تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

جمعه، ۵ دی ۱۴۰۴
منبع: بررسی کمونیستی بین‌المللی، شمارۀ ۱۴، ۲۰۲۵
نویسندگان: هکتور آلخو رودریگز و کارلوس اوجدا فالکون، اعضای حزب کمونیست ونزوئلا
برگردان: ع. سهند

آنتاگونیسم دروغین بین «مترقی‌ها» و لیبرال‌ها، و اعتبار نقش پیشاهنگ حزب کمونیست در انقلاب آمریکای لاتین و کارائیب

 

در ۲۵ سال گذشته، وضعیت مبارزه طبقاتی در قاره آمریکای لاتین دستخوش تغییرات مهمی شده است که شایسته مطالعه عمیق توسط احزاب کمونیست و کارگری است. این مطالعه نقطه شروع خود را تغییرات در روند انباشت سرمایه، پیامدهای آن برای طبقه کارگر، تغییراتی که در درون احزاب نظام بورژوایی رخ داده است، و نقش احزاب طبقه کارگر در حفظ استقلال سیاسی خود در راستای منافع و رسالت تاریخی آن‌ها قرار داده است.

بحران احزاب سنتی بورژوازی، فوران «ترقی‌خواهی» آمریکای لاتین و کارائیب در پایان و آغاز قرن، دگرگونی روابط تجاری، جایی که جمهوری خلق چین به شریک اصلی اقتصادی منطقه آمریکای لاتین و کارائیب تبدیل شده است، تضعیف و دگرگونی هژمونی سیاسی، اقتصادی و نظامی ایالات متحده آمریکا در این قاره، ظهور مجدد جریان‌های اولترا-لیبرال و ناسیونالیست که به عنوان قطب دروغین مخالف ترقی‌خواهی که به سوسیال دموکراسی جدید قاره‌ای تبدیل شده است، نشان داده می‌شوند، همگی حقایق ملموسی است که واقعیت مبارزه طبقاتی در منطقه را در مقایسه با قرن گذشته به طور اساسی تغییر داده‌اند.

با این حال، علی‌رغم تمام آبی که از زیر پل تاریخ قاره‌ای عبور کرده است، کارگران و احزاب کارگری زیادی در منطقه وجود دارند که هم‌چنان به بازتولید استراتژی و گفتمانی ادامه می‌دهند، که گویی همان شرایط ۳۰ سال پیش حفظ شده است.

همه چیز به تئوری «دشمن اصلی» ساده‌سازی می‌شود. این بر اساس فرضیه هژمونی مطلق امپریالیسم ایالات متحده بر کشورهای ضعیف آمریکای لاتین و کارائیب بنا شده است که با حمایت بورژوازی محلی از نوکران مزدور، توسعه آزاد و استقلال این ملت‌ها را محدود می‌کند. از این تحلیل، نتیجه گرفته می‌شود که تنها استراتژی معتبر برای طبقه کارگر قاره‌ای، ارتقای اتحادهای گسترده چند طبقه‌ای با محتوای ناسیونالیستی و میهن‌پرستانه، برای مقابله با سلطه «دشمن اصلی» فرضی و مزدوران داخلی آن است، جایی که منافع و برنامه طبقه کارگر به دلیل منافع عمومی انتزاعی «میهن» کنار گذاشته می‌‌شود، قربانی می‌شود یا به تعویق می‌افتد.

اما سرمایه‌گذاری ایدئولوژیک به این‌جا ختم نمی‌شود. زمانی‌که گرایش به تشدید رقابت بین نیروهای سرمایه در وحدت جهانی به تقویت قطب‌های سرمایه‌داری می‌انچامد که با سرمایه انحصاری سنتی (ایالات متحده – اتحادیه اروپا) رقابت و مقابله می‌کنند، سرمایه‌گذاری ایدئولوژیک پیچیده‌تر می‌شود، و این رقابت سرمایه‌داری به عنوان ظهور یک قطب جهانی «مترقی» تفسیر می‌شود که هنگام برخورد با هژمونی «دشمن اصلی»، برای منافع «بشریت» مفید تلقی می‌شود. سپس، استراتژی تبعیت طبقه کارگر از احزاب سوسیال دموکرات در داخل کشورها – که امروزه «مترقی» نامیده می‌شوند – به حمایت از یکی از قطب‌های سرمایه‌داری که به شدت برای کنترل بازارها، مواد اولیه و مسیرهای تجاری رقابت می‌کند، نیز گسترش می‌یابد.

از این تحلیل، بیش از حد ارزش قائل شدن برای نقش دولت‌های مترقی و سایر قدرت‌ها، مانند روسیه، چین و ایران، به مثابه قطب آنتاگونیستی فرضی این دشمن اصلی که باید شکست داده شود، یعنی امپریالیسم آمریکا-اروپا، ناشی می‌شود، که توهم یک نظم جهانی جدید و عادلانه‌تر را، که از پیروزی برخی از سرمایه‌داران بر دیگران در همان نظام استثمار انسان بدست انسان پدید خواهد آمد، تغذیه می‌کند.

به همین ترتیب، مواضعی مطرح می‌شوند که بین ویژگی‌های روندهای انباشت ملی تمایزی قائل نمی‌شوند، و منافع و برنامه‌های سلطه‌ دولت‌های سرمایه‌داری با سطوح نابرابر توسعه را برابر می‌دانند.

توهم آپورتونیستی پیرامون وجود دولت‌های سرمایه‌داری «خوب» و «بد»، که قوانین اجتناب‌ناپذیر روند انباشت سرمایه را نادیده می‌گیرد، به کنار، احزاب مارکسیست-لنینیست نمی‌توانند تضادهای بین قدرت بورژوازی در مقیاس جهانی و چگونگی بهره‌برداری طبقه کارگر از این قدرت در مبارزه طبقاتی جهانی را نادیده بگیرند. تجربه انقلاب بلشویکی درس‌های زیادی در این زمینه به جا می‌گذارد.

لیبرال‌ها و مترقی‌های «طرفدار دولت‌گرایی‌»: دو روی سکه‌ روند انباشت سرمایه در آمریکای لاتین و کارائیب
چرخه‌ روند انباشت سرمایه در کشورهایی که صادرات مواد خام و محصولات معدنی در آن‌ها غالب است، یک مرحله‌ انبساطی دارد که با دوره‌ قیمت‌های بالای مواد خام صادراتی آن‌ها، یعنی لحظه‌ بیش‌ترین تصاحب رانت نسبی، مطابقت دارد، و یک مرحله‌ بحرانی دارد که با انقباض رانت تخصیص‌یافته در نتیجه‌ دوره‌ قیمت‌های پایین کالاهای صادراتی آن همزمان است.

از نظر تاریخی، مبارزه بین جناح‌های مختلف بورژوازی و طبقه زمین‌دار برای کنترل قدرت سیاسی دولت، از طریق احزاب آن‌ها، با غلبه دو پروژه برنامه‌ای مشخص شده است: از یک سو، لیبرالیسم، که از دهه ۱۹۸۰ با تئوری‌های نئولیبرال قدرت گرفت و امروز با انگیزه‌ای تجدید شده با جنبش به اصطلاح «لیبرتارین» [آزادی‌خواهی] بازگشته است، که اساساً از همان چیز با زبانی متفاوت حمایت می‌کند: «پایان مداخله‌گرایی دولت» و «آزادی» کامل عمل سرمایه خصوصی به عنوان شرط «خوشبختی» ادعایی. اولترا-لیبرال‌ها مداخله دولت را به عنوان یک عامل خارجی بیگانه با روند انباشت و مانع آن می‌بینند و معتقدند که آزادی حرکت سرمایه و ظرفیت خودتنظیمی نظام سرمایه‌داری، نظم طبیعی متابولیسم اجتماعی انسان و نوشداروی پیشرفت است.

پروژه دیگری که خود را به عنوان رقیب آن معرفی می‌کند، ترقی‌خواهی سوسیال دموکرات دولت‌‌گرایی است که به نسخه جدیدی از «دولت رفاه» معروف کینزی تبدیل شده است. این پروژه که در ابتدا توسط احزاب سنتی سوسیال دموکرات تجسم یافته بود، امروزه توسط احزاب مترقی جدیدی که خود را «چپ نو» می‌نامند، به مثابه یک پرچم برافراشته‌ شده است. رویکرد آن‌ها اساساً مبتنی بر دفاع از مداخله دولت در تنظیم اقتصاد و این ایده واهی است که سرمایه‌داری می‌تواند از طریق قوانینی که به دنبال «توزیع عادلانه ثروت» است، انسانی شود.

نظام سیاسی بورژوازی آمریکای لاتین با تناوب این دو شکل از مدیریت سرمایه در دولت‌ها، که توسط احزاب گوناگون نمایندگی می‌شوند، مشخص شده است. این دو شکل در طول تاریخ نام‌ها و شخصیت‌های خود را تغییر داده‌اند، اما محتوای اساسی خود- این‌ را که دو روی یک روند انباشت سرمایه‌داری هستند- حفظ گرده‌اند.

احزاب سوسیال دموکرات، مترقی و لیبرال هر قدر هم که سعی کنند خود را به عنوان دشمن و اشکال آشتی‌ناپذیر مدیریت معرفی کنند، برخی از آن‌ها خود را به عنوان سرمایه‌داری ناب نشان می‌دهند، و دیگران را به «سوسیالیست و کمونیست» بودن متهم می‌کنند، در حالی که طرف دیگر خود را چپ جدید «ضد امپریالیست»، طرفدار حقوق اجتماعی و کارگری اعلام می‌کند، واقعیت نشان می‌دهد که هر دو نیروی سیاسی شاخه‌هایی هستند که از یک رگ سرچشمه می‌گیرند. آن‌ها اشکال مشخصی هستند که از طریق آن‌ها سرمایه جهانی و بورژوازی قاره‌ای به نیازها و منافع خود تحقق می‌بخشند.

دو قطبِ ظاهراً آنتاگونیست، در واقع دو شکل سیاسی مدیریت هستند که توسط روند انباشت سرمایه در اکثر کشورهای آمریکای لاتین اتخاذ شده‌اند. در مرحله انبساطی چرخه قیمت کالاها و افزایش بدهی، مقداری از منابع وارد اقتصاد می‌شود که پیشنهاد سوسیال دموکرات‌ها و ترقی‌خواهان را برای مداخله بیش‌تر دولت و افزایش هزینه‌های عمومی تقویت می‌کند، در حالی که در مرحله بحران و انقباض چرخه اقتصادی، پیشنهادهای احزاب لیبرال برای خصوصی‌سازی، کاهش هزینه‌ها و اصلاحات ضد-مردمی و ضد-کارگری قوت می‌گیرد.

با این حال، تأکید بر این نکته مهم است که تجربه تاریخی نشان می‌دهد که تناوب در دولت بین احزاب بورژوازی مترقی و/یا لیبرال‌های محافظه‌کار با مرحله‌ای از چرخه اقتصادی سرمایه‌داری که پیشنهادهای برنامه‌ای اولیه آن‌ها را تقویت می‌کند، همیشه مطابقت ندارد. نمونه‌های فراوانی از چگونگی عملکرد احزاب سوسیال دموکرات و «مترقی» در خدمت بورژوازی برای اجرای تهاجمی‌ترین برنامه‌های سرمایه در مرحله بحران، یعنی اجرای برنامه‌های ضربتی خصوصی‌سازی، برچیدن دستگاه دولتی و نابودی حقوق کار و اجتماعی، وجود دارد. توضیح این است که این احزاب، به دلیل پایگاه پوپولیستی خود، در اجرای برنامه‌های تعدیل اقتصادی مؤثرتر عمل می‌کنند، زیرا ظرفیت کنترل و بسیج‌زدایی بخش‌های مهمی از طبقه کارگر و جنبش مردمی را دارند.

این واقعیت نشان‌دهنده‌ ناهنجاری، تناقض، انحراف یا خیانت از سوی احزاب به اصطلاح مترقی نیست، بلکه بخشی از ماهیت آن‌ها به مثابه احزاب نظام بورژوایی است و تأییدی بر این است که این دو قطب، نه تنها آنتاگونیست نیستند، بلکه در جایگاه ضامن منافع سرمایه‌داران و دولت بورژوایی، مکمل یکدیگرند.

بحران نمایندگی سیاسی احزاب بورژوایی و ظهور اولترا-لیبرال‌ها
نخستین نکته‌ای که باید به آن توجه نمود این است که پدیده ترقی‌خواهی در منطقه چیز جدیدی نیست. اکثر احزاب سوسیال دموکرات سنتی مانند «حزب سوسیالیست» در شیلی، «پرونیسم» در آرژانتین، «حزب انقلابی نهادی» در مکزیک، «اتحاد انقلابی مردمی آمریکا» (اَپرا) در پرو و غیره، زیر یک برنامه پوپولیستی بسیار شبیه به ترقی‌خواهی جدیدی که در پایان قرن گذشته پدیدار شد، ظهور کردند. بسیاری از این احزاب حتی ادعا می‌کردند که نیروهای ضد-امپریالیستی، طرفدار آزادی ملی و حتی سوسیالیستی هستند. بعدها، به دلیل ماهیت بورژوایی خود، همه این سازمان‌ها به احزاب سوسیال دموکرات سنتی در خدمت نظامی که امروزه می‌شناسیم، تبدیل شدند.

ظهور و سرنوشت ترقی‌خواهی مدرن تفاوت چندانی با سوسیال دموکراسی سنتی آمریکای لاتین ندارد. در آغاز، آن‌ها با یک گفتمان ضد-امپریالیستی، آمریکای لاتینی، طرفدار استقلال و عدالت اجتماعی به میدان آمدند. بحران احزاب سنتی سوسیال دموکرات و تبعیت آن‌ها از اجماع نئولیبرال واشنگتن بود که جوامع آمریکای لاتین را ویران کرد و باعث افزایش شدید شاخص‌های فقر و نابرابری شد. بنابراین، نخستین موج ترقی‌خواهی با اتحاد بسیار گسترده‌ای از نیروها که احزاب طبقه کارگر در آن شرکت داشتند، ظهور نمود.

رویکرد برنامه‌ای اصلی، متوقف کردن پیشروی الگوی نئولیبرالی در منطقه بود، که تحت حمایت امپریالیسم ایالات متحده عمل می‌کرد . به عنوان یک بدیل، یک دستور کار مستقل همگرایی آمریکای لاتین پیشنهاد شد و در نهایت، برنامه‌ای با محتوای اجتماعی برای نجات حقوقی که در دوره نئولیبرالیسم سرکوب شده بود، ارائه گردید.

با وجود تفاوت‌های ایدئولوژیک و سیاسی، نخستین دولت‌های مترقی در منطقه، دولت‌های هوگو چاوز در ونزوئلا، لولا در برزیل، اوو مورالس در بولیوی و کرشنریسم پرونیست در آرژانتین بودند.

زمانی‌که بحران جهانی سال ۲۰۰۷ آغاز شد، ترقی‌خواهی به دلیل محدودیت‌های طبقاتی خود، تضادهای برنامه پوپولیستی‌ آن و ناتوانی‌ آن در تحقق آرمان‌های مردمی که آن را به مناصب حکومتی رسانده بود، نشانه‌هایی از فرسودگی را نشان می‌داد. تحولات انقلابی وعده داده شده در پایگاه اقتصادی وابسته کشورهای آمریکای لاتین و کارائیب هرگز رخ نداد. احزاب مترقی در دولت در تحکیم گروه‌های اقتصادی قدرتمند پیش رفتند، که این ماهیت آن‌ها را به عنوان احزاب بورژوایی در خدمت نظام مجدداً تأیید کرد.

با نخستین بحران سیاسی «ترقی‌خواهی» قاره‌ای، احزاب محافظه‌کار سنتی و تشکل‌های سیاسی جدید بورژوازی از طریق انتخابات به مناصب دولتی بازگشتند، و از آن‌جا برنامه‌های تعدیل اقتصادی را که احزاب ترقی‌خواه در پایان دولت‌های خود به عنوان پاسخی به بحران اقتصادی اعمال کرده بودند، تعمیق نمودند.

بنابراین احزاب «مترقی» خود را به عنوان نیروی اصلی اپوزیسیون سیاسی جایگزین احزاب سنتی سوسیال دموکرات ضعیف شده تقوبت کردند، و ساختار دو حزبی جدیدی را در چندین کشور منطقه بنا نهادند. این عجیب نیست که بازگشت ترقی‌خواهی به دولت در سال‌های بعد و پیروزی‌های به دست آمده در کشورهای دیگری مانند شیلی، هندوراس و کلمبیا، در چارچوب اتحادهای بسیار گسترده‌ای رخ داد که این احزاب سوسیال دموکرات سنتی در آن‌ها شرکت داشتند. این موارد «جبهه همه‌» (Frente de Todos) کیرشنریسم در آرژانتین با مشارکت «حزب عدالت‌گرا» پرونیست، اتحاد «کرامت را تأیید کنید» (Apruebo Dignidad) در شیلی در اتحاد و مشارکت با احزاب سنتی سوسیال دموکرات، سوسیال مسیحی و سوسیالیست، مورد کلمبیا با اتحاد «کلمبیای انسانی» (Colombia Humana) که «حزب لیبرال» قدیمی را در کنار دیگران گرد هم آورده بود، لولا و تمام اتحاد گسترده او از نیروهای سوسیال دموکرات و لیبرال در برزیل و غیره از جمله می‌شوند.

در کشورهایی مانند آرژانتین و اکوادور، اجرای برنامه‌های تعدیل ضد مردمی توسط دولت‌های احزاب محافظه‌کار لیبرال، در چارچوب تناوب در حکومت نظام بورژوایی، آغاز شد. اما، در همه کشورها یکسان نبود. در مورد برزیل، دولت دیلما از «حزب کارگران» بود که اجرای تعدیل ضد مردمی را پیش از استیضاح او از طریق قانونگذاری آغاز کرد. در کشورهایی مانند ونزوئلا و بولیوی، که به جز دوره کوتاهی که کودتا در بولیوی ادامه یافت، هیچ تناوبی در حکومت وجود نداشته است، اجرای تعدیل ضد مردمی بر عهده همان احزاب «مترقی» در حکومت بود که در دو شکل پوپولیستی و نئولیبرالی مدیریت سیاسی سرمایه ایفای نقش نمایند.

با این حال، ژرفای بحران سرمایه‌داری اقتصادهای ضعیف آمریکای لاتین هم‌چنان به حدی است که حتی با بازگشت احزاب مترقی به حکومت، به عنوان مثال در آرژانتین و برزیل، آن‌ها کاری بیش از ادامه برنامه‌های تعدیل آغاز شده توسط دولت‌های پیشین خود به رهبری احزاب محافظه‌کار لیبرال، دشمنان ایدئولوژیک آشکار خود، انجام نداده‌اند. این تداوم برنامه‌های تعدیل توسط ترقی‌خواهی و به کارگیری کامل آن‌ها در مورد ونزوئلا، تأیید می‌کند که استراتژی «همایش سائوپائولو»، زمانی که ادعا می‌کند مبارزه اصلی در منطقه بین دو الگو است: الگوی نئولیبرال که توسط احزاب محافظه‌کار تجسم یافته و الگوی سوسیال دموکرات مترقی، چقدر پوچ و فریبکارانه است.

این ثابت شده است که هر دو نیرو نه تنها در ذات و به معنای طبقاتی آنتاگونیست نیستند، بلکه هر دو به مثابه اشکال سیاسی اتخاذ شده توسط جنبش انباشت سرمایه در منطقه، جایی که حتی دولت‌های مترقی نیز در تجسم سرکوبگرانه‌ترین اشکال مدیریت سرمایه، تردیدی به خود راه نمی‌دهند، مکمل یکدیگرند.

مورد دولت «حزب سوسیالیست متحد ونزوئلا» در ونزوئلا شاید بارزترین نمونه‌ این واقعیت باشد. حزب سوسیالیست متحد ونزوئلا در ونزوئلا نیرویی است که آشکارا منافع بورژوازی محلی و سرمایه انحصاری خارجی را نمایندگی می‌کند. این حزب و دولت آن زیر نقاب یک گفتمان چپ‌نما و ضدامپریالیستی، برنامه تعدیل ضدکارگری و ضدمردمی را به نفع ارتجاعی‌ترین سرمایه‌داران منطقه اجرا می‌کنند. حتی آشکارترین دولت‌های نئولیبرال در منطقه نیز در حد دولت «حزب سوسیالیست متحد ونزوئلا» به اهدافی که به اندازه حذف عملی حقوق اولیه‌ای مانند دستمزدها، مزایای اجتماعی و آزادی‌های اتحادیه‌های کارگری برای کسب‌وکارها سودمند باشد، دست نیافته‌اند – میراث شومی که ترقی‌خواهی بین‌المللی آن را مسکوت می‌گذارد، و حداقل با توسل به تحریم‌ها و مقاومت «ضدامپریالیستی» توجیه می‌کند.

این تناوب در دولت‌های احزاب «ترقی‌خواه» و پایگاه گسترده اتحاد سوسیال دموکرات آن از یک سو، و احزاب بورژوایی محافظه‌کار سنتی و تشکل‌های جدید از سوی دیگر، با توجه به ماهیت ضد مردمی سیاست‌های آن، فساد فزاینده و افزایش نابرابری اجتماعی، مدت زیادی طول نکشید تا بحران عمیقی در نمایندگی سیاسی این دو حزب جدید ایجاد کند.

در نتیجه خستگی عمومی و تعمیق بحران، نیروهای سیاسی اولترا-لیبرال به رهبری بازیگرانی مانند مایلی در آرژانتین، بولسونارو در برزیل، بوکله در السالوادور، ماریا کورینا ماچادو در ونزوئلا و غیره تقویت شده‌اند.

خستگی و سرخوردگی عمومی از دو حزبی شدن جدید بورژوازی، به همراه فقدان استقلال احزاب کمونیست و کارگری در مواجهه با «ترقی‌خواهی» سوسیال دموکراتیک، رشد انتخاباتی و سیاسی این نیروهای اولترا-محافظه‌کار را که به دروغ خود را راه سوم آنتاگونیسم مترقی-محافظه‌کار معرفی می‌کنند، تثبیت کرده است.

تله‌ آنتاگونیسم کاذب بین آزادی‌خواهان «سوسیالیست‌»، «مترقی‌» و «نئولیبرال‌»
این «نیروی سوم» تفاوت چندانی با طرح پیشنهادی جناح راست محافظه‌کار سنتی ندارد، بلکه تنها بر اساس خستگی توده‌های مردم از نظام همزیستی و همدستی دو حزبی، که به بحران عمیقی در نمایندگی سیاسی احزاب بورژوایی در آمریکای لاتین و کارائیب تبدیل شده است، انباشته می‌شود.

سوسیال دموکراسی «مترقی» سعی دارد از ظهور این نیروهای ارتجاعی سوءاستفاده کند تا جامعه را به دو اردوگاه تقسیم کند: احزاب اولترا-لیبرال در یک سو و مدافعان «دولت رفاه» در سوی دیگر. به دیگر سخن، آن‌ها تحت این باج‌گیری ایدئولوژیک خام، به دنبال تحکیم دو حزبی بودن نظام سیاسی بورژوازی هستند، و می‌کوشند تلاش‌های احزاب انقلابی را برای تعمیق خط مشی عمل سیاسی مستقل طبقه کارگر علیه احزاب سرمایه خنثی کنند.

در این دوراهی کاذب بین «نئولیبرال‌ها» و «مترقی‌ها»، دومی‌ها نه تنها خود را به عنوان احزاب مشروع و تنها احزاب «چپ»، توده‌های مردمی و طبقه کارگر اعلام می‌کنند، بلکه از تمام قدرت خود برای بدنام کردن هر تلاش از سوی جنبش کارگری آگاه طبقاتی و احزاب انقلابی برای ساختن یک بدیل مستقل، اصیل کارگری و مردمی که به منافع واقعی طبقه کارگر متعهد باشد، استفاده می‌کنند.

باج‌گیری «ترقی‌خواهی» سوسیال دموکرات، با ادعای مبارزه‌ مفروض بین «خیر» و «شر»، استقلال سیاسی طبقه‌ کارگر را نمی‌پذیرد و به آن احترام نمی‌گذارد. هر کس که خود را با اتحاد گسترده چندطبقه‌ای آن همسو نکند، به‌طور خودکار به همکار نیروهای راست افراطی تبدیل می‌شود و در خدمت «امپریالیسم» قرار می‌گیرد. از این منطق، طبقه‌ کارگر چاره‌ای جز خدمت به عنوان ارابه‌ منافع یک قطب از احزاب بورژوایی ندارد.

در این خط، «اجماع آمریکای ما» که توسط «همایش سائوپائولو» حمایت می‌شود، حک شده است – رویکردی که ابزاری برای منافع احزاب بورژوایی مترقی است و متأسفانه برخی از احزاب کمونیست منطقه می‌کوشند آن را به عنوان تنها راه مبارزه برای کارگران آمریکای لاتین پیش ببرند و ترویج کنند.

اما نه تنها «ترقی‌خواهی»، بلکه احزاب اولترا-لیبرال نیز این قطب‌بندی کاذب را، اما تحت دوراهی نادرست آزادی یا «سوسیالیسم»، ارتقاء می‌دهند. این چالش بزرگ‌تری را برای احزاب طبقه کارگر بوجود می‌آورد، زیرا شکست‌های دولت‌های سرمایه‌داری «مترقی» به گردن سوسیالیسم انداخته می‌شود، در صدد تشدید آگاهی ارتجاعی در توده‌های کارگر برمی‌آیند تا آن‌ها را از پروژه تاریخی خود، تنها پروژه‌ای که می‌تواند آن‌ها را به رهایی اجتماعی واقعی‌شان برساند، دور کنند..

بنابراین، هم «مترقی‌ها» و هم اولترا-لیبرال‌ها، با استراتژی قطب‌بندی ایدئولوژیک‌شان، به یک مقصود اشاره می‌کنند، و آن تنها تضمین تداوم قدرت بورژوازی است؛ و آن این است که طبقه کارگر و احزاب پیشاهنگ آن، تمام ظرفیت خود را برای اقدام سیاسی مستقل علیه احزاب سرمایه و دولت بورژوازی از دست بدهند.

اعتبار نقش پیشاهنگ حزب کمونیست در انقلاب قاره‌ای
در حالی که مبارزه بین «مترقی‌ها» و لیبرال‌ها صحنه سیاسی قاره‌ای را فرا گرفته است، طبقه کارگر آمریکای لاتین و کارائیب با واقعیت تلخ پیشروی سرمایه بر حقوق خود، صرف نظر از نیروی سیاسی حاکم، روبه‌رو است. بحران‌های روندهای انباشت سرمایه در منطقه، گرایش به سمت نابودی حقوق کار، مقررات‌زدایی از بازار کار و از بین بردن ساختارهای اجتماعی تاریخی را تحمیل می‌کند، که باعث افزایش سطح نابرابری اجتماعی و تثبیت پدیده مهاجرت میلیون‌ها کارگر آمریکای لاتین می‌شود.

در این تصویر پیچیده، سودمندترین وضعیت برای سرمایه، و بنابراین نامطلوب‌ترین وضعیت برای کارگران، این است که کارگران یک نیروی سیاسی مستقل از احزاب بورژوازی را، با توانایی مبارزه تحت برنامه طبقاتی خود علیه یورش سرمایه که از طریق دو حزبی شدن جدید بورژوازی تحمیل می‌شود، تشکیل نمی‌دهند.

وقتی مسأله اعتبار حزب کمونیست در انقلاب قاره‌ای، به عنوان سازمان پیشاهنگ طبقه کارگر، مطرح می‌شود، مسأله طبقه کارگر به عنوان یک سوژه تاریخی روی میز قرار می‌گیرد، و ضرورت سازماندهی و عمل سیاسی مستقل آن به عنوان شرط گریزناپذیر انقلاب سوسیالیستی مطرح می‌گردد.

بحران ایدئولوژیک عمیقی که پس از پیروزی ضدانقلاب در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی در جنبش جهانی کمونیستی ایجاد شد، این پرسش اساسی را در مرکز خود دارد. از آن زمان، ضرورت انقلاب سوسیالیستی به عنوان یک هدف غیرممکن تلقی شد، که به وخامت مداخله سیاسی احزاب در سازماندهی مبارزه طبقاتی کارگران و بیش از حد ارزیابی شدن مبارزات اجتماعی پراکنده و عاری از خصلت طبقاتی منجر شد.

غیرپرولتاریایی شدن احزاب کارگری، همراه با اتخاذ استراتژی مبارزه‌ «مقاومت ضدسرمایه‌داری» بدون محتوای طبقاتی، تأثیر منفی بر ظرفیت سیاسی کارگران برای به رسمیت شناختن خود به عنوان یک طبقه‌ی اجتماعی مستقل و توانایی اتحاد و مبارزه برای منافع و اهداف خود علیه دشمن طبقاتی‌شان داشته است.

امروزه شاهدیم که چه تعداد از احزاب کمونیست و کارگری، نه تنها ظرفیت تشخیص ماهیت بورژوایی نیروهای سیاسی تشکیل‌دهنده‌ ترقی‌خواهی را ندارند، بلکه ترجیح می‌دهند استقلال سیاسی حزب و طبقه‌ کارگر را قربانی نموده و آن را تابع منافع سرمایه‌داری، که این احزاب سوسیال دموکرات تحت روایت‌های ایدئولوژیک «مقاومت ضد-امپریالیستی»، «شر کم‌تر» و «منافع ژئوپلیتیک» تجسم آن هستند، قرار دهند.

احزاب کارگری، که از نظر ایدئولوژیک طعمه این تضاد کاذب هستند، که از نظر ترقی‌خواهی در باج‌خواهی «انسانیت یا بربریت» یا «امپریالیسم یا استقلال» سنتز می‌شود، نه تنها طبقه کارگر را از داشتن بدیل‌ها محروم می‌کند، بلکه به هدف طبقه بورژوازی برای از هم گسیختن تمام پتانسیل سیاسی انقلابی و دگرگون‌کننده‌ای که مبارزه مستقل طبقه کارگر به عنوان سوژه تاریخی جامعه سرمایه‌داری را در بر می‌گیرد، کمک می‌کنند.

این روند خطرناک تلاش برای خنثی کردن پتانسیل انقلابی طبقه کارگر با تابع کردن آن به برنامه سوسیال دموکراسی مترقی، چند پیامد مضر دیگر برای کارگران دارد. نخست این‌که با توجیه سیاست‌های ضد کارگری و ضد مردمی دولت‌های ترقی‌خواه، و پوشاندن ماهیت بورژوایی دولت آن‌ها با استدلال‌های دستکاری‌شده ایدئولوژیک مانند «دشمن اصلی» یا «منافع ژئوپلیتیک»، آن‌چه که به همراه دارد، ایجاد سرخوردگی و سردرگمی بیش‌تر در بخش‌های مردمی و طبقه کارگر است و راه را برای نفوذ ایدئولوژی‌های راست افراطی برای ارتجاعی کردن آگاهی توده‌های کارگر تسهیل می‌کند.

مشکل جدی‌تری که این تبعیت غیرانتقادی از ترقی‌خواهی را ایجاد می‌کند، به همان تعبیر «همایش سائوپائولو»، تضعیف انترناسیونالیسم پرولتری ،یعنی، توانایی طبقه کارگر جهانی برای تقویت پیوندها، اتحاد و پیوند دادن نیروهای خود پیرامون یک استراتژی مشترک مبارزه علیه دشمن طبقاتی در مقیاس جهانی است.

انترناسیونالیسم ناگزیر در میان کارگران آمریکای لاتین جای خود را به همبستگی با ملت-دولت‌هایی داده است که دولت‌های مترقی آن‌ها را نمایندگی می‌کنند. به این ترتیب، کارگرانی که در این کشورها علیه برنامه‌های تعدیل ضد مردمی این دولت‌ها مبارزه می‌کنند، نه تنها فاقد همبستگی انترناسونالیستی برخی از احزاب کارگری کشورهای دیگری هستند که همبستگی با این دولت‌های سرمایه‌داری را بر همبستگی با برادران و خواهران طبقاتی خود در اولویت قرار می‌دهند، بلکه اغلب به نام «ضد امپریالیسم» دروغین هدف حملات و رد صلاحیت‌های ایدئولوژیک آن‌ها، که با آن سعی می‌کنند حمایت خود را از یک دولت سرمایه‌داری سرکوبگر پنهان کنند، قرار می‌گیرند.

بنابراین، یکی از اهداف مهمی که ترقی‌خواهی به نفع سلطه بورژوازی به آن دست یافته، ایجاد موانع در برابر اِعمال انترناسیونالیسم پرولتری و همبستگی طبقاتی قاره‌ای است.

همانطور که در خط سیاسی مصوب شانزدهمین کنگره ملی حزب کمونیست ونزوئلا در مورد بحران ایدئولوژیک جنبش جهانی کمونیستی اشاره کردیم:

«… این بحران تنها تا حدی قابل غلبه خواهد بود که ما نفوذ خود را در جنبش کارگری کشورهایمان تقویت کنیم، با ایده‌های رفرمیستی و ناسیونالیستی در جنبش کارگری مبارزه کنیم، با تمام انحرافات ایدئولوژیکی که توسط «چپ نو» گسترش می‌یابد، و از عدم به رسمیت شناختن نقش طبقه کارگر به عنوان سوژه انقلابی شروع می‌شود مقابله کنیم، اقدام سیاسی آگاهانه طبقاتی را مستقل از منافع بورژوازی و خرده بورژوازی به کار گیریم؛ و اِعمال انترناسیونالیسم و همبستگی پرولتاریا را دائمی کنیم.»

«امروز مشکل اساسی احزاب کمونیست و کارگری در دوراهی زیر خلاصه می‌شود: انجام یک اقدام سیاسی که محدود به مبارزه برای اصلاحات نه چندان جدی باشد که شرایط فروش و بازتولید نیروی کار طبقه کارگر را در چارچوب اتحادهای چند طبقه بهبود بخشد، یا ایفای نقش سازماندهی و هدایت پتانسیل انقلابی طبقه کارگر برای به دست گرفتن قدرت سیاسی و تبدیل شدن به طبقه پیشرو جامعه. مورد دوم همان چیزی است که دلیل وجودی و موجودیت یک حزب کمونیست را به عنوان پیشاهنگ سازمان‌یافته طبقه کارگر به عنوان یک طبقه اجتماعی برای خود تعریف می‌کند.»

از این نظر، ایجاد یک فضا برای بیان، بحث، و ساختمان جمعی احزاب کمونیست و نیروهای کارگری قاره که اهمیت بازیابی اِعمال انترناسیونالیسم پرولتری و همبستگی کارگری را برای مبارزه مشترک کارگران قاره علیه استراتژی سلطه سرمایه که همه احزاب این نظام- سوسیال دموکرات‌ها، مترقی‌ها، لیبرال‌ها، محافظه‌کاران، آزادی‌خواهان و غیره- مظهر آن هستند درک می‌کنند، ضروری و فوری می‌شود.

ایجاد یک مرجع طبقاتی که استقلال عمل سیاسی کارگران قاره را در برابر احزاب بورژوایی و دولت‌های سرمایه‌داری حفظ کند، یک ضرورت حیاتی جنبش کمونیستی در منطقه است.

بحران سرمایه‌داری عمیق است، ما نباید اجازه دهیم کارگران و جنبش کارگری اسیر گفتمان ارتجاعی راست افراطی باقی بمانند، تا حدی که فروپاشی روند انباشت، احزاب سنتی را از نظام سیاسی بورژوایی محروم کند. انقلاب قاره‌ای تنها در صورتی امکان‌پذیر خواهد بود که طبقه کارگر خود را سازماندهی کند و مستقل از قدرت بورژوازی عمل نماید و آماده شود تا به معنای انقلابی از بحران در حال توسعه بهره‌برداری کند.

بحران کنونی نه تنها وضعیت طبقه کارگر را به عنوان تنها سوژه انقلابی این جامعه تأیید می‌کند، بلکه اهمیت و ضرورت حزب کمونیست را به عنوان شکل سازمان سیاسی پیشاهنگ آن، که برای تضمین سازماندهی مستقل، وحدت طبقاتی و عمل سیاسی آن مطابق با برنامه‌ای سازگار با منافع فوری و مأموریت تاریخی‌ آن- غلبه انقلابی بر شیوه تولید سرمایه‌داری-فراخوانده شده است، تأیید می‌کند.

https://www.iccr.gr/en/issue_article/The-false-antagonism-between-progressives-and-liberals-and-the-validity-of-the-vanguard-role-of-the-communist-party-in-the-Latin-American-and-Caribbean-revolution/