند، و سرنوشت خود به نخبگان فراملی نسپردند. به این دلیل است که در چند سال گذشته، جنبش‌های استقلال ملی و اقتصادی در اروپا شکوفا شده‌اند.[۱۰] از انگستان، جایی که «برگزیت» جنبش مردمی عظیمی را شعله‌ور کرد که به فرانسه گسترش یافت (اما توسط ملانشون، یک «چپ» مشابه یونان – تحریم شد)، تا اتریش، لهستان و اخیراً ایتالیا و هم‌چنین مجارستان. در آن‌جا جنبش حاکمیت به تازگی پیروز شده است، در حالی که اتفاق مشابهی حتی در آلمان – متروپل اتحادیه اروپا – رخ داده است، جایی که حزب «آلترناتیو برای آلمان» در حال حاضر رهبری اپوزیسیون را در بوندستاگ بر عهده دارد. بدیهی است که این احزاب (که «چپ» یک‌پارچه آن‌ها را «راست افراطی» و «پوپولیست» می‌نامد، اگر نگوییم «نژادپرست» و «فاشیست»)، لزوماً بیانگر اقشار اجتماعی کم‌درآمدی نیستند که علیه «نظم نوین جهانی» بپاخاسته‌اند شده‌اند، و تردیدی نیست که برخی از این احزاب تحت نفوذ (یا همیشه شامل) گرایش‌های راست افراطی یا حتی نئونازی بوده‌اند. با این حال، این گرایش‌ها همیشه در میان حامیان خود در اقلیت بوده‌اند، در غیر این صورت، البته نمی‌توان افزایش عظیم آن‌ها را زمانی توضیح داد که جهانی‌سازی به صورت تصاعدی شروع به رشد کرد و میلیون‌ها نفر بیکار و نیمه‌بیکار بدون دسترسی به رفاه اجتماعی ایجاد کرد که به تدریج در درون «نظم نوین چهانی» و غیره از بین رفته‌اند. به عبارت دیگر، این جدایی اجتناب‌ناپذیر شهروندان به قربانیان جهانی‌سازی و کسانی که از آن سود می‌برند (که همیشه در اقلیت هستند) بود که باعث ظهور عظیم و ناگهانی و برق‌آسای این جنبش‌ها و احزاب شد.

در عین حال، برای خلق‌هایی که در برابر روند جهانی‌سازی و از دست دادن حاکمیت ملی و اقتصادی خود مقاومت کردند، نخبگان فراملی افراطی‌ترین شکل خشونت نظامی جنایتکارانه را آستین داشت. نمونه اصلی این، قتل‌عام یک میلیون نفری بود که برای نابودی شاخه عراقی حزب بعث، با استفاده از دروغ‌های کثیف، مانند سلاح‌های کشتار جمعی وحشتناک صدام، صورت گرفت. این، علاوه بر ویرانی کامل افغانستان و لیبی است، که در مورد اخیر به نابودی کامل پیشرفته‌ترین دولت رفاه اجتماعی در آفریقا منجر شد! سپس، جنگ جنایتکارانه علیه شاخه سوری بعثیسم توسط همان نحبگان فراملی و متحدان آن در جهان عرب (یعنی کشورهای تحت الحمایه و نفرت‌انگیز عربستان سعودی – که در حال حاضر مشغول قتل‌عام مردم یمن است، قطر و غیره) با هدف محو بعثیسم، که جنبشی برای حاکمیت ملی است، از نقشه خاورمیانه آغاز شد. هدف اعلام شده، البته، «آزادسازی» مردم سوریه از استبداد اسد بود – «استبداد»ی که مانع از مبارزه قهرمانانه مردم ـن به مدت بیش از هفت سال نشد، مبارزه‌ای که در آن نیم میلیون نفر، به دست «تروریست‌های» مزدوری که در واقع شورش را با کمک‌های مالی و نظامی گسترده کشورهای خلیج فارس و هم‌چنین کمک‌های مالی و نظامی نخبگان فراملی آغاز کردند کشته شدند.[۱۱]

با این حال، در تمام این موارد در خاورمیانه – برخلاف، به عنوان مثال، یوگسلاوی، که در آن نخبگان فراملی لشکرکشی خود را آغاز کردند و در تجزیه کامل کشور موفق شدند[۱۲] – علاوه بر نخبگان فراملی، نخبگان جنایتکار صهیونیست نیز نقش تعیین‌کننده‌ای ایفا کرده‌اند. در واقع، این نخبگان صهیونیستی منافع ویژه‌ای دارند که فراتر از ارضای منافع عمومی‌ نخبگان فراملی است – که البته منافع هر دو در خاورمیانه به طور غیرمستقیم و منحصراً اقتصادی (نفت و غیره) است – و عمدتاً به ایجاد مجموعه‌ای از کشورهای تحت‌الحمایه در منطقه (حتی در یونان و قبرس) مربوط است تا نه تنها بازتولید ابدی رژیم نژادپرست اسرائیل، بلکه استثمار منابع طبیعی منطقه را که این نخبگان اساساً از اعراب غصب کرده‌اند، تضمین کند. بخشی از این روند هم‌چنین تصرف بیت‌المقدس با شعار «قدرت حق است» بود، که با تأیید رهبر وصف‌ناپذیر جهان «آزاد» انجام شد؛ رهبری که توسط اقشار اجتماعی کم‌درآمد و قربانیان جهانی‌سازی در ایالات متحده با مأموریتی بسیار متفاوت انتخاب شده بود. در عمل، او ثابت کرده است که یک قدرت‌طلب بی‌وجدان است که اکنون نشان می‌دهد بجای پذیرفتن خطر از دست دادن قدرتی که نخبگان فراملی به شرط اطاعت کامل از آن‌ها به او اجازه داشتن آن‌را داده است، کاملاً قادر به ایجاد قتل‌عام در سراسر سیاره برای برآورده کردن منافع نخبگان فراملی، و به ویژه نخبگان صهیونیستی است. در واقع، ترامپ اکنون دقیقاً همان نقش کثیفی را در جهان ایفا می‌کند که اگر هیلاری کلینتون به جای او انتخاب می‌شد ایفا می‌کرد!

طبیعتاً، این نه تنها علیه همه آن ملت‌ها و کشورهایی است که آشکارا برای حاکمیت ملی و اقتصادی خود می‌جنگند، بلکه به طور غیرمستقیم علیه روسیه پوتین نیز هست. زیرا اگرچه روسیه رسماً از طریق همکاری با «سازمان تجارت جهانی» به «نظم نوین جهانی» ملحق شد، اما هرگز نقش عضو تابع نحبگان جهانی (که در سطح دولتی عمدتاً از طریق گروه هفت بیان می‌شود) را نپذیرفت. در واقع، با توجه به سطح بالای آگاهی سیاسی مردم روسیه که از طریق تمایل آن‌ها به توسعه خوداتکایی و حاکمیت اقتصادی و ملی ابراز می‌شود، بسیار محتمل است که بحران کنونی اساساً این کشور را به سمت قطع روابط با نخبگان سیاسی، و توسعه روابط با سایر کشورهای اتحادیه اوراسیا سوق دهد، اتحادیه‌ای که کنفدراسیونی از کشورها را تشکیل می‌دهد که از حاکمیت ملی خود دفاع می‌کنند. علاوه بر این، تصادفی نیست که بهانه بحران کنونی در روابط بین روسیه و نخبگان فراملی – که با یک جنگ تبلیغاتی کثیف و هم‌چنین یک جنگ اقتصادی با تحریم‌های فزاینده علیه روسیه آغاز شد – این بود که پوتین (با احتیاط بسیار) جرأت کرد در برابر کودتای نخبگان جهانی در اوکراین مقاومت کند و کریمه را، همانطور که مردم کریمه در همه‌پرسی برگزار شده به اتفاق آرا خواستار آن شدند، به عنوان بخش جدایی‌ناپذیر روسیه به رسمیت بشناسد. در واقع، پوتین-احتمالاً برای جلوگیری از درگیری مستقیم با غرب- تا انکار به رسمیت شناختن رژیم غیرقانونی در اوکراین، که تنها در نتیجه کمک عظیم نخبگان فراملی ایجاد شده بود پیش نرفت ، اما متوجه شد که این نخبگان غربی هستند که به راحتی به یک درگیری آشکار با روسیه برای تحمیل سلطه جهانی خود از طریق «نظم نوین جهانی» ادامه خواهند داد. به همین دلیل است که درگیری کنونی در سوریه در خطر تبدیل شدن به یک درگیری نظامی با عواقب غیرقابل پیش‌بینی برای بشریت است، درگیری‌ای که با کارزار فزاینده‌ای از دروغ‌های کثیف آغاز شد و با تلاش ادعایی برای قتل یک جاسوس روسی در انگلستان به راه افتاد و امروز با سلاح‌های شیمیایی ادعایی اسد (که به همان اندازه سلاح‌های کشتار جمعی صدام واقعی هستند!) به اوج خود رسیده است.

بنابراین روسیه اکنون خود را در یک دوراهی تاریخی می‌بیند: باید بین واکنش، حتی نظامی، به حملاتی که با هدف سرنگونی رژیم‌های آزادی‌بخش ملی باقی‌مانده در خاورمیانه (سوریه و ایران) انجام می‌شود – که هم نخبگان فراملی و هم نخبگان صهیونیستی مشتاقانه به دنبال انجام آن هستند – یا پذیرش نوعی «مصالحه» که توسط سازمان ملل تحت کنترل نخبگان فراملی آغاز شده است، یکی را انتخاب کند. چنین مصالحه‌ای شامل تجزیه سوریه به گونه‌ای خواهد بود که ایجاد «اسرائیل دوم» را، یعنی کردستانی در شرق فرات، جایی که کردها در حال حاضر بیش از یک چهارم خاک سوریه را اشغال کرده‌اند و در حال ایجاد شبکه‌ای از جوامع محلی شبه‌لیبرال هستند که ظاهراً مبتنی بر پروژه شهرداری‌های کنفدرال (خودگردان) موری بوخین است، ممکن سازد. البته همه کسانی، مانند من، که در گذشته این پروژه را مطالعه کرده‌اند و حتی در برخی از فعالیت‌های مرتبط برای ارتقای آن شرکت داشته‌اند، به خوبی از این واقعیت آگاهند که چنین شکل آزادی‌خواهانه‌ای از سازمان اجتماعی در چارچوب «نظم نوین جهانی» غیرقابل تصور است، زیرا موفقیت آن به ادغام کامل آن در جهانی‌سازی نئولیبرالی، با بازارهای باز و آزاد که کاملاً با هر شکل خودگردانی از سازمان‌دهی ناسازگارند، بستگی دارد![۱۳]

اگر ما این واقعیت را اضافه کنیم، که در مورد کردها، این شکل «خودگردانی» از سازماندهی تنها می‌تواند از طریق حمایت نظامی آمریکایی‌ها امروز و اسرائیلی‌ها فردا دوام بیاورد، آنگاه متوجه می‌شویم که تمام این تبلیغات (که به شدت توسط «چپ» جهانی‌گرا و رسانه‌های جمعی آن، مانند «گاردین»، »نیویورک تایمز» و غیره، و حتی توسط دانشگاهیان در دانشگاه‌های غربی[۱۴]، تبلیغ می‌شود) فقط یک افسانه برای توجیه طرح نحبگان فراملی برای تقسیم سوریه و پایان دادن به وضعیت آن به عنوان یک ملت مستقل است. نیازی به گفتن نیست که این همچنین پایان رسمی جنبش کردی به عنوان یک جنبش انقلابی ضد-امپریالیستی و تبدیل خود کردها به خدمتکاران آمریکایی‌ها خواهد بود، که نقش بسیار کثیفی را در تجزیه برنامه‌ریزی شده سوریه ایفا می‌کنند![۱۵]

در مورد نقش فعلی کردها، به طور مشخص‌تر، این نقش کاملاً روشن است – و شواهد زیادی برای تأیید آن وجود دارد – که آمریکایی‌ها تعداد قابل توجهی پایگاه نظامی در روژاوا (فدراسیون دموکراتیک شمال سوریه) یعنی کردستان غیررسمی دارند[۱۶] و به همین دلیل است که آن‌ها ترک‌ها را در صورت پیشروی حتی تا منبج، با یک ضدحمله نظامی تهدید کرده‌اند! طبیعتاً روس‌ها به طور غیرمستقیم از اردوغان حمایت می‌کنند (با اجازه دادن به نیروی هوایی ترکیه برای پرواز آزاد)، و این حمایت به حق است، زیرا به طور گسترده پذیرفته شده است که تجزیه برنامه‌ریزی شده سوریه توسط غرب دقیقاً بر اساس کردهای «ضد امپریالیست» است، که ترامپ رسماً آن‌ها را قوی‌ترین متحدان خود در سوریه می‌داند! اگر اسد واقعاً درخواست می‌کرد – که کاملاً حق داشت – که سرزمین‌های اشغال شده توسط کردها (با کمک‌های نظامی و اقتصادی فراوان آمریکایی‌ها!) به طور خودکار به دولت سوریه بازگردانده شودند، و سپس مانند گذشته به کردها خودمختاری محلی بدهد، ترک‌ها هیچ بهانه‌ای برای ماندن در عفرین یا هیچ یک از مناطق دیگری که اشغال کرده‌اند، نداشتند. با این حال، هم اسد و هم پوتین، با انتظار برای زمان و با این امید که کردها در نهایت به ایجاد کشور کوچک خود (که در شرایط فعلی، تحت الحمایه نخبگان فراملی و صهیونیستی، مانند یونان، خواهد بود) اقدام نکنند، این را از کردها مطالبه نکردند. این منجر به این شد که کردها حتی جرأت کند از سوریه در عفرین درخواست کمک کند، کمکی که اسد – به عنوان حافظ حاکمیت سوریه – مجبور بود، هرچند به صورت نمادین، به آن‌ها اعطا کند.

در نتیجه، بحران کنونی یک تلاش سیستماتیک و سازمان‌یافته برای نابودی یا حداقل تضعیف قابل ‌توجه، نه تنها آن کشورهای خاورمیانه که هم‌چنان مطیع آمریکا نیستند (مانند ایران و سوریه)، بلکه به طور غیرمستقیم، تضعیف حتی روسیه پوتین است که از ایفای نقش یک نخبه مطیع نخبگان فراملی مانند دوران یلتسین خودداری کرده است.

بنابراین، در صورتی که حمله کنونی به سوریه در تضعیف (یا حتی بیش‌تر از آن، سرنگونی) اسد موفق شود، مستقیماً هژمونی پوتین را تضعیف می‌کند، و پیامدهای مستقیمی بر جنبش‌های خواهان حاکمیت مردمی خواهد داشت که مستقیماً برنامه‌های نخبگان فراملی برای حکومت جهانی را به خطر می‌اندازد. بنابراین، پوتین پس از بمباران ناتو، دو گزینه ممکن دارد که باید از بین آن‌ها یکی را انتخاب کند:

● یکی این است که روسیه بر سر سوریه، و هم‌چنین به طور کلی‌تر بر سر اوکراین و غیره نوعی مصالحه با آمریکا را بپذیرد، تا به نوعی به عضوی نیمه‌تابع از نخبگان فراملی در چارچوب «نظم نوین جهانی» تبدیل شود.

● گزینه دیگر این است که رهبری پوتین بر این توهمات غلبه کند و به مبارزه برای حاکمیت ارضی و اقتصادی، نه تنها برای روسیه، بلکه برای تمام اعضای اتحادیه اوراسیا، ادامه دهد. این اتحادیه می‌تواند به عنوان یک قطب جایگزین برای نخبگان فراملی و «نظم نوین جهانی» عمل کند، و جنبش‌های خواهان حاکمیت ملی و اقتصادی را از اروپا و فراتر از آن جذب نماید. به این ترتیب، اتحادیه اوراسیا یک بُعد ایدئولوژیکی نیز، که اکنون فاقد آن است، زیرا اساساً یک اتحادیه اقتصادی از کشورها در درون «نظم نوین جهانی» است، به دست می‌آورد. این عنصر ایدئولوژیک در جذب قربانیان جهانی‌سازی از سراسر جهان بسیار مهم خواهد بود و به سرنگونی برنامه‌های نخبگان فراملی برای حکمرانی جهانی و ایجاد یک قرون وسطای جدید کمک خواهد کرد، قرون وسطایی بسیار گسترده‌تر از قرون وسطای اول، زیرا «رعایای» آن اکنون دچار این توهم خواهند بود که آزادند و در «دموکراسی‌ها» زندگی می‌کنند…

پی‌نویس‌ها:
[1] No wonder that Emmanuel Macron, the ex-banker who effectively was appointed by the Transnational Elite as its political leader (given the unreliability of Donald Trump), in a major speech in front of the European Parliament, following his participation in the bombing of Syria, has fiercely attacked ‘populism’ warning that “there seems to be a European civil war between liberal democracy and rising authoritarianism.” See “France’s Macron urges EU to shun nationalism,” BBC News (17.04.2018).

[2] Takis Fotopoulos, “Iraq: the new criminal “war” of the transnational elite”, Democracy & Nature, vol.9, no.2 (July 2003).

[3] “Syria air strikes: Only a quarter of Britons back Theresa May’s decision to launch military operations against the Assad regime, new poll reveals”, The Independent, (14/4/2018).

[4] “Goal of Syria strikes was to prevent chemical watchdog’s fact-finding mission in Douma – Moscow,” RT (14/4/2018).

[5] “Lavrov: Swiss lab says ‘BZ toxin’ used in Salisbury, not produced in Russia, was in US & UK service”, RT (14/4/2018). <>

[6] See the following articles on Zionism by Takis Fotopoulos: “Zionism and the transnational elite,” The International Journal of Inclusive Democracy, Vol. 2, No.4 (November 2006); “The ‘nakba’ (catastrophe) and Zionist mythology,” ibid, Vol. 4, No. 3 (July 2008); “The Zionist attack against the international resistance to the New World Order and the Libertarian Left — A proposal for the liberation of Palestine from Zionist racism and religious fundamentalism,” ibid, Vol. 6, No. 2/3 (Spring/Summer 2010); “The Zionist Brutalization Within the New World Order and the Need for a United Multi-national and Multicultural State,” ibid, Vol. 10, Nos. 1/2 (Winter-Summer 2014).

[7] BBC, “Israeli minister praises viral video sniper,” BBC News (10/4/2018). <>

[8] See T. Fotopoulos, The New World Order in Action: Globalization, the Brexit Revolution and the Left (Progressive Press, Dec. 2016), ch. 2.

[9] See T. Fotopoulos, Greece as a Protectorate of the Transnational Elite (Gordios, 2010).

[10] The New World Order in Action, ch. 3.

[11] See also the following articles by Takis Fotopoulos on Syria: “The downing of the Russian plane and the military intervention in Syria,” The International Journal of Inclusive Democracy, Vol. 11, Nos. 1/2 (Winter-Summer 2015); “The real objectives of the Transnational Elite in Syria,” The International Journal of Inclusive Democracy, Vol. 10, Nos. 1/2 (Winter-Summer 2014).

[12] See also Takis Fotopoulos , “The First War of the Internationalised Market Economy,” Democracy & Nature, Vol. 5, No. 2 (July 1999).

[13] As Bookchin himself put it : “Libertarian municipalism proposes a radically different form of economy (…) it proposes that land and enterprises be placed increasingly in the custody of the community ― more precisely, the custody of citizens in free assemblies and their deputies in confederal councils (…) The maxim ‘from each according to his or her ability, to each according to his or her needs’ would seem a bedrock guide for an economically rational society”, in “Libertarian Municipalism: An Overview”, Society & Nature, Vol. 1, No. 1 (1992).

[14] For instance, The Centre for Citizenship, Civil Society and Rule of Law in the University of Aberdeen (UK) organizes a Conference on Radical Democratic Citizenship – Grassroots Political Practice in September 2018, which is dedicated “in solidarity to the people living in the Democratic Federation of Northern Syria (Rojava) who are, in the time of writing this call for submissions, under severe military attack led by the Turkish government” !

[15] As Lavrov recently stated: “The recent US steps “look more and more like a part of a course to create a quasi-state of sorts on a large chunk of Syrian territory (…) Autonomous, independent from Damascus governing bodies are being created in this territory, money keeps flowing there to keep them functional. Law enforcement, created there, is receiving weaponry; see “US trying to create ‘quasi-state’ on large part of Syria’s land – Lavrov,” RT (13/2/2018).

[16] “The number of U.S. military installations in Syria has increased to eight bases according to recent reports, and possibly nine according to one other military analyst,” 21st Century Wire reported, “US Strengthens Presence in Northern Syria”, Sputnik (July 4, 2017). See, also, Sarah Abed, “The Kurds: Washington’s Weapon of Mass Destabilization in the Middle East,”Voltaire Network (10/8/2017).

https://www.inclusivedemocracy.org/journal/vol14/vol14_no1_The_aims_of_the_criminal_bombing_of_Syria_by_the_Transnational_Elite_and_globalization.html