تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم
جمعه، ۱۱ مهر ۱۴۰۴
منبع: راه (gelenek)، نشریه تئوریک حزب کمونیست ترکیه
شماره ۱۵۷، اوت ۲۰۲۱
گفتوگو با آلپر بیردال نویسنده کتاب «بحران هژمونی و چین: بحران امپریالیسم، زنجیرههای ارزش جهانی و ظهور چین»

کتاب جدید آلپر بیردال، «بحران هژمونی و چین: بحران امپریالیسم، زنجیرههای ارزش جهانی و ظهور چین»، هفته گذشته توسط انتشارات یازیلاما منتشر شد. این کتاب به بررسی وابستگی متقابل سرمایه صنعتی مستقر در ایالات متحده، آلمان و چین، ظهور چین به عنوان یک قدرت اقتصادی بزرگ تا حدی از طریق این وابستگی، و بحران جاری هژمونی در درون نظام امپریالیستی میپردازد. ما با آلپر بیردال درباره برخی از مضامین اصلی کتاب و همچنین برخی از پرسشهایی که مطرح میکند، صحبت کردیم.[۱]
کتاب جدید شما، «بحران هژمونی و چین: بحران امپریالیسم، زنجیرههای ارزش جهانی، و ظهور چین» اخیراً منتشر شد. هدف اصلی شما از نوشتن آن چه بود؟
در واقع، من این کار را با قصد نوشتن یک کتاب شروع نکردم. مدتهاست بحث میشود که نفوذ فزاینده چین در اقتصاد جهانی، مجموعهای از تغییرات اساسی را در ساختار امپریالیستی ایجاد میکند. علاوه بر این، به ویژه در ۱۰-۱۵ سال گذشته، شاهد برخی از مظاهر نفوذ اقتصادی چین در حوزه سیاسی بودهایم. برخی از روشنفکران مارکسیست این وضعیت را به عنوان روندی از تغییر هژمونیک تفسیر میکنند. برخی دیگر بحث میکنند که چنین تغییری رخ نداده است، و اینکه روندهای امپریالیسم غربی در۴۰-۳۰ سال گذشته عامل اصلی تعیینکننده در پشت آنچه ظهور چین به نظر میرسد، قرار داشتهاند.
البته این پرسشها، عمیقاً به ما مارکسیستهای سازمانیافته مربوط میشوند. مبارزه بر سر باز-توزیع بین قدرتهای امپریالیستی و پویاییهایی که آنها را تعیین میکنند، هم در سطح جهانی و هم در سطح ملی، پیامدهایی بر مبارزه طبقاتی دارند. به عنوان مثال، نزدیکی روسیه و چین، که به ویژه پس از بحران ۲۰۰۸ شتاب یافت و ماهیتی سیاسی به خود گرفت، پیامدهای قابل توجهی برای کشور ما و همچنین جهان داشته است. در این زمینه، میتوانیم تعدادی از مسائلی را که مستقیماً به کارگران ما مربوط میشوند، از جنگهای سوریه یا لیبی گرفته تا بحث پیرامون کانال استانبول و موضع ترکیه در گذار به فناوری «نسل ۵» (5G) را فهرست کنیم.
به نظر من، حزب کمونیست ترکیه، که من عضو آن هستم، پاسخهای بسیار مهمی درباره این موضوعات، به ویژه درباره جایگاه چین در جهان، روندهای امپریالیسم در دهههای اخیر و مسائل مشابه، ارائه داده است. اما ما در حال گذر از یک روند بسیار پویا هستیم و باید بارها و بارها قدرت پاسخهای خود را برای توضیح و مداخله در واقعیتهای زمان خود را آزمایش کنیم. در واقع، من کارم را اینگونه آغاز کردم. پرسش اساسی در ذهن من این بود که بررسی کنم آیا پاسخهایی که ارائه دادیم هنوز معتبرند، و پافشاری خود را بر ایستادگی بر حقیقت تقویت کنیم و نکات باقی مانده را برجسته کنیم. نمیدانم که آیا در این امر موفق شدهام یا خیر؛ این دیگر به عهده خواننده است که تصمیم بگیرد.
برگردیم به ابتدای پرسش شما، همانطور که گفتم، من واقعاً قصد نداشتم کتاب بنویسم. اما نتیجه کار، اثری در حد یک کتاب شد.
ممکن است مفهوم «زنجیرههای ارزش جهانی» را بیشتر توضیح دهید؟ این زنجیرههای ارزش چه هستند؟
این پرسش پاسخهای هم ساده و هم پیچیده دارد. پاسخ ساده این است که تقریباً نیمی از کالاهایی که ما با آنها سروکار داریم، از زنجیرههای ارزش یا کالای جهانی بیرون میآیند. این به طور کلیتر به این معنی است که برخی از ورودیهای مورد نیاز برای تولید یک محصول، قبل از رسیدن محصول نهایی به مصرفکننده نهایی، در یک کشور و برخی دیگر در کشور دیگر تولید میشوند. به عنوان مثال، محصولات بوئینگ در تقریباً ۷۰ کشور تولید میشوند.
البته، شکلهای دیگری از زنجیرههای ارزش جهانی نیز وجود دارد. به عنوان مثال، برندهای نساجی جهانی تمایل دارند محصولات خود را در مناطق نزدیکتر به مصرفکننده نهایی تولید کنند. به عنوان مثال، بسیاری از محصولات «زارا» و «مانگو» به صورت قراردادی در ترکیه برای فروش در خاورمیانه، بالکان و سایر بازارها تولید میشوند و تحت برندهای «زارا»، «مانگو» و برندهای مشابه به فروش میرسند.
اینها پاسخهای ساده به پرسش هستند. در واقع، مثال اول را میتوان با استفاده از مفاهیم ادغام عمودی و مثال دوم را با استفاده از مفاهیم ادغام افقی توضیح داد. ما وقتی به زنجیرههای ارزش جهانی نگاه میکنیم، شکل عمودی ادغام رایجتر است. با این حال، ساختار در مرکز یک زنجیره ارزش اغلب از هر دو شکل ادغام استفاده میکند. بنابراین، طبقهبندی زنجیرههای ارزش صرفاً با مفاهیم ادغام عمودی و افقی غیرممکن است. علاوه بر این، کالاها در طول روند تولید بارها بین حلقههای زنجیره ایجاد شده جابجا میشوند. در برخی موارد، یک کالا پیش از رسیدن به شکل نهایی خود صدها بار از مرزها عبور میکند. بنابراین، این مفهوم تعریف پیچیدهتری نیز دارد. بنابراین، من معتقدم که بررسی جریان ارزش به جای ردیابی کالاهای منفرد، معنادارتر است
شما در کتاب خود، عمدتاً بر وابستگی متقابل صنایع تولیدی ایالات متحده و آلمان با صنایع تولیدی چین تمرکز دارید. آیا میتوانید یافتههای کلیدی خود را در مورد این موضوع به اشتراک بگذارید؟
من معتقدم دلایل قابل فهمی برای تمرکز بر این سه کشور وجود دارد. در این کتاب، من تلاش کردم یک رویکرد سیستماتیک ایجاد کنم و به دنبال پاسخ به پرسشهای زیر باشم: جریان ارزش بین این سه کشور چگونه در طول زمان تغییر کرده است؟ کدام بخشها به طور خاص در جریان ارزش بین کشورها متمرکزند؟ به عبارت دیگر، من به دنبال درک پیوندهای حیاتی در تقسیم کار بینالمللی و تکامل آنها در طول زمان بودم. سپس تلاش کردم نشان دهم که چگونه وابستگیهای متقابل کشورها و بخشهای مربوطه در این زمینه تغییر کرده است. سپس به دنبال بررسی ریختشناسی و پویاییهای کلیدی این تغییر، به ویژه از زاویه بهرهوری واحد نیروی کار و شاخص نرخ سود بودم.
برای پاسخ به همه این پرسشها، من از نسخه ۲۰۱۶ پایگاه داده جهانی ورودی-خروجی (Input-Output) که توسط دانشگاه گرونینگن تهیه شده است، استفاده کردم. این دادهها دوره ۲۰۰۰ تا ۲۰۱۴ را پوشش میدهند. این یک دوره بحرانی است، زیرا در حالی که نیمه اول دهه ۲۰۰۰ شاهد شتاب قابل توجهی در ادغام چین در زنجیرههای ارزش جهانی بود، من معتقدم که دوره پس از ۲۰۰۸-۲۰۰۹، که در حال حاضر در آن هستیم، شاهد تغییرات قابل توجهی در پویایی ادغام چین در تقسیم کار بینالمللی است. بنابراین، مجموعه دادهها به اندازه کافی برای نشان دادن این گسست طولانی است.
تا جایی که من میتوانم میبینم، چین در نیمه اول دهه ۲۰۰۰ به سرعت در زنجیرههای ارزش حهانی در تعدادی از بخشهای تولیدی ادغام شد. در حالی که در این دوره هنوز در پایین زنجیرههایی با محوریت ایالات متحده، آلمان و ژاپن تولید میکرد، پس از سال ۲۰۰۸، اکنون در سطوح بیشتری از زنجیره و در طیف متنوعتری تولید میکند. این به طور طبیعی در پیوندهای پس و پیش بین کشورها منعکس میشود. در حالی که چین در ابتدا بخش بیشتری از ارزش را از ایالات متحده و آلمان پردازش میکرد و در نتیجه وابستگی بسیار زیادی به آنها برای ورودیها داشت، این وضعیت پس از سال ۲۰۰۸ معکوس شد.
شایان ذکر است که در این زمینه بین کشورها تفاوتهایی وجود دارد. در حالی که این معکوس شدن عموماً در اوایل رابطه آلمان-چین آغاز شد، پس از سالهای ۲۰۰۸-۲۰۰۹ در رابطه ایالات متحده-چین شدت بیشتری گرفت.
چین بدون تردید یک کشور بسیار مهم با تمرکز فوقالعاده بر تولید ارزش است، اما آیا برخی دیگر از کشورهای جنوب و جنوب شرقی آسیا، مانند بنگلادش، اندونزی یا هند که در کتاب خود به آنها اشاره کردهاید، روابط مشابهی با ایالات متحده و آلمان ندارند؟ چه چیزی چین را ویژه میکند؟
نتایجی که من در این تحقیق به دست آوردم نشان میدهد که چین در میان کشورهایی که نقش مهمی در زنجیرههای ارزش جهانی ایفا میکنند، جایگاه منحصر به فردی دارد. منحصر به فرد بودن چین نه تنها در تولید در مقیاس بزرگ در بخشهای گوناگون، بلکه در تولید متنوعتر و در بخشهای با فناوری بالاتر در تعداد فزایندهای از بخشها نیز نهفته است. بهرهوری نیروی کار در چین به دلیل نرخ بالای سرمایهگذاری، در مقایسه با سایر کشورها و غرب با سرعت بیشتری در حال افزایش است. در همین حال، هزینههای نیروی کار همچنان پایین است، که با سایر پیوندهای حیاتی مانند اندونزی، برزیل و هند قابل مقایسه است. این دو پویایی، مزیت منحصر به فردی را برای چین در معماری زنجیره ارزش ایجاد میکند.
اما البته، این یک پارادوکس نیز دارد. در چین، نرخ سود در بخشهایی که بیشتر در زنجیرههای ارزش ادغام شدهاند، نسبتاً پایین است. این به نوبه خود، به نظر میرسد که احتمالاً بر نرخ انباشت سرمایه چین در طول زمان تأثیر میگذارد و بر مزیتی که در مورد آن صحبت کردیم، تأثیر منفی میگذارد. با این حال، در طول این روند، چین به زنجیرههای ارزش جهانی متصل شده و آنها را به خود وابسته کرده است. بنابراین، از دست رفتن مزیت چین نیز مستقیماً بر انحصارات امپریالیستی تأثیر میگذارد، زیرا چین کشوری نیست که در این ساختار به راحتی جایگزین شود.
آیا ادغام صنایع تولیدی بین ایالات متحده، آلمان و چین در زنجیرههای ارزش جهانی، جهان را به مکانی مسالمتآمیزتر تبدیل نمیکند؟
برعکس، به نظر من، این وضعیت، جهان را به مکانی خطرناکتر تبدیل میکند. همانطور که گفتم، انحصارات غربی نمیتوانند به راحتی چین را رها کنند و تولید خود را به مناطق دیگر منتقل کنند. علاوه بر این، چین اکنون میتواند بسیاری از کالاهایی را که قبلاً برای انحصارات غربی تولید میکرد، به تنهایی تولید کند، به این معنی که چین این فرصت را دارد که رقابت مستقیم با انحصارات غربی را افزایش دهد و زنجیرههای ارزش خود را ایجاد کند. در عصر انحصارات، رقابت همیشه به معنای درجهای از وابستگی متقابل است و این غیرقابل انکار است. اما تشدید چنین رقابتی، همانطور که در حال حاضر نیز در حال افزایش است، تنها میتواند به درگیریهای حتی بزرگتری منجر شود. بنابراین، جهان امروز با خطر بیشتری از جنگ، و با عدم قطعیت بیشتری روبهرو است.
آیا فکر میکنید وضعیت بینالمللی که در آن ایالات متحده و بریتانیا هر سال کسری حساب جاری زیادی دارند، در حالی که آلمان، چین و ژاپن تقریباً به همان میزان مازاد حساب جاری دارند، در درازمدت پایدار است؟
مدتی است که مؤسساتی مانند صندوق بینالمللی پول، بانک جهانی و «کنفرانس تجارت و توسعه سازمان ملل» (UNCTAD) درباره امکان کوتاه کردن زنجیرههای ارزش جهانی بحث میکنند. این موضوع در طول «جنگهای تجاری» با چین که در دوران ریاست جمهوری دونالد ترامپ آغاز شد، شدت یافت، اما همهگیری نیز به احیای این بحثها کمک کرده است. سیاستهای دولت بایدن در قبال چین از همان روزهای اول نیز نشان میدهد که وضعیت قبلی را نمیتوان صرفاً با «عامل ترامپ» توضیح داد.
کوتاه شدن زنجیرههای ارزش جهانی به این معنی است که انحصارات امپریالیستی به طور فزایندهای تولید خود را به مناطق «طبیعی» خود منتقل خواهند کرد. البته این به این معنی است که بسیاری از فعالیتهای تولیدی به بازار داخلی باز خواهند گشت. همچنین ادعا میشود که فناوریهای نوظهور مانند «اینترنت اشیا»، هوش مصنوعی و چاپگرهای سهبعدی، فرصت نزدیکتر کردن تولید به مصرفکننده نهایی را افزایش میدهند. اگر این کوتاه شدن طبق پیشبینی اتفاق بیفتد، کسری حساب جاری ایالات متحده ممکن است تا حدودی کاهش یابد و چین بیشتر بر بازار داخلی تمرکز خواهد کرد.
اما، من باور ندارم که این به این راحتی رخ دهد. این همچنین دامنه سودهای سوداگرانه ناشی از حق ضرب دلار و تجارت بینالمللی را محدود میکند. این مستلزم تغییرات اساسی در ترکیب فعلی انحصارات امپریالیستی است، و هر یک از آنها در معرض درگیریهای بزرگی قرار خواهند گرفت.
آیا در ادعای چین مبنی بر سوسیالیستی بودن، با وجود داشتن چنین پیوندهای اقتصادی قوی با نظام امپریالیستی-سرمایهداری، تناقضی وجود ندارد؟ آیا سوسیالیسم مستلزم جدایی از امپریالیسم به معنای اقتصادی آن نیست؟
در سال ۲۰۲۱، چین از نظر تعداد میلیاردرهای دلاری در جهان، رتبه اول و پس از آن ایالات متحده رتبه دوم را داشت. چین ۱۰۵۸ میلیاردر و ایالات متحده ۶۹۶ میلیاردر دارد و تعداد میلیاردرهای چین از مجموع سه کشور بعدی بیشتر است. اگر اشتباه نکنم، چین برای نخستینبار در سال ۲۰۱۹ از نظر تعداد میلیاردرها از ایالات متحده پیشی گرفت و این به وضوح شکاف را افزایش میدهد. علاوه بر این، طبق محاسبات من، در سال ۲۰۱۴، هزینه واحد نیروی کار در تولید چین ۴۹.۲ درصد از این هزینه در ایالات متحده بود. آیا میتوان چنین کشوری را سوسیالیستی دانست؟ سوسیالیسم، پیش از هر چیز، برابری و حذف استثمار نیروی کار است. کدام یک از اینها را میتوان درباره چین گفت؟
چین، البته، یک کشور سرمایهداری است؛ به نظر من، اکنون یک کشور سرمایهداری-امپریالیستی است. با این حال، به دلیل توسعه تاریخی منحصر به فرد سرمایهداری در چین، وسعت و منابع این کشور و بسیاری از عوامل دیگر، سرمایهداری چین در روبنای خود کاملاً شبیه کشورهای سرمایهداری غربی نیست. چین، مانند سایر کشورهای امپریالیستی، جزئی از هژمونی امپریالیستی موجود است، اما به دلیل همین منحصر به فرد بودنها، یکی از مهمترین عوامل تعمیق بحران هژمونی امپریالیستی موجود نیز هست.
[۱] این گفتوگو نخستینبار در تاریخ ۲۸ ژوئن ۲۰۲۱ در «soL» منتشر شد.
https://gelenek.org/soylesi-alper-birdalla-hegemonya-bunalimi-ve-cin-kitabi-uzerine/
