تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

دوشنبه، ۴ آبان ۱۴۰۵
منبع: «چپ» (soL)
نویسنده: انگین سولاک‌اوغلو
دوشنبه، ۲۶ اکتبر ۲۰۲۶

آگاهی طبقاتی در اروپا بیدار می‌شود

 

جنبش‌های مقاومت مردمی در اروپا در واقع سال‌هاست که ادامه دارند. گاهی در بالکان شعله‌ور می‌شوند، گاهی در اروپای غربی. اما، در دورهٔ اخیر شاهد پدیده‌ای از تشدید و هم‌پوشانی این جنبش‌ها هستیم.

ما می‌بینیم که جنبش‌های مقاومت و تظاهرات، که در کشورهای مختلف و به دلایل بسیار متفاوت آغاز می‌شوند، سرانجام به شعارها و مطالبات مشترک می‌رسند. این نه تصادفی است و نه نتیجه یک نقشه شیطانی که مردانی نقاب‌دار در پشت صحنه طراحی و اجرا کرده باشند.

این انکارناپذیر است که سرمایه‌داری افسارگسیخته به دیکتاتوری‌ تبدیل شده که انحصارهای فناوری بر آن تسلط دارند؛ دیکتاتوری‌ که در آن، اطلاعات و اخبار همچون سلاحی به کار گرفته می‌شوند که ذهن و وجدان توده‌ها را هدف قرار می‌دهد. این یکی از مؤثرترین ابزارها برای فلج کردن جوامع و تولید رضایت و اطاعت در میان مردم است.

دیکتاتوری بورژوازی، افزون بر خشونت نهادی و خشونت فیزیکی‌که از طریق نیروهای انتظامی اعمال می‌شود، از نوعی خشونت فکری نیز بهره می‌گیرد؛ خشونتی که با استفاده از انحصار آن بر فناوری‌های ارتباطی اعمال می‌شود.

آیا بیش از حد وارد بحث‌های تئوریک شده‌ایم؟ بیایید مشخص‌تر صحبت کنیم. در اروپا، استراتژی فقیرکردن مردم با هدف فراهم کردن منابع اضافی برای سرمایه، که از دهه ۱۹۸۰ آغاز شد اما پس از سال ۱۹۹۱ شتاب گرفت، به یک دستاویز نیاز داشت. یکی از اهرم‌هایی که برای این منظور به کار گرفته شد، موضوع مهاجرت بود.

دولت رفاه یا دولت اجتماعی که پس از جنگ جهانی دوم، همچون یک نوع ترمز اضطراری در برابر مطالبه ظاهراً قدرتمند و مشروع سوسیالیسم در اروپا شکل گرفته بود، پس از سال ۱۹۹۱ برای قدرت‌های سرمایه‌داری به باری غیرضروری تبدیل شد. توازن اقتصادی جهانی در حال تغییر بود. کانون اقتصاد جهانی، به‌ویژه در عرصه تولید، به آسیا منتقل شده بود و توان رقابت سرمایه اروپا، با حاشیه‌های سودی که رو به کاهش می‌رفتند، در حال فرسایش بود. در چنین شرایطی، نخستین سازوکار جبرانی که به ذهن رسید، برچیدن دولت رفاه بود؛ دولتی که به کارگران امکان تنفس می‌داد و مانع از آن می‌شد که آنان در پی نوای نی و دهل (بخوانید: سوسیالیسم و کمونیسم) به راه بیفتند.

در فرانسه و بسیاری از کشورهای دیگر، اقتصاددانان لیبرال جریان اصلی، با شیون این‌که «بیش از حد هزینه می‌کنیم، بیش از حد وام می‌گیریم»، دولت رفاه اجتماعی را که از نظر آنان پرایراد و پرهزینه است، در مرکز انتقادهای خود قرار داده‌اند. اما چه اتفاق افتاده بود که هزینه‌های اجتماعی در این کشورها، با وجود رشد ناچیز جمعیت، تا این اندازه افزایش یافت و دولت را ناگزیر به استقراض کرد؟ چون از نظر سیاسی پرمخاطره بود به کارگران بازنشسته اروپایی، که بار سنگین توسعه اروپای پس از جنگ را بر دوش کشیده بودند، گفته شود: «دیگر نمی‌خواهیم پول چندانی به شما بدهیم»، رویکرد دیگری در پیش گرفته شد: مهاجرانی هدف قرار گرفتند که خود نیز در آن توسعه سهم داشتند. بر اساس روایتی که به جامعه تحمیل شد، تعداد مهاجران بیش از حد زیاد بود و در نتیجه، پول دولت برای تأمین هزینه‌های اجتماعی کفایت نمی‌کرد.

اما، حداقل در فرانسه، تاریخ مهاجرت به گذشته‌ای دور بازمی‌گردد. دلیل اصلی برای این استعمار است. اگر به کشوری حمله کنید، منابع آن را به غارت ببرید، زبان و فرهنگ خود را بر آن تحمیل کنید و زبان و فرهنگ مردمش را به حاشیه برانید، ناگزیر باید بهایی بپردازید. کشور شما به نخستین مقصد کسانی تبدیل می‌شود که از سرزمین‌هایی می‌گریزند که شما زندگی را در آن‌ها غیرقابل‌تحمل کرده‌اید. سخن را کوتاه کنیم، پدیدهٔ مهاجرت ناشی از استعمار در فرانسه بیش از صد سال قدمت دارد. اگر کارگران ایتالیایی، اسپانیایی، لهستانی و پرتغالی را، که سرمایه در دوران انقلاب صنعتی برای بهره‌کشی تا سرحد مرگ از آنان در معادن زغال‌سنگ به نیروی کارشان نیاز داشت، به این مجموعه اضافه کنیم می‌توانیم از واقعیت دویست‌ساله مهاجرت سخن بگوییم.

خلاصه آن‌که، پس از جنگ، سرزنش مهاجران به روشی بسیار کاربردی تبدیل شد تا به آقا یا خانم دوپون، که ۳۰ تا ۴۰ سال کار کرده‌اند و اکنون بازنشسته شده‌اند، گفته شود دیگر نمی‌توانند از همان کیفیت خدمات رایگان بیمارستان‌های دولتی برخوردار باشند؛ و فرزندان یا نوه‌های آن‌ها دیگر نمی‌توانند همان سطح از آموزش باکیفیت را در مدارس و دانشگاه‌های دولتیِ رایگان دریافت کنند.

دیکتاتوری‌های سرمایه‌داری نمی‌گویند که طبقه سرمایه‌دارِ فوق‌ثروتمند عامل همه این افول است؛ در عوض، آقا و خانم عبدالکریم و سه فرزند آن‌ها را هدف قرار می‌دهند. این افراد از پیش رنگ پوست تیره‌ای دارند و گاهی حتی، نعوذبالله، سیاه‌پوست‌اند! افزون بر این، دست‌کم برخی از آن‌ها پیرو دین دیگری هستند. بنابراین، نمونه‌هایی ایده‌آل برای تحریک ابتدایی‌ترین واکنش‌های جامعه در قبال «بیگانه‌پنداری» به شمار می‌روند. به این ترتیب، راست افراطی تغذیه می‌شود، و شکاف و تفرقه در درون طبقه کارگر تضمین می‌گردد.

در فرانسه، رسانه‌هایی که تحت کنترل گروه لاگاردِر یا دیگر انحصارهای بزرگ هستند، از صبح تا شب به تبلیغ دیدگاه‌های راست افراطی می‌پردازند. برای ذکر یک نمونه‌ ساده، ساعت‌ها به جرمی که یک فرد «رنگین‌پوست» یا مهاجر مرتکب شده است اختصاص می‌دهند، درحالی‌که تخلفات و جنایت‌های جوانان سفیدپوستِ راست افراطی را، که درست در برابر چشمان پلیس مرتکب می‌شوند – پلیسی که خود نیز تحت نفوذ راست افراطی است – نادیده می‌گیرند. آمار مربوط به خشونت سیاسی در فرانسه واقعیت تکان‌دهنده‌ای را آشکار می‌کند: در بیست سال گذشته، قتل‌های ارتکابی از سوی راست‌گرایان، ۹۰ درصد از حملات مرگبارِ طبقه‌بندی‌شده به‌عنوان خشونت با انگیزهٔ سیاسی را تشکیل می‌دهند. بااین‌حال، اگر به رسانه‌ها و سیاستمداران لیبرالی نگاه کنید که انحصار حضور در صفحه‌های تلویزیون را در اختیار دارند، مهاجران و چپ‌گرایانی که از آنان حمایت می‌کنند، «تروریست» معرفی می‌شوند. چگونه چنین چیزی ممکن است؟ آیا می‌توانید تصور کنید که یک چهرهٔ سرشناس ترک بگوید: «نمی‌توانید وادارم کنید بگویم راست‌گرایان مرتکب جرم می‌شوند»؟

در همین حال، برای توجیه ثروت‌اندوزی نخبگان، این روایت نیز مطرح می‌شود که «اما آن‌ها بسیار سخت کار می‌کنند یا بسیار باهوش‌اند». در کنار این روایت، دروغ دیگری نیز ترویج می‌شود: «اگر آن‌ها بسیار ثروتمند شوند، سرمایه‌گذاری بیشتری خواهند کرد و مشاغل بیشتری ایجاد خواهند کرد. اما واقعیت کاملاً متفاوت است. در فرانسه، همانند کشورهای دیگر، سرچشمه ثروت نه هوش فوق‌العاده است و نه کار طاقت‌فرسا، بلکه منابع عمومی است. از آنجا که ارزش حاصل از تولید میلیون‌ها نفر از مردم، از طریق سازوکارهای گوناگون به سوی این افراد منتقل می‌شود، ثروت آن‌ها روزبه‌روز بیشتر می‌شود.

ایلان ماسک که در سراسر جهان به‌عنوان یک نابغه تبلیغ می‌شود، تقریباً تمام ثروت خود را از قراردادهای دولتی (پنتاگون، ناسا و غیره) به دست آورده است؛ به این معنا که سرچشمه این ثروت، پول مردم آمریکاست. به نظر می‌رسد اوباش نژادپرستی مانند ماسک، از این واقعیت ناراحت نمی‌شوند که ثروتی که بر آن تکیه زده‌اند، شامل حاصلِ کار استثمارشدهٔ کارگران آفریقایی‌تبار آمریکایی و اسپانیایی‌تبار نیز می‌شود؛ کارگرانی که در یک زنجیرهٔ همبرگرفروشی با ۲۰ هزار شعبه، در ازای دستمزدی ناچیز جان می‌کنند. بااین‌حال، همین افراد در دامن زدن به تبلیغات «برتری‌طلبی سفیدپوستان» هرگز تردید بخود راه نمی‌دهند.

حال به موضوع اصلی‌مان بازگردیم. تصادفی نیست که آتش اعتراضاتی که در سراسر اروپا شعله‌ور شده‌ است، در اواخر سپتامبر و اوایل اکتبر گسترش می‌یابند و شدت می‌گیرند. هر سال، با پایان تابستان و فرارسیدن پاییز، نه‌تنها برگ درختان فرو می‌ریزند، بلکه رازهای به‌اصطلاح دموکراسی بورژوایی نیز آشکار می‌شوند. به‌طور مشخص، در این زمان بحث دربارهٔ پیش‌نویس بودجه سال آینده در پارلمان‌ها آغاز می‌شود.

با آن‌که سازوکار انتقال منابع به جیب صاحبان سرمایه، چنان‌که پیش‌تر توضیح داده شد، برای همگان شناخته‌شده است، نه مکرون و نه نخست‌وزیر به همان اندازه نالایق او، لکورنو، نمی‌توانند در ماه سپتامبر در برابر مردم بایستند و بگویند در بودجه امسال، به‌جای آن‌که برخی از میزهای مدارس کودکان را تعمیر کنیم یا برای نظافت سرویس‌های بهداشتی کثیف آن‌ها نیروی خدماتی استخدام کنیم، منابع بیشتری را به شرکت‌های بزرگ اختصاص خواهیم داد. آن‌ها می‌کوشند این واقعیت را با مدفون کردن آن در میان انبوه داده‌ها و ارقام پیچیدهٔ بودجه پنهان کنند.

اما، توده‌های مردم که هر سال، در پی وخیم‌تر شدن شرایط زندگی، بیش از پیش به آنچه در حال وقوع است آگاه می‌شوند، به خیابان‌ها می‌آیند. در همین حال، لوله سلاح ارتباطیِ انحصارهای فناوری را می‌توان، خداقل در این مقطع، به سوی نظام استثمار نیز نشانه گرفت. جوانی در آلبانی برای جلوگیری از واگذاری یک پارک طبیعی به سرمایه آمریکا و اسرائیل به خیابان می‌آید؛ فرد دیگری در یونان در تظاهراتی شرکت می‌کند که در پی یک حادثه ناشی از کار آغاز شده‌اند؛ و کسی در فرانسه، به کمک همین ابزارهای ارتباطی، از آنچه در حال وقوع است آگاه می‌شود و نگاهی دوباره به شرایط زندگی خود می‌اندازد. به این دلیل، مطالباتی چون «آموزش رایگان» و «بودجه برای مردم، نه برای کشتارگاه‌های ناتو» به شعارهایی مشترک تبدیل می‌شوند.

در اسپانیا و پرتغال، که بحران مسکن نیز به این مشکلات افزوده شده است، این واقعیت که مردمی که میدان‌ها را پر کرده‌اند – درست مانند فرانسه، بلژیک و یونان – با نوای سرود «انترناسیونال» راهپیمایی کرده‌اند و هم‌صدا با یکدیگر ترانه «El pueblo unido jamás será vencido» («مردم متحد هرگز شکست نخواهند خورد») را خوانده‌اند، اهمیتی دارد که نمی‌توان آن را دست‌کم گرفت.

سعی هفتادساله نظام‌های سرمایه‌داری برای زدودن سوسیالیسم و کمونیسم از حافظه جمعی مردم، پیشرفته‌ترین فناوری‌ها برای جعل دروغ و فریب افکار عمومی، و نقش چپ اروپایی که با گرفتار شدن در سیاست هویت‌محور و محیط‌زیست‌گراییِ عاری از ایدئولوژی، از طبقه کارگر جدا شده است، همگی در یک لحظه بی‌اثر و بی‌ارزش می‌شوند.

در حال حاضر، هنوز نمی‌توانیم از سازمان‌ها و احزاب رهبری‌کننده در اعتراضات اروپا سخن بگوییم. آنچه در اینجا نقش رهبری دارد، یک ایده است: ایده برابری؛ ایده‌ای که از انقلاب فرانسه زاده شد، در انقلاب اکتبر به مرحله اجرا درآمد و سرمایه‌داری نتوانسته است آن را از میان ببرد. سازمان‌یابی شورش علیه نظام سرمایه‌داری حول محور این ایده، راه را برای سرنگونی دیکتاتوری سرمایه هموار می‌کند.

واقعیت انکارناپذیری وجود دارد: طبقه کارگر در حال بیدار شدن است… این آگاهی که فقر، نسل‌کشیِ جاری در غزه، بیگانه‌هراسی، نژادپرستی، همجنس‌گراهراسی و تخریب محیط‌زیست، همگی ریشه در نظام سرمایه‌داری دارند، در حال گسترش است. به تعبیر یکی از عبارت‌هایی که بسیار دوست دارم، «مبارزات در حال همگرایی‌اند» (la convergence des luttes) و هدف نهایی به‌تدریج روشن‌تر می‌شود.

ما بسیار پرشمار و قدرتمندیم. هنگامی که به این واقعیت پی ببریم، شمار و قدرت ما از این هم بیشتر خواهد شد.

آن‌ها همیشه می‌گویند: «اگر از ما مالیات بگیرید، سرمایه فرار خواهد کرد.» ما جهانی خواهیم ساخت که در آن، هیچ جایی برای فرار سرمایه و صاحبان سرمایه باقی نماند!

https://haber.sol.org.tr/yazarlar/engin-solakoglu/avrupada-uyanan-sinif-bilinci-415391