تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم
سهشنبه، ۲ دی ۱۴۰۴
منبع: مارکسیسم – لنینیسم امروز
نویسنده: گرگ گودلس
یکشنبه، ۲۱ دسامبر ۲۰۲۵
بریکس در ارائه ضد-امپریالیسم شکست خواهد خورد

چندقطبیگرایی – این ایده که در اقتصاد جهانی بیش از یک بازیگر اقتصادی تعیینکننده وجود دارد – یک واقعیت مهم است. ظهور جمهوری خلق چین بیش از هر چیز دیگری این واقعیت را نشان میدهد. اندازه و نرخ رشد، همراه با «ابتکار کمربند و جاده» گسترده، ثابت میکند که جمهوری خلق چین تا حدودی مستقل از قدرتمندترین بازیگر جهان در بازار جهانی – ایالات متحده – عمل میکند. در حالی که جمهوری خلق چین زبان رقابت را رد میکند و رابطه مطلوب خود با ایالات متحده را به عنوان همکاری یا مشارکت توصیف میکند، صِرف این واقعیت که ایالات متحده این رابطه را رد میکند، قطب رقابتی دیگری را در اقتصاد جهانی ایجاد میکند که محور آن چین است.
به همین ترتیب، طبقه حاکم ایالات متحده سعی کرده است جهان پس از فروپاشی شوروی – روسیه، اروپای شرقی و دیگر همدستان سابق شوروی – را در نظم اقتصادی تحت سلطه ایالات متحده جذب نماید. ایالات متحده خواستار آن است که آنها نیز همان بازی را با همان قوانین انجام دهند یا از مشارکت در آن محروم شوند. هنگامی که آنها با پذیرش این شرایط مخالفت میکنند یا از پذیرش آن سر باز میزنند، آنها نیز لزوماً به قطبهای بدیل تبدیل میشوند.
دیگر شرکتکنندگان سابقاً کوچک یا مطیع – برزیل، هند و غیره – نیز که از نظر اقتصادی ارتقا یافتهاند، میتوانند در مقابل تکقطبی بودن ایالات متحده ایستادگی کنند.
گرایش به دور شدن از تسلط کامل ایالات متحده بر اقتصاد بازار بینالمللی، یک واقعیت از زمان ماست. هیچ فرد عاقلی نمیتواند این واقعیت را انکار کند (اگرچه این گرایش به راحتی میتواند معکوس شود).
از زمان پیدایش تجارت بینالملل، گرایشها و ضدگرایشهای متضادی به سمت تمرکز و تنوع، به سمت انحصار و رقابت، و به سمت تکقطبی و چندقطبی وجود داشته است. این ماهیت و جوهره مبادله بازار است که یک تاجر برتر برای تسلط بر بازار ظهور میکند، اما توسط رقبایی که متعاقباً در بازار سهیم هستند یا بر آن تسلط دارند، به چالش کشیده میشود و این روند تکرار یا معکوس میشود. همانطور که فریدریش انگلس تأکید کرد: «به طور خلاصه، رقابت به انحصار تبدیل میشود. از سوی دیگر، انحصار نمیتواند موج رقابت را متوقف کند – در واقع، خود آن را بوجود میآورد.»
تاریخ نشان میدهد که بسیاری از امپراتوریها یا کشورها برای تسلط بر یک عرصه تجارت یا بازرگانی بر «شرکای» تجاری خود ظهور کردهاند: تسلط ونیزیها در مدیترانه، تسلط هلندیها در تجارت اروپا با جزایر ادویه، تسلط امپراتوریهای متوالی اروپایی بر تجارت برده، تسلط بریتانیا بر تجارت تریاک با چین و غیره. تقریباً در همه موارد، امپراتوریها یا ملتهای دیگر آنها را به چالش میکشند و اغلب پیروز میشوند.
با ظهور جنگ سرد، ایالات متحدۀ بسیار قدرتمند، نقش رهبری را در اداره و حفاظت از نظم سرمایهداری، که در آن زمان بیش از نیمی از جمعیت جهان را تحت کنترل داشت، بر عهده گرفت و حفظ کرد. پس از سقوط اتحاد شوروی، رهبران ایالات متحده در پی گسترش سلطه خود بر کل جهان بودند و نظم جدیدی را در نظر داشتند که نابرابریهای موجود و توسعۀ نامتوازن تثبیتشده را تدوین و تضمین میکرد. البته، این وضعیت به نفع منافع ایالات متحده است.
اگر این روابط، چیزی را تشکیل بدهند که مردم آن را تکقطبی میدانند، آشکار است که این پایدار نیست. رقبا بیوقفه برای به چالش کشیدن سلطۀ ایالات متحده قیام خواهند کرد. رقبا تلاش خواهند کرد از طریق نوآوری، فریب، نیرنگ، دستکاری بازار، اتحادها و حتی درگیری آشکار، سلطه اقتصادی ایالات متحده را بشکنند. این راه سرمایهداری است.
و این چیزی است که اتفاق میافتد.
بنابراین، گرایشهای متناوب به سمت چندقطبی و تکقطبی، پیامدهای اجتنابناپذیر مبادله بازار در جهان مالکیت خصوصی و منافع ملی است.
باید توجه داشت که – در صورت ثابت ماندن سایر شرایط – این پویایی نه تضمین میکند که کارگران از تغییرات در قطبهای موجود سود ببرند و نه متضرر شوند. تغییرات در جایگاه اقتصادی نسبی ملت-دولتها در اقتصاد جهانی، نسبت به سرنوشت کسانی که در جوامع طبقاتی زندگی میکنند، بیطرف است. یک کارگر یا دهقان ممکن است از یک گرایش تکقطبی به چندقطبی نفع کمی ببرد – هرگونه نفع توسط عوامل دیگر تعیین میشود.
***
با این حال، درک کاملاً متفاوتی از چندقطبیگرایی وجود دارد، که با گرایش واقعی رقابت برای سوق دادن اقتصاد جهانی به سمت یک جهان تکقطبی یا چندقطبی بیارتباط است. از زمان کارل کائوتسکی، چپگرایان روی چندقطبیگرایی به عنوان یک پاسخ اخلاقی به امپریالیسم، یک پادزهر برای استثمار اقتصادی، و به عنوان ضد-امپریالیسم سرمایهگذاری کردهاند. باور بر این بود و هست که ملت-دولتها منطقاً یک نظم پایدار مبتنی بر منافع مشترک و روابط عادلانه و منصفانه را میپذیرند (اگر فقط غارتگران رام شوند!) لنین این دیدگاه را به سخره گرفت و جنگ جهانی اول آن را متلاشی کرد.
اما این دیدگاه از بین نمیرود! توهم برادری قدرتهای سرمایهداری که روابط عادلانه و منصفانه را میپذیرند، سرسختانه ادامه دارد!
لیبرالها و سوسیال دموکراتها در جامعه ملل، که راهاندازی مجدد قوانین سیاست و اقتصاد بینالملل پس از فاجعه جنگ جهانی اول بود، سرمایهگذاری سنگین کردند. انتظار میرفت که هم کشورهای کوچک و هم کشورهای بزرگ زیر چتر آن در صلح و صفا زندگی کنند. جامعه ملل وعده داده بود که تجاوز و سلطه قدرتهای بزرگ را فرو خواهد نشاند. در ظرف دو دهه، جنگ جهانی دوباره در دستور کار قرار گرفت.
بار دیگر، پس از جنگ جهانی دوم، یک نهاد «چندقطبی» جدید – سازمان ملل متحد – به وجود آمد. تحت سلطه قدرتهای سرمایهداری (که اکثر آنها نیز عروسکهای خیمهشببازی طبقه حاکم ایالات متحده بودند)، وعده قطبهای متنوع تضمینکننده صلح، هماهنگی و عدالت، جای خود را به تحریک، بلاتکلیفی و – در بهترین حالت – ناتوانی داد. سازمان ملل – که امروزه، یک نهاد چندقطبی حاکم بر ملت-دولتهای سرمایهداریمحور است – یک نمایش مضحک امروزی است.
اکنون، ما بریکس را داریم – اتحادی از مجموعهای رنگارنگ از دولتها با ایدئولوژیهای گوناگون، شیوههای گوناگون حکومتداری، اقتصادهای گوناگون، سطوح گوناگون توسعه و تعهدات گوناگون به عدالت اجتماعی، اما با منافع مشترک در یافتن منافعی از بازآرایی نظم جهانی موجود. میانهروها و چپگرایان از هر طیفی، بریکس و بریکس+ را به عنوان یک جبهه ضد-امپریالیستی پذیرفتهاند. آنها با کمترین تأمل در تاریخ، با کمترین درک از تنوع، و به ویژه با کمترین درک از اقتصادهای مبتنی بر بازار، تصور میکنند که ملت-دولتهایی که بر اساس منافع شخصی حرکت میکنند، به نحوی یک سازمان مشترک که توسط منافع متقابل اداره میشود ایجاد خواهند کرد. کائوتسکی این امید سطحی را میپذیرفت. لنین درجا آن را رد میکرد.
من مصرانه و همواره، این مفهوم نادرست از ضد-امپریالیسم را به چالش کشیدهام. بریکس همانقدر ضد-امپریالیستی است که یک اتحاد از شرکتها ضد-سرمایهداری باشد.
و این تراژدی راهحل بریکس برای امپریالیسم است. این راهحل، بنیان امپریالیسم، شیوه تولید سرمایهداری را هدف قرار نمیدهد. این راهحل، توجه مبارزان عدالت اجتماعی و حتی برخی از مارکسیستها را از علت اصلی نابرابری فزاینده در درون و بین ملتها منحرف میکند. این راهحل از طریق جهل یا ناامیدی، یک امید کاذب برای تعدیل استثمار بدون مقابله با سرمایهداری ایجاد میکند.
***
جایی که استدلالهای تئوریک شکست میخورند، من یک آزمون عملی برای چندقطبیگرایی و به طور مشخص، بریکس پیشنهاد دادهام. اگر بریکس یک بدیل ضد-امپریالیستی است، پس آن – یا متعهدترین اعضای آن – باید در برابر آشکارترین و فاحشترین اقدامات امپریالیسم بایستند. من پیشنهاد کردهام که پاسخ اعضای بریکس به جنایات در غزه، آزمونی برای تعهد به ضدامپریالیسم است، آزمونی که بریکس مفتضحانه در آن شکست خورده است
شخص ممکن است فکر کند که رأی اخیر شورای امنیت سازمان ملل متحد در مورد طرح ایالات متحده/اسرائیل برای حفظ غزه به عنوان یک نیمه مستعمره – که به طرز گستاخانهای به بیرحمی کنگوی بلژیک قدیم اداره شود – ممکن است مقاومتی را از سوی «ضد-امپریالیسم» بریکس برانگیخته باشد. بجای آن، حرافترین دوستان غزه در بریکس تصمیم میگیرند در رأیگیری شرکت نکنند.
و، آری، میتوان تصور کرد که این رأیگیریهای رسواکننده باعث میشود بسیاری از طرفداران چندقطبیگرایی درنگ کنند و در توهم خود از یک بریکس ضد-امپریالیستی تجدید نظر نمایند.
و بسیاری از چپها از این طرح عقبنشینی کرده و از رأی ممتنع روسیه و چین انتقاد کردهاند. حزب کمونیست فلسطین، مانند سایر احزاب کمونیست و کارگری، این رأیگیری را محکوم کرد.
ایو اسمیت از نشریه «سرمایهداری عریان» در مقالهای با عنوان «بریکس مدافعان جدید تجارت آزاد، سازمان تجارت جهانی، صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی هستند و با ادامه تجارت با اسرائیل از نسلکشی حمایت میکنند»، به شدت بریکس را در مورد غزه به چالش میکشد و به انتقادات مشابه دیگران، از جمله فیورلا ایزابل، پادکستر چپ، و ونسا بیلی، روزنامهنگار چپ، استناد میکند.
با این وجود، مدافعانی مانند «دوستان چین سوسیالیست» از رأی ممتنع چین و روسیه دفاع میکنند. آنها به طرز عجیبی استدلال میکنند که: «برای چین با روسیه، استفاده از حق وتو، فقط موضع آنها را در برابر کشورهای عربی و اسلامی تضعیف میکرد و نتیجتاً موضع ایالات متحده را بیشتر تقویت میکرد.» گویی رأی مخالف به قطعنامه شورای امنیت به قیمت دوستی آنها با برخی از خائنین به آرمان فلسطین تمام میشد، و سرپیچی از طرح ایالات متحده به نوعی رابطه فرمانبری همین خائنین به سرنوشت غزه با ایالات متحده را تقویت میکرد.
از زمان قطعنامه غزه، ایالات متحده تهاجم علیه حاکمیت ونزوئلا آغاز کرده است. قدرت نظامی ایالات متحده در آبهای ساحلی ونزوئلا به نمایش گذاشته شده است و اصرار دارد که مردم ونزوئلا در برابر فشار ایالات متحده سر تعظیم فرود آورند. این خطر واقعی است و با نمایش منزجرکننده قدرت ایالات متحده با کشتار وحشیانه خدمه قایقها در آبهای بینالمللی، کشتارهایی که هیچ مشروعیت تثبیتشدهای ندارند، همراه است.
جمهوری خلق چین و روسیه – «پیکان» ضد-امپریالیسم بریکس – چگونه پاسخ دادهاند؟
کِجال ویاس و جیمز تی. آردی، در «وال استریت ژورنال»، با خودبینی میگویند: «به مدت دو دهه، ونزوئلا متحدین ضد آمریکایی را در سراسر جهان، از روسیه و چین گرفته تا کوبا و ایران، پرورش داد، به این امید که نظم جهانی جدیدی را تشکیل دهد که بتواند در برابر واشنگتن بایستد. این روش جواب نمیدهد.» آنها درک میکنند که کوبا و ایران از نظر اقتصادی در موقعیتی نیستند که به ونزوئلا کمک کنند. در مورد روسیه و چین، نویسندگان نتیجه میگیرند: «هر دو کشور اکنون در تلاشند تا با ترامپ برای توافقهای بزرگ دیپلماتیک و تجاری مذاکره کنند، و این به آنها انگیزه کمی برای هدر دادن سرمایه سیاسی در ونزوئلا میدهد.»
باید به وضوح درک شود که روسیه، جمهوری خلق چین و دیگر کشورهای عضو بریکس، صرف نظر از آنچه دیگران ممکن است بخواهند، حق حاکمیت دارند که سیاست خارجی جمعی یا مستقل خود را تدوین کنند. متأسفانه، برخلاف دوران جنگ سرد علیه کشورهای سوسیالیستی، هیچ قدرت یا اتحاد بزرگی حاضر به پذیرش ریسک رویارویی با سایر قدرتهای بزرگ نیست، در جایی که تمایل به انجام این کار از نظر تاریخی معیار سنجش ضد-امپریالیسم واقعی است.
به همین ترتیب باید روشن باشد که کسانی که کشورهای بریکس را به جایگاه نمادهای ضد-امپریالیستی ارتقا میدهند، به چپها آسیب میرسانند. هر چقدر هم که برخی از رهبران بریکس حسن نیت داشته باشند، اما از تشکیل یک بلوک ضدامپریالیستی بسیار دورند. ادامه این خیالپردازی که گرد هم آمدن پیرامون بریکس اساس یک جبهه ضد-امپریالیستی است، فقط چپها را از حمله به شالوده امپریالیسم، یعنی سرمایهداری، منحرف میکند.
https://mltoday.com/brics-will-fail-to-deliver-anti-imperialism/
