تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

دوشنبه، ۱۳ مهر ۱۴۰۵
منبع: Venezuelanalysis*
نویسنده: دیگو مولیناس
سه‌شنبه، ۲۹ سپتامبر ۲۰۲۶

دلسی و ترامپ: دقیقاً همان است که می‌بینید

دیگو مولیناس، کنشگر و تحلیلگر آرژانتینی، دیدگاهی تلخ از نزدیک شدنِ صمیمانه دلسی رودریگز به ترامپ و تلاش‌ها برای ساختن یک حماسه از دلِ شکست ارائه می‌دهد.

رودریگز در سخنرانی خود در سازمان ملل علناً از ترامپ تشکر کرد. (دفتر مطبوعاتی ریاست جمهوری)

مدرک تصویری
عکسی وجود دارد که به مثابه مدرک عمل می‌کند: دلسی رودریگز و دونالد ترامپ، در کنار هم، خندان، در نیویورک. صدها روایت می‌توان پیرامون آن عکس ساخت. می‌توان توجیهات دیپلماتیک، تاکتیکی یا استراتژیک برای آن تراشید. برخی ممکن است از پراگماتیسم، پویایی قدرت، مذاکره، یا ضرورت سیاسی سخن بگویند. همه این‌ها قابل بحث است. اما چیزی وجود دارد که فارغ از هرگونه روایتی، حقیقت دارد: این عکس یک سند است و صحنه خاصی را به تصویر می‌کشد؛ و آن صحنه، به‌سختی با بخش عمده‌ای از سنت سیاسی که دلسی رودریگز از دل آن برآمده، قابل تطبیق است.

زیرا عکس دیگری از همان روز وجود دارد که این تصویر را کامل می‌کند: دلسی رودریگز در حالی که پدرو سانچز [رئیس دولت اسپانیا] مشغول صحبت با تلفن است، به او نزدیک می‌شود، و رودریگز برای این‌که بتواند با او احوالپرسی کند منتظر می‌ماند تا تلفن او تمام شود. این تصویر حامل چیزی است که به‌سختی با اقتدار رهبری تاریخی انقلاب بولیواری قابل جمع است: تمایل مفرط برای برقراری ارتباط، تقریباً شبیه به دانش‌آموزی که منتظر است طرف مقابل تلفن را قطع کند تا بتواند به او سلام کند؛ رفتاری که به نظر می‌رسد فرسنگ‌ها با عزت‌نفس و اقتداری که چاویسم زمانی در برابر قدرت‌های جهانی به نمایش می‌گذاشت، فاصله دارد. و چند ساعت بعد، عکس یادگاری با ترامپ آشکار می‌شود. دو تصویر از یک روز که خود گویای همه‌چیز هستند، زیرا دیپلماسی یک چیز است و جایگاهی که دیپلماسی از آن اعمال می‌شود چیزی دیگر؛ مذاکره یک چیز است و نشان دادن تبعیت، چیزی دیگر. حقیقت دقیقاً همان است که به نظر می‌رسد.

سنت چاوزیسم
و آنچه امروز می‌بینیم، فرسنگ‌ها با جمله معروف هوگو چاوز فاصله دارد که گفت: «یانکی‌های فلان‌فلان‌شده، به جهنم بروید!» با آن چاوزیسم سرکش فرسنگ‌ها فاصله دارد که می‌توانست در برابر پادشاه اسپانیا بایستد، علناً با ایالات متحده مقابله کند، و بخش عمده‌ای از هویت سیاسی خود را حول محور ایده‌ حاکمیت، عزت و مقاومت در برابر قدرت امپریالیستی بنا کند. در آن زمان یک نیروی سیاسی، یک ظرفیت برای ایستادگی در برابر قدرت، و یک شیوه‌ از اعمال رهبری وجود داشت که یافتن آن در این تصاویر اخیر بسیار دشوار است.

وقتی روایت بر واقعیت غلبه می‌کند
ما، در عین حال، در دنیایی ویران‌شهرگونه (دیستوپیایی) زندگی می‌کنیم، که در آن هوش مصنوعی، پیشرفت‌های فناوری و الگوریتم‌ها اغلب ما را از واقعیت غافل می‌کنند یا باعث می‌شوند آن را از زاویه‌ای متفاوت با آنچه در عمل مشاهده می‌شود، تجربه کنیم. ما می‌توانیم پیرامون یک صحنه واحد، داستان‌ها، روایت‌ها و تمام فرضیات جهان را به گونه‌ای بسازیم که در نهایت، آن روایت بر واقعیت غلبه نماید. در حالی که ثروتمندان جهان از سفر به مریخ یا مسکونی‌ کردن سیارات دیگر سخن می‌گویند، شاید بزرگ‌ترین چالشی که با آن روبه‌رو هستیم بسیار بنیادی‌تر باشد: همسو کردن داستان‌ها، روایت‌ها و روندهای الگوریتمی با واقعیت.

این فرض که واقعیت چیزی متفاوت از مشاهدات ماست، اغلب ما را به سمت کندوکاو در ایده‌ها، آرمان‌شهرها یا حتی مواضع سیاسی سوق می‌دهد که به شکل فزاینده‌ای از آنچه در عمل در حال رخ دادن است، فاصله دارند. و شاید امروز، یک جهش انقلابی این باشد که واقعیت را با آنچه بازگو یا روایت می‌شود، همسو کنیم. ایده‌ها، آرمان‌شهرها و مواضع سیاسی باید از دل واقعیت سرچشمه بگیرند- نه از واقعیتی ساختگی که برای همسویی با باورهای مورد نیاز ما طراحی شده است. وقتی روایت شروع به گرفتن جایگاه حقایق می‌کند، ما از تفسیر واقعیت را متوقف می‌کنیم و بجای آن، تطبیق دادن واقعیت با نیازهای خود را آغاز می‌کنیم.

قدرتِ آنچه دیده می‌شود
به این دلیل است که قدرت در همان چیزی نهفته است که دیده می‌شود. و آنچه دیده می‌شود، صرفاً تصویری از دلسی رودریگز و دونالد ترامپ نیست. آن عکس در پی مداخله نظامی ایالات متحده در ونزوئلا ظاهر می‌شود؛ مداخله‌ای که به ربوده شدن نیکلاس مادورو و سیلیا فلورس منجر شد، و پس از آن رخ داد که ترامپ به صورت علنی مسئولیت این عملیات را بر عهده گرفت. آنچه ما می‌بینیم، ایستادن دلسی رودریگز در کتار مردی است که به این عملیات می‌بالد و نتیجه آن را به عنوان یک پیروزی جلوه می‌دهد. و این موضوع از آن جهت اهمیت دارد که این عکس در خلاء معلق نیست، بلکه دارای یک زمینه و پیشینه است – زمینه‌ای که شامل تلفات جانی، یک حمله‌ نظامی، یک رئیس‌جمهور اسیرشدهٔ ونزوئلایی، منابع استراتژیکِ در خطر، و رئیس‌جمهورِ ایالات متحده است که دستاوردهای آن عملیات را به نام خود سند می‌زند.

در همین لحظه، به شکلی متناقض و شگفت‌آور، یک روایت حماسیِ تمام‌عیار از پیروزی و «دیپلماسی صلح» در حال شکل‌گیری است؛ جشنی پرطمطراق برای یک پیروزیِ فرضی. اما نکته مهم این است که تکته بسیار ساده را بیان کنیم: شکست، حماسه نیست. یک شکست می‌تواند صرفاً یک شکست باشد. آنچه که درباره‌ آن می‌توان گفت این است که انسان چگونه با آن روبه‌رو می‌شود، چه موضعی در قبال آن اتخاذ می‌کند، و در شرایط ناگوار چه عزت‌نفسی را حفظ می‌کند. اما یک شکست، صرفاً به این دلیل که ما یک روایت باشکوه پیرامون آن می‌سازیم، به پیروزی تبدیل نمی‌شود. واقعیت دارای بُعدی است که لفاظی نمی‌تواند آن را پاک کند.

سخنان فرد پیروز
آنچه ما می‌بینیم، دلسی رودریگزی است که سخنان وقیحانه ترامپ را تحمل می‌کند. ترامپ از عملیات ایالات متحده در ونزوئلا با لحنِ «پیروزی» و «فرد پیروز» سخن گفت؛ او استفاده از زور را توجیه کرد و حتی از «غنایمی» دم زد که به فرد پیروز تعلق می‌گیرد. این یک توهین آشکار و گستاخانه به کشته‌شدگان است – کشته‌شدگانی که نه فقط ونزوئلایی، بلکه کوبایی نیز هستند – و اساساً، توهینی است به کسانی که در جریان یک مداخله نظامی در خاک آمریکای لاتین جان باختند. این پیشینه و بافتِ رویداد، صرفاً با ساختن یک ژست دیپلماتیک در مراحل بعدی یا با سر هم کردن یک توجیه استراتژیک برای هر حرکت و رفتار، از بین نمی‌رود.

این اتفاق افتاد. و این غیرقابل درک است که دلسی رودریگز، پس از آن، با ظاهری پیروزمندانه و خندان در برابر آن جلوه‌گریِ قدرت و در حضور همان شخصی ظاهر شود که نیکلاس مادورو، رئیس‌جمهور ونزوئلا، و سیلیا فلورس را ربوده است. ما می‌توانیم درباره دلایل مذاکرات، موازنه قدرت، نیازهای تاکتیکی، شرایط موجود و گزینه‌های جایگزین بحث و گفتگو کنیم. همه این‌ها بخشی از سیاست است و می‌توان آن‌ها را تحلیل کرد. اما چیزی وجود دارد که پیش از تمام این توجیهات و توضیحات قرار می‌گیرد: آنچه واقعاً رخ داده است.

تاکتیک‌ها و اصولیت
و این پرسشی را برمی‌انگیزد که نباید از آن فرار کنیم: تفاوت میان موضع [خاویر] میلی و موضع دلسی رودریگز در قبال ایالات متحده چیست؟ بدون تردید، در ساعات آینده توجیهاتی مطرح خواهد شد که هدف‌شان ایجاد تفاوت‌های عمیق میان این دو است؛ به ما خواهند گفت که آن‌ها از منطق‌های متفاوتی پیروی می‌کنند، یکی تبعیت و دیگری تاکتیک را ابراز می‌کند، یکی نمایانگر یک پروژه سیاسی است و دیگری یک ضرورت تاریخی. همه این‌ها قابل بحث است. اما نگاه کردن به رویکرد و رفتار عینی اهمیت دارد، اگر سیاست را بتوان همیشه به عنوان یک تاکتیک توجیه کرد، آن‌وقت «اصولیت» وزن و جایگاه ویژه خود را از دست می‌دهد. و هنگامی که اصولیت وزن خود را از دست بدهد، تقریباً هر چیز می‌تواند به یک استراتژی تبدیل شود: یک امتیازدهی را می‌توان به عنوان یک پیروزی جلوه داد، تبعیت را به عنوان پراگماتیسم، شکست را به عنوان دیپلماسی صلح، و یک عکس را به عنوان یک لحظه حماسی. اما، واقعیت همچنان پابرجا می‌ماند.

الگویی از عزت‌نفس
اگر امروزه الگویی وجود داشته باشد که بتوان به آن چشم دوخت – همان‌طور که در سوم ژانویه شاهد آن بودیم – آن الگو «عزب‌نفس کوبایی» است؛ عزت‌نفسی که تا آخرین لحظه در برابر نیروهای ایالات متحده جنگید، و با وجود اینکه از نظر قدرت آتش در موضع ضعف قرار داشت و در همه زمینه‌ها در وضعیت نامساعدی بود، پاسخی سرسختانه و باوقار داد. در مجمع عمومی سازمان ملل متحد نیز، این هیئت نمایندگی کوبا بود که ایستاد و [در جریان سخنرانی ترامپ] سالن را ترک کرد. الگوی عزت‌نفس در همین‌جا نهفته است – الگویی که می‌توان بر پایه آن مبارزه کرد و با آن خود را سنجید. لحظاتی وجود دارد که سیاست نیاز دارد توانایی خود را برای مرزبندی و ایستادگی در برابر قدرت، دوباره به دست آورد.

و این موضوع به‌ویژه برای آن دسته از ما اهمیت دارد که خود را در چارچوب سنتِ چپ، حاکمیت ملی، رهایی‌بخش و تحول‌خواهی می‌بینیم. زیرا ما نباید تواناییِ تشخیص یک «نقطه اتکا» (شاخص و الگو) را هنگام دیدن آن از دست بدهیم. ما نمی‌توانیم پیرامون چیزی که هیچ شاخص و الگویی به ما ارائه نمی‌دهد، یک حماسه ساختگی خلق کنیم؛ و نمی‌توانیم صرفاً به این دلیل که به حفظ یک روایتِ خاص نیاز داریم، صحنه‌ای از تبعیت را به یک صحنه انقلابی تبدیل کنیم.

تسلیم، مفهومی نیز هست
اگر ما به دام این منطقِ پراگماتیک و تاکتیکی بیفتیم – جایی که به نظر می‌رسد «اصولیت» وزن چندانی ندارد و واقعیت را می‌توان با لفاظی‌های پرطمطراق دگرگون کرد – چیزی بسیار مهم‌تر از یک بحث سیاسیِ کوتاه‌مدت را از دست می‌دهیم: ما توانایی اندیشیدن را از دست می‌دهیم. آنچه ما می‌بینیم، یک دلسی رودریگزِ بسیار شادمان در کنار ترامپ است. آنچه ما می‌بینیم، یک روند تاریخی در ونزوئلا است؛ روندی که زمانی آن‌را می‌ستودیم، اما دیگر به عنوان یک الگو و شاخص عمل نمی‌کند، زیرا امروز بخشی از سازوکارهایی شده است که دونالد ترامپ را تقویت می‌کنند و بخشی از یک تسلیمِ استراتژیکِ منابع است – منابعی که نه تنها طبیعی، بلکه مفهومی و ایدئولوژیک نیز هستند.

و این موردِ دوم شاید حتی مهم‌تر باشد، زیرا این فقط به نفت، منابع طبیعی یا توافق‌های اقتصادی محدود نمی‌شود. نمادها، شاخص‌ها، کلمات و سنت‌های سیاسی نیز در حال تسلیم شدن هستند. سنتی که سال‌ها بر پایه مقاومت در برابر امپریالیسم بنا شده بود، ممکن است در نهایت برای مشروعیت بخشیدن به یک رابطه جدیدِ تبعیت به کار گرفته شود. و هنگامی که این رخ دهد، این تسلیم صرفاً مادی نیست – بلکه یک تسلیم مفهومی نیز هست. بخشی از آنچه سال‌ها به ما امکان می‌داد یک جهان‌بینی بسازیم، راهی برای تفسیر حاکمیت ملی داشته باشیم و راهی برای درک رهایی بیابیم، تسلیم می‌شود.

صداقت فکری
بنابراین، راه برگشتی وجود ندارد. به عنوان یک موضوع عزت‌نفس، و به عنوان کنشگر، مهم است که به عقل و درک خود خیانت نکنیم و متوجه باشیم که واقعیت ماجرا دقیقاً همین است که می‌بینیم.

برخی در ساعات آینده گام پیش خواهند گذاشت تا بگویند: «نه، این یک تاکتیک است.» بسیار خب، اما هیچ روند انقلابی هرگز از این مسیر حاصل نشده است. آیا می‌توانید تصور کنید که فیدل کاسترو پس از نبرد خلیج خوک‌ها، همراه با کندی جشن می‌گرفت! این کار چیزی شبیه به همان خواهد بود. شاید این مقایسه تند و بی‌رحمانه به نظر برسد، اما در واقع به ما کمک می‌کند تا صورت‌مسأله را درک کنیم: مذاکره با یک دشمن، یک چیز است و به راه‌انداختن یک نمایش و جشن با کسی که همین چندی پیش به یک مداخله نظامی بالیده، چیزی کاملاً متفاوت؛ مدیریت کردن یک شکست، یک چیز است و ساختن یک حماسه از دل آن شکست، چیزی دیگر.

بازگشت به واقعیت
شاید مسأله زمانهٔ ما دقیقاً همین باشد: ما آموخته‌ایم روایت‌هایی بسازیم که قادرند درک ما از واقعیت را دگرگون کنند. هوش مصنوعی می‌تواند این کار را انجام دهد، الگوریتم‌ها می‌توانند، روایت‌های سیاسی می‌توانند، قدرت‌های بزرگ می‌توانند، و خود ما نیز زمانی که نیاز داریم واقعیت شبیه به آنچه باشد که دوست داریم باور کنیم، می‌توانیم دست به این کار بزنیم. به این دلیل است که شاید یک جهش انقلابی در امروز، بسیار بنیادی‌تر و در عین حال بسیار دشوارتر باشد: بازگشت به واقعیت، و همسو کردنِ آنچه «هست» با آنچه بازگو و روایت می‌شود؛ دست نکشیدن از آرمان‌شهرها، اما اجازه ندادن به آن‌ها برای تبدیل شدن به بهانه‌ای جهت نادیده گرفتن حقایق؛ دست نکشیدن از سیاست، اما اجازه ندادن به سیاست برای وادار کردن ما به انکار آنچه درست پیش چشمانمان قرار دارد؛ و متوقف نکردن تفکر استراتژیک، اما احیای «اصولیت» به عنوان بُعدی از استراتژی.

و شاید نخستین وظیفهٔ آن دسته از ما که هنوز باور داریم سیاست می‌تواند واقعیت را دگرگون کند، این است که به عقل و درک خود خیانت نکنیم تا صرفاً یک روایت را نجات دهیم. اینکه به واقعیت بنگریم، از درونِ آن بیندیشیم و ایده‌هایمان را در برابر آنچه در عمل در حال رخ دادن است، محک بزنیم. زیرا پیش از هر توجیهی، پیش از هر حماسه‌ای و پیش از ساختار هر روایتی، چیزی وجود دارد که درست پیش چشمانمان پابرجا می‌ماند.

دقیقاً همان است که می‌بینید.

* برگرفته از:

https://www.barrioadentro.com.ar/inicio/noticia/2271/Es-lo-que-se-ve.html

———————————————————————-

https://venezuelanalysis.com/opinion/delcy-and-trump-it-is-what-it-looks-like/