تارنگاشت عدالت- بایگانی دورۀ دوم

فروردین ۱۳۹۲

عبدالکریم سروش در نوشته «عزیزی که جان برایش عزیز نبود» ضمن افشای گوشۀ دیگری از فعالیت‌های خود در «ستاد انقلاب فرهنگی» می‌گوید «همچنین، وقتی دریادار افضلی به ستاد آمد (و کمی بعد به جرم خیانت به وطن اعدام شد) و مجوز آکادمی علوم دریایی خواست، مهدوی موافقت کرد و من مخالفت.» («جنبش راه سبز» ٨ اسفند ١٣٩١)
http://www.rahesabz.net/story/66980/
نوشتار زیر به قلم زنده یاد پرفسور عبدالحسین آگاهی در نقد جهان‌بینی ذهن‌گرایانه ‏آقای عبداللکریم سروش است. زنده یاد آگاهی در فضایی که امثال آقای سروش نقش مهمی در ایجاد آن ‏داشتند به جرم دگراندیشی اعدام شد و آقای سروش اکنون یکی از رهبران خودگمارده «جنبش سبز» ‏است که از دفتر خود در یکی از مراکز فرهنگی ایالات متحده آمریکا و از طریق رسانه‌های امپریالیستی ‏می‌خواهد برای ایران آزادی و دمکراسی به ارمغان بیاورد.‏
فاعتبروا یا اولوالابصار! (صاحبان بصیرت پند گیرید!)‏

***

منبع: دنیا، نشریۀ سیاسی و تئوریک کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران، شمارۀ ۱، فروردین ماه ‏‏۱۳۶۰، سال سوم، دورۀ چهارم ‏
پرفسور عبدالحسین آگاهی
گزینش و تایپ: ع. سهند

 دوصد گفته چون نیم‌کردار نیست

 

استاد دانشگاه آقای عبدالکریم سروش در پیشگفتار کتاب خود «نقدی و درآمدی بر تضاد دیالکتیکی»۱ ‏‏(چاپ اول. خرداد ۱۳۵٧) می‌نویسد: «در این مجموعه دو گفتار و یک نوشتار در بارۀ قوانین دیالکتیکی۲ و ‏نقد و بررسی آن‌ها عرضه می‌گردد‎.‎‏» و پس از ذکر این نکته، که «درین باره دیگران از موافقان و مخالفان، ‏بسیار گفته اند و نوشته اند»، اضافه می‌کنند: «من فقط کوشیده ام تا راه جدیدی برای نقد و تحلیل این ‏بینش۳ ارایه دهم و فتح باب نوینی کنم‎.‎‏» (صفحه ۱۲)‏

بی‌شک این ادعایی است بزرگ و جالب، هم برای «موافقان» و هم برای «مخالفان». نگارندۀ این سطور ‏هم خواست ببیند این «راه جدید» با چه مشخصات عمده‌ای از طرق کهنه متمایز می‌شود و این «فتح‌باب» ‏چه جهان تازه‌ای از «معرفت و شناخت علمی» را بر روی خوانندگان می‌گشاید؟

۱. در بارۀ دو جنبه از شیوۀ برداشت و نحوۀ برخورد‏
پیش از آن که مؤلف کتاب خوانندگان خود را با اصل مطلب آشنا کند، یعنی به آنان فرصت بدهد تا از تضاد ‏دیالکتیکی و «نقد» مؤلف بر این تضاد تصوری به دست آورند و مستقلاً به قضاوت بنشینند، همه ‏‏«دیالک‌تیسین‌ها»، یعنی صاحبان «بینش» مخالف بینش خود را «شیادان روزگار ما» که «نام شریف علم»۴ ‏را «دام فریب» کرده و به «صیادی غافلان و ساده‌دلان دست برده اند» معرفی می‌کند. و این‌ها، همه از قلم ‏یک استاد دانشگاه، آن هم در نوشتاری «فلسفی» و «منطقی» و کتابی «علمی» و «برهانی» می‌تراود! و ‏با چنین برداشتی است که نویسنده در صفحه بعد کتاب خود مدعی می‌شود که «با شیوه‌ای منطقی-‏متافیزیکی به کشف و حل و دفع بدآموزی‌هایی که به نام علم و فلسفه صورت گرفته است پراخته است» تا ‏‏«غافلان و ساده‌دلان» را از «دام فریب» برهاند!‏

در سرآغاز «گفتار دوم» این کتاب می‌خوانیم: «… در دیالکتیک و در مارکسیسم عوام‌زده بیش از هر جای ‏دیگر کالای علم دستاویز فریب و اغفال شده است» و از این روست که نویسنده وظیفه «نور افکندن برین ‏منطقه پر ظلمت و نمودن راه تفکیک علم از متافیزیک… و راه‌گشایی و دستگیری «این عوام غفلت‌زده» را ‏به عهده می‌گیرد. (صفحه ۵۶- ۵۵)‏

نویسنده از همان نخستین صفحه «گفتار اول» کسانی را، که «مخالفان» می‌نامد و در صفحات بعد به ‏تدریج آنان را به نام‌های مارکس، انگلس، لنین، «مارکسیست‌ها» و «سوسیالیست‌ها» مشخص می‌سازد، ‏به «کج‌فهمی‌ها»، «اتهام‌ها»، «بدآموزی‌ها»، «مغالطه‌های لفظی»، «ضعف اندیشه»، «جهالت» و غیره ‏متصف می‌کند و در صفحه ۳٧ جایی که می‌خواهد به معرفی «آنتی‌دورینگ» بپردازد، چنین می‌گوید: ‏‏«آنتی‌دورینگ علم‌زده‌ترین کتابی است، که در دفاع از تضاد دیالکتیکی نوشته شده… انگلس خود از ‏پیشرفت‌های علمی، در حقیقت از بهره‌جویی‌های ظاهرفریب از علم، خیلی خوشحال و ذوق‌زده بود.» و ‏سرانجام در صفحه بعد از «علم‌ناشناسی انگلس» و «علم‌بازی‌های» او سخن می‌راند.‏

چنین شیوه برخورد به بینش مارکسیسم و سوسیالیسم علمی منحصر به کتاب یادشده نیست، بلکه ‏مؤلف در دیگر نوشته‌های خود نیز به همین شیوه متوسل می‌شود. اینک چند نمونه: در جزوه‌ای زیر نام ‏‏«چه کسی می‌تواند مبارزه کند؟» (چاپ اول. بهمن ۱۳۵٧) آقای سروش در همان صفحه اول مقدمه، هر ‏گونه مبارزه‌ای را که مطابق بینش ایشان نیست «ماجراجویی‌های عیارانه و بی‌هدف»، «گستاخی ‏شتاب‌زده و نیازموده» می‌نامد و این طرز برخورد خود را «شیوه فلسفی و علمی» و «بحث‌های برهانی» ‏قلمداد می‌کند. (صفحه ۲-۱) وی در نوشته‌ای که زیر عنوان «علم چیست؟ فلسفه چیست؟» منتشر کرده ‏سوسیالیسم علمی را «کلاه فریبی بر سر صد خطای نهان» (که محض نمونه حتا به یکی از آن‌ها به طور ‏مشخص اشاره‌ای هم نشده است) می‌نامد، که «کسانی مقلدانه و عامیانه… در غایت خامی و ‏ساده‌لوحی تن به افسون… مارکسیست‌ها… داده اند و از سر حقارت و ضعف… می‌کوشند تا از آن نمد ‏کلاهی هم برای خود فراهم کنند.» (صفحه ٨)‏

در همین جزوه مارکسیست‌ها به دفعات به «ناپختگی عقل»، «خامی»، «ساده‌لوحی»، «بی‌بصیرتی»، ‏‏«جهالت» و امثال این صفات متصف شده و «بیمارانی» به قلم رفته اند که «خفاش‌وار از انوار حکمت ‏می‌گریزند.» (صفحه ۴٨)‏

آقای سروش در پیش‌گفتاری بر «نهاد ناآرام جهان» (نشر دوم. ۱۳۵٨) این کتاب خود را «داروی طبیبانه» ‏برای «شفای برخی از امراض» (یعنی بیماری سوسیالیسم علمی) جلوه می‌دهد و «مخالفان» را «راهزنان ‏غدار» می‌شمارد، که «در کمین نشسته اند و برای غارت اندیشه و احساسات انسان‌ها با همه ‏کوته‌آستینی چه درازدستی‌ها می‌کنند و به هزار فریب و دغل متاع بی‌ارج خود را به نامتمیزان و بی‌خبران ‏چون گوهری ارجمند چه گران می‌فروشند.» (صفحه ۱۰) …‏

این چند نمونه از چند نوشته ایشان را آوردیم تا خواننده ما تصور نکند که این گونه الفاظ و عبارات در گفته‌ها ‏و نوشته‌های آقای سروش تصادفی و اتفاقی است. خیر! این ناسراها، هتاکی‌ها، اتهام‌ها، استهزاها همه ‏و همه، که بخش بزرگی از حجم آثار ایشان را پر کرده است، صفت مشخصه آن شیوه و روشی است، که ‏استاد دانشگاه، به قول خودشان، «در مبارزۀ ایدئولوژیک»، یعنی مبارزه اندیشه‌ها، عملاً به کار برده و به ‏عبث آن را شیوه‌ای «منطقی»، «برهانی»، «فلسفی» و «علمی» نام نهاده است، این جنبه‌ای است، که ‏در نخستین برخورد به گفتارها و نوشتارهای ایشان به چشم می‌خورد.‏

ما در زیر چند نمونه هم از «محتوای فلسفی» کتاب‌های ایشان را (که به علت دشواری و «فنی بودن» ‏مطالب‌شان «خواندن مکرر» آن‌ها را به خوانندگان خود توصیه می‌کند) از نظر می‌گذرانیم تا ببینیم، که با چه ‏بینشی می‌خواهد «بی‌خبران» را از رموز عالم هستی و نهاد ناآرام جهان باخبر سازد، «نامتمیزان» را ‏صاحب تمیز و تشخیص کند و «غافلان و ساده‌دلان» را از «دام فریب» سوسیالیست‌ها برهاند.‏

اما پیش از پرداختن به محتوای فلسفی و بینش آقای سروش یک نمونه دیگر از روش او را نیز بررسی ‏کنیم، که تا اندازه زیادی شاخص سمت کلی این شیوه و روشن کننده رابطه عضوی (ارگانیک) آن با محتوای ‏جهان‌بینی ایشان است.‏

خواننده کتاب «نقدی و درآمدی…»، البته با تعجب از برخوردی چنین خشمگین و خصمانه از سوی مؤلف، به ‏خاطر درک مطلب و پی بردن به سبب این خشم و غضب مطالعه خود را ادامه می‌دهد تا آن جا، که بر زمینۀ ‏کلی یک «بحث فلسفی، علمی و برهانی» به مثال پول و سرمایه، و تفاوت بین آن‌ها می‌رسد.‏

امروزه بسیاری از غیر مارکسیست‌ها نیز معتقدند که سرمایه با پول اختلاف کیفی و اساسی دارد. هر ‏مبلغی پول، هر قدر هم کم یا زیاد، تا با بهره‌کشی از نیروی کارمزدی، از طریق تولید اضافه ارزش سود ایجاد ‏نکند، هنوز خاصیت و کیفیت سرمایه را دارا نشده است. از سوی دیگر، سرمایه هم همواره و حتماً به ‏صورت مشخص پول (سرمایه مالی) در نمی‌آید، کارخانه یک سرمایه‌دار، بناها، ماشین‌ها و دستگاه‌ها و ‏غیره نیز سرمایه است… تفاوت کیفی پول و سرمایه (تاریخ پیدایش آن‌ها، تحولات آن‌ها، سرچشمه و منبع ‏ایجاد سرمایه، انباشت اولیه سرمایه، اشکال و انواع مختلف آن و غیره) را مارکس به تفصیل هر چه تمام‌تر ‏در ‏۳‏ جلد قطور کتاب «سرمایه» و دیگر آثار خود به قدر کافی توضیح داده است (جلد یکم و دوم آن به ‏فارسی هم برگردانده شده است). انگلس هم در کتاب «آنتی‌دورینگ»، همچون نمونه‌ای جهت توضیح ‏قانون گذار از تغییرات کمی به تغییرات کیفی، به تفاوت پول و سرمایه در چند صفحه اشاره کرده است. آقای ‏سروش، که نقد و تحلیل علمی از بینش مارکسیسم را وجهه همت خویش قرار داده اند، باید قاعدتاً با ‏مضمون این نوشته‌ها آشنا باشند. البته، ایشان هم مانند هر کس دیگری می‌توانند با این نظر (درباره تفاوت ‏یا عدم تفاوت پول و سرمایه) موافق نباشند، اما وقتی در کتابی، که به ویژه به نقد و تحلیل این بینش ‏اختصاص یافته است، به این مسأله مهم برخورد می‌شود، حق این است که از هراران صفحه کتاب‌ها در ‏این باره، لااقل چند جمله به «گزینش» خود نقل کنند (ایشان معتقدند که «گزینشی بودن از صفات ‏اساسی و جدایی‌ناپذیر روش‌شناسی علم است.» («علم چیست؟ …»، صفحه ۲۵) تا خواننده بداند نظر ‏مخالف چیست و موضوع انتقاد کدام است. اما آقای سروش در یک عبارات (حتا نه در یک جمله تمام)۵ ‏تفاوت پول و سرمایه را تفاوتی در «یک نام‌گذاری محض» (نقدی و درآمدی…، صفحه ۱٩۲) می‌نامد و ‏می‌گذرد. در عوض، تنها در ۲ صفحه از این کتاب متجاوز از ٨ بار به تکرار، ناسزا و دشنام و تحقیر و استهزا بر ‏سر مارکس و انگلس فرو می‌بارد. آن‌ها را به «فضل‌فروشی»، «جهل»، «فاخرانه عبارت‌بندی کردن»، ‏‏«پوچی محتوا»، «چهره غیرعلمی»، و غیره متهم و متصف می‌کند. لیکن باز خشم و غضبش فرو ‏نمی‌نشیند و در باره انگلس می‌نویسد: «راستی راستی پیش خود تصور می‌کند که درین باره از مادر بزرگ ‏خودش بیش‌تر سرش می‌شود! و حال این که اگر تفاوتی هست این است که مادر بزرگ جهلش ساده بود ‏و او جهل مرکب دارد یعنی جهل به جهل.»۶ (صفحه ۱٩۲)‏

خواننده از خود می‌پرسد: سبب این خشم و غضب چیست؟ چرا به جای ورود در تحلیل واقعاً منطقی و ‏برهانی پیرامون تفاوت پول و سرمایه به چنین هتاکی، ناسزاگویی، دشنام و استهزا پرداخته شده است؟ ‏آیا این شیوه تأثیر احساسی روی خواننده، ناچیز و بی‌اهمیت قلمداد کردن طرف مباحثه (آن هم فقط از راه ‏دشنام و استهزا) و برتر و بالاتر جلوه دادن خود (قبل از اثبات آن) را می‌توان شیوه‌ای علمی، فلسفی، ‏منطقی، برهانی دانست؟ آیا ردیف کردن ده‌ها نام فیلسوف و دانشمند از یونان قدیم تا مغرب زمین معاصر، ‏یکی پس از دیگری و برشمردن پی در پی مسایل فراوان بدون توضیح و تحلیل کافی درباره آن‌ها و به این ‏بهانه که «این مسأله فنی‌تر از آن است که در یک سخنرانی عمومی (که کتابی متجاوز از ۲۰۳ صفحه از ‏کار درآمده است- ع. آ.) بسط و تفضیلش ممکن و مطلوب باشد (نقدی و درآمدی…، صفحه ۲٧)، بیان ‏مطالب پیش پاافتاده به صورت فرمول‌های ریاضی (صفحات ۱۰۰- ٩٨)، فرمول‌های شیمیایی (صفحات ۱٧٧- ‏‏۱٧۵ و غیره) را می‌توان شیوه‌ای علمی و برهانی شمرد، یا یک منظره‌سازی علمی؟ … و پس از خواندن ‏همه این ناسزاها، تحقیرها و استهزاها باز خواننده از خود می‌پرسد: پس آن «عفونت منطقی» و ‏‏«بی‌خبری و فریب‌خوردگی» از این «بیماری واگیر» سوسیالیسم علمی، که آقای سروش وعده می‌داد ‏نشان دهد و با «روش علمی» به اثبات رساند در کجاست؟ چرا آقای سروش به جای توضیح و رد نظر ‏مارکسیست‌ها درباره تفاوت کیفی پول و سرمایه و اثبات نظر خود که این دو با هم فرقی ندارند، سرمایه ‏هم مثل پول چیز بسیار مطبوع، لذیذ و ضروری برای وجود جامعه است، و نظام سرمایه‌داری، که سرمایه‌زا و ‏سرمایه‌فزاست، بهترین نظام اجتماعی است و غیره، به جای اثبات همه این مطالب، به ناسزاگویی به ‏مارکسیست‌ها و سوسیالیست‌ها پرداخته است؟‏

آقای سروش در این کتاب و دیگر نوشتارهای خود ده‌ها بار از «کاپیتالیسم» و «سوسیالیسم» نام برده ‏است. در عین حال ایشان، که معتقد است علم نمی‌تواند ارزیابی کند («با دلو علم از چاه طبیعت نمی‌توان ‏آب ارزش کشید.» («علم چیست؟ …»، صفحه ۶۰)، علی‌رغم این اعتقاد خود زشت‌ترین، بدترین و ‏نادرست‌ترین ارزیابی را در باره سوسیالیسم کرده است اما درباره کاپیتالیسم یک بار هم باشد به صراحت‏‏(چون از فحوای کلام ایشان ارزش مثبت سرمایه‌داری آشکار می‌شود) ارزیابی نکرده است. شاید به نظر ‏ایشان چون سوسیالیسم علمی نیست می‌توان مورد ارزیابی قرار داد و چون کاپیتالیسم علمی است نباید ‏آن را صریحاً ارزیابی کرد؟ لیکن باید حق داد که در مسأله «ماجرای (و نه تضاد؟! – ع. آ.) ارباب و رعیت و ‏کارگر و کارفرما» (صفحه ۴۰) ایشان ارزیابی صریح‌تری کرده و با استهزای «بینش تضاد» (؟!) ارباب و رعیت، ‏کارگر و کارفرما را «برادر» قلمداد کرده اند.‏

شیوه برخورد و روش نقد و تحلیل ایشان جنبه مشخصه دیگری نیز دارد، که در رشتۀ شیوه‌شناسی معمولاً ‏به نام مسأله مأخد (یا منبع)شناسی موسوم است و پایه و اساس هر بررسی و پژوهشی، هر نقد و ‏تحلیل علمی را تشکیل می‌دهد. ببینیم این جنبه از شیوه شناخت ایشان چگونه است.‏

در کتاب «نقدی و درآمدی…»، که متجاوز از ۲۰۲ صفحه است، روی‌هم‌رفته به ۱۰ تا ۱۲ مأخذ استناد شده ‏است. (در دیگر نوشته‌های ایشان این ۱۲- ۱۰ مأخذ هم وجود ندارد) از این ۱۲- ۱۰ مأخذ هم تنها در دو جا ‏‏(صفحات ۴۴ و ۱۲۰) با ذکر صفحه به «آنتی‌دورینگ» استناد شده است. بقیه صفحات نقل بینش دیگران ‏‏(مارکسیست‌ها، غیرمارکسیست‌ها و ضدمارکسیست‌ها) به وسیله مؤلف و بدون ارایه منبع و مأخذ ‏مشخص است. به عبارت دیگر، در صفحات متعدد نوشته‌های متعدد مؤلف هر چه خواسته است گفته و ‏نوشته و به «دیالکتسین‌ها»، «ماتریالیست‌ها»، «مارکسیست‌ها»، «سوسیالیست‌ها» نسبت داده است. ‏این شیوه در همه نوشته‌های ایشان به چشم می‌خورد. البته، تفسیر آزاد گفته‌ها و نظرات دیگران در ‏نوشته‌های علمی و پژوهشی مجاز و مرسوم است. ولی، اولاً، این رسم در صورتی درست و طبق وجدان ‏علمی است، که مؤلف با گفته و نظری که از دیگران نقل می‌کند موافق باشد و آن را یا تأیید نماید، یا برای ‏تأیید نظر خود بیاورد. در این صورت هم باید مأخذ و منبع را نشان داد، که در غیر این صورت چنین نقل قولی ‏در واقع سرقت علمی و دزدی فکر و اندیشه است. ثانیاً، هنگامی که نظری را برای رد کردن آن هم با چنین ‏خشم و غضبی، نقل می‌کنند، باید آن را به درستی بیاورند و منبع و مأخذ آن را به دقت نشان دهند، نه این ‏که تحریف کنند، به جعل بپردازند، خلافش را به جایش بگذارند… و سپس «پیروزمندانه» آن را مردود ‏بشمرند. اغلب «نقل قول‌هایی»، که آقای سروش در کتب خود آورده اند، نه تنها وجه مشترکی با ‏مارکسیسم و سوسیالیسم علمی ندارد، بلکه درست متضاد با آن است. چند نمونه بیاوریم:‏

آقای سروش در جزوه خود به نام «فلسفه تاریخ» (چاپ دوم. ۱۳۵٨)، هگل، مارکس، توین‌بی و سپنگلر را، ‏علی‌رغم اختلاف‌نظرهای ماهوی آنان به طور اعم و در فلسفه تاریخ به طور اخص، در  یک ردیف می‌گذارد و ‏می‌نویسد: «مارکس که انسان‌ها را در برابر حوادث تاریخ تنها «قابله»یی می‌شمارد که فقط به وضع حمل ‏مادر آبستن تاریخ کمک می‌کنند و از کشتن نوزاد و برانداختن نطفه آن عاجزند و انگلس که خدای تاریخ را ‏سنگدل‌ترین خدایان می‌شمارد، که ارابه پیروزی خود را روی اجساد مردگان و طاغیان به پیش می‌راند، همه ‏یک صدا به استقلال هویت تاریخ و بازیگری آن اتفاق دارند و همه توانایی انسان‌ها را در برابر تاریخ «کشف و ‏وصف» قلمداد می‌کنند نه طفره و نفی.» (صفحه ٨) و چند صفحه بعد تکرار می‌کند: «به نظر مارکس… ‏انسان‌ها فقط باید تاریخ را کشف کنند و با آن همراهی کنند، همین و بس.» (صفحه ۱۴) و این اتهامی ‏است بی‌پروا، نه بیش و نه کم!‏

نه مارکس و نه انگلس چنین چیزهایی نگفته اند. درست برعکس، مارکس اولین دانشمندی بود که در ‏‏«تزها»ی معروفش در باره فویرباخ (به کرات به چاپ رسیده است) به ویژه تأکید می‌کند: فلاسفه تاکنون به ‏وصف و تفسیر جهان پرداخته اند، در صورتی که وظیفه اصلی فلسفه تغییر دادن جهان است. سوسیالیسم ‏علمی بیش از هر بینش و مکتب دیگر بر نقش توده مردم در ساختن تاریخ خود تأکید داشته است (بگذریم ‏از بسیاری از جامعه‌شناسان که اصلاً نقشی برای توده مردم قایل نبوده و نیستند). حتا در درس‌نامه‌های ‏عادی مارکسیستی که برای نوآموزان نوشته شده، فصل خاصی به نقش توده مردم در تاریخ تخصیص یافته ‏است. و آن چه مربوط به نقش «قابلگی» انسان‌ها در تاریخ است، بی‌اطلاعی (نمی‌گوییم تحریف) محض ‏نویسنده را نشان می‌دهد. مارکس نه انسان‌ها، بلکه انقلاب‌ها را قابله خوانده است.‏

آقای سروش در کتاب خود «نقدی و درآمدی…» به تکرار از «آقای مائو» نام می‌برد و نوشته‌های او را، ‏همچون یکی از منابع مارکسیسم- لنینیسم، ولی باز بدون ذکر مأخذ نقل می‌کند. تنها در ۶ صفحه از این ‏کتاب (از ۳۶ تا ۴۲) ده مرتبه نام «آقای مائو» برده می‌شود و فقط یک بار، آن هم به طور کلی نامی از ‏‏«چهار رساله فلسفی» او که «به فارسی و عربی هم ترجمه شده» ذکری به میان می‌آید. در سراسر ‏کتاب نیز با این که ده‌ها بار از مائو یاد می‌شود، ولی فقط در دو جا به مأخذ اشاره می‌گردد. با چنین نحوه ‏برخورد به نوشته‌ها و عقاید مخالفان است که آقای سروش مدعی می‌شود: «ریشه‌های محتویات کتاب ‏ایشان (مقصود مائو تسه دون است- ع. آ.) در کتاب «ماتریالیزم و امپریوکرتیسیسم» آقای لنین است، که ‏کتاب چندان مشهوری نیست و بعداً لنین در کتاب‌های دیگرش بعضی مطالب آن را تلویحاً نفی کرده است.» ‏‏(صفحه ۳۶) در این جا لااقل دو ادعا از چند ادعای نویسنده نیازمند سند و توضیح است: ۱- این «ریشه ‏محتویات کتاب» مائو که در کتاب لنین است کدام است؟ ۲- لنین «بعداً» در کدام از «کتاب‌های دیگرش» ‏بعضی (کدام؟!) مطالب کتاب نام برده را نفی کرده است؟ خواننده جواب این سؤالات را، مانند دیگر سؤالات، ‏نه در متن و نه در حاشیه کتاب نمی‌یابد. در دیگر نوشته‌های آقای سروش نیز حتا یک استناد به یک مأخذ ‏مشخص وجود ندارد. به این ترتیب ناگزیر باید به این نتیجه رسید که مقام استادی بالاتر از آن است که برای ‏اثبات مدعای خود سندی و مأخذی ارایه دهد. او هر چه دلش می‌خواهد می‌گوید و می‌نویسد و شنونده و ‏خواننده باید بشنود، بخواند و بپذیرد. و اگر چنین نکند مادام‌العمر هم‌چون «عوام غفلت‌زده» غرق در جهالت ‏و نادانی باقی خواهد ماند.‏

امروزه دیگر اختلاف مائوئیسم با مارکسیسم- لنینیسم و انحراف آن از سوسیالیسم علمی به اندازه کافی ‏آشکار شده است. اما آقای سروش را کاری به این واقعیت‌ها نیست. او مائوئیسم را به جای مارکسیسم ‏به گونه‌ای که دلخواه اوست تحویل خواننده می‌دهد و سپس به انتقاد از این «مارکسیسم» خودساخته ‏می‌پردازد. اما کار «بهره‌گیری» آقای سروش از منابع و مأخذ «مارکسیستی» و «سوسیالیستی» به همین ‏جا خاتمه نمی‌یابد. او که کتاب «ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم» لنین را به مثابه یک منبع معتبر ‏مارکسیستی، کتابی نه «چندان مشهور» به شمار می‌آورد، برای نقد و تحلیل سوسیالیسم علمی و ‏واقعیت‌های جامعه سوسیالیستی شوروی به نوشته‌های ضدمارکسیست‌ها و شوروی‌ستیزانی چون ‏‏«روی مدودف» متوسل می‌شود و این نوشته‌های لابد بسیار «مشهور» را به معنی شایسته برای آشنایی ‏با سوسیالیسم واقعی معرفی می‌نماید و به اصرار و تأکید هر چه تمام‌تر خواندن آن را به دیگران نیز توصیه ‏می‌کند. (صفحه ۳٨) ‏

آیا سوسیالیسم علمی را از راه ارایه دلبخواه و تحریف شده همراه با مشتی ناسزا و مسخره به «نقد» ‏گذاشتن و جامعه سوسیالیستی را از زبان معدودی واماندگان مرتد و سوسیالیسم‌ستیزان «مشهور» به ‏خواننده معرفی کردن شیوه‌ای است علمی، منطقی، برهانی و بی‌طرف؟ این است، ماهیت واقعی آن ‏روش به اصطلاح بی‌طرف «برای شناخت جهان» که آقای سروش در کتاب خود به این عبارت به خوانندگان ‏وعده داده است: «یک روش بی‌طرف باید مستقل از بینش‌ها و جبهه‌گیری‌های ایده‌ئولوژیک، شناساننده ‏جهان و پدیده‌ها باشد، نه تزریق کننده یک بینش ایده‌ئولوژیک خاص.» (صفحه ۱٩۲- ۱٩۱)‏

آقای سروش که حزبی بودن، یعنی طبقاتی بودن جهان‌بینی و ایدئولوژی و فلسفه در جوامع طبقاتی را به ‏معنای «دستوری» بودن آن جلوه می‌دهد (بدون این که فکر کند این چه «دستوری» است که صدها هزار ‏تن پیروان سوسیالیسم علمی جان و آزادی خود را در سراسر جهان در این راه از دست داده اند) و چنین ‏خشمگین بر آن می‌تازد (صفحه ۳٨)، با این شیوه برداشت‌ها و برخوردهای خود، عملاً تأیید می‌کند که ‏جهان‌بینی در جوامع طبقاتی واقعاً هم خصلت حزبی، یعنی طبقاتی دارد. و اگر در مورد ایشان فرضاً هم ‏مسأله جنبه «معرفتی صرف» داشته باشد، باز هم ریشه‌های آن را در آخرین تحلیل نباید در میان طبقات ‏جست‌وجو کرد؟ نویسنده که در عمل نماینده بینش «خواص دانشمند» در مقابل «عوام جاهل» است، باید ‏هم مبارزه ایثارگرانه ده‌ها میلیون پیروان سوسیالیسم علمی را در سراسر جهان نادیده بگیرد و یا ‏‏«دستوری» قلمداد کند و از همین روست که ایشان باید هم سوسیالیسم واقعی در جامعه شوروی را از ‏دیدگاه چند ده مرتد وازده ببیند و معرفی کند، نه از دیدگاه ۲٨۰ میلیون «عوام»، یعنی آن توده‌های ‏زحمتکش کارگر، دهقان و روشنفکری که سازندگان واقعی تاریخند و با کار خلاق فکری و یدی خویش ‏سوسیالیسم علمی را از نظریه به عمل، از تئوری به پراتیک رسانده و به آن واقعیت عینی بخشیده اند. و ‏اینجاست که پیوند عضوی شیوۀ برداشت و روش برخورد با محتوای فلسفی و ماهیت جهان‌بینی ایشان به ‏وجهی بارز آشکار می‌گردد.‏

۲. در بارۀ ماهیت برخورد و محتوای بینش
آقای سروش هوادار جدی متافیزیک است. به نظر ایشان معرفت‌های متافیزیکی بالاتر و محکم‌تر از ‏معرفت‌های علمی اند و «اعتماد ما به صحت و سقم آن‌ها از مسایل علمی بیش‌تر است و حقیقت این ‏است که تا این گونه اعتمادها و یقین‌های متافیزیکی در یک سطح بالاتر وجود نداشته باشد معرفت‌های ‏علمی قابل وصول و حصول نیست.» (نقدی و درآمدی…» صفحه ۶۰) و در جزوه دیگر خود «علم چیست؟ ‏فلسفه چیست؟» به این باور است که «هیچ کس را از به کار گرفتن نوعی متافیزیک در گفته‌ها و ‏داوری‌هایش گریزی نیست… حقیقت این است که ما هم متافیزیکی فکر می‌کنیم.» (صفحه ۴۴)‏

ببینیم این معرفت متافیزیکی، در نمونه کاربرد یکی از ستایندگان آن «چه نکته‌های بکر و نوینی را آشکار ‏می‌کند» (فلسفه تاریخ. صفحه ۳۱) و چگونه «علمفروشی گروهی علمناشناس و فریب‌خوردگی جمعی ‏غافل» را، به نوشته خودشان، می‌زداید.» («نقدی و درآمدی… صفحه ۵٨)‏

آقای سروش نوشتاری در ۱۱۰ صفحه زیر نام بسیار جالب «نهاد ناآرام جهان» دارد. (نشر دوم. ۱۳۵٨) جالب ‏بودن عنوان کتاب از آن نظر است، که آقای سروش هم ناآرامی نهاد جهان را تصدیق می‌کند. اما این تصدیق ‏به خاطر این است که آن را به حساب شناخت متافیزیکی جهان بگذارد، که البته چنین کوششی هم در ‏تاریخ علم و فلسفه تازگی ندارد.‏

در این نوشتار آقای سروش بیش‌تر به نقل و تفسیر نظرات دانشمند بزرگ و فیلسوف شهیر ایران صدرالدین ‏شیرازی پرداخته است، که بینش او در باره جهان واقعی عینی، به ویژه نظریه حرکت جوهری او، ‏چشم‌گیرترین و نزدیک‌ترین بینش در تاریخ فلسفه ایران به درک دیالکتیکی جهان و علی‌الخصوص به مغز و ‏هسته این شیوه شناخت، یعنی به مسأله خودپویایی است.‏

پیش از صدرالدین شیرازی دانشمندان و فلاسفه ایران به طور کلی حرکت و تغییر را به چهار مقوله (از ده ‏مقوله مشهور ارسطو) یعنی به مقولات کم، کیف، این و وضع مربوط می‌دانستند و وجود حرکت در مقوله ‏جوهر (در مقابل عَرَض) را مردود می‌شمردند. به عبارت ساده‌تر، آن‌ها جوهر و ذات اشیاء و پدیده‌ها را ‏لایتغیر و لایزال، ثابت و ساکن، مطلق می‌دانستند، و حرکت را منحصر به مقولات عرض (یعنی عرض بر ‏شیئی متحرک نه خاصه ذاتی آن) می‌شمردند. همه مغز و هسته اصلی نظریه جوهری در این است، که ‏حرکت و تغییر زاییده جوهر اشیا و پدیده‌ها، ذاتی آن‌ها است. چنین شیوه برداشت از واقعیت عینی ‏نزدیک‌ترین شطوه به دیالک‌تیک است. شیوه علمی دیالک‌تیک قدمی فراتر نهاده، نه تنها وجود حرکت و ‏تغییر ذاتی و جوهری را تأیید می‌کند، بلکه منشاء و منبع وجود آن را نیز توضیح داده و روشن می‌کند: مبارزه ‏اضداد درونی، یعنی همان چیزی که آقای سروش یک کتاب قطور خود را به رد آن منحصر کرده است. (برای ‏توضیح قانون وحدت و مبارزه اضداد به درسنامه‌های فلسفی مارکسیستی، از جمله به کتاب «ماتریالیسم ‏دیالکتیک» نوشته امیر نیک‌آیین، چاپ ۱۳۵٧، مراجعه کنید)‏

لیکن آقای سروش، در پی اقبال لاهوری (به کتاب او «گسترش متافیزیک در ایران» رجوع کنید) دیالکتیک ‏ایده‌آلیستی صدرالدین شیرازی را متافیزک می‌نامد. خودپویایی اشیاء و پدیده‌های جهان واقعی را مردود ‏می‌شمارد، تا منشاء و مبداء حرکت و تغییر را در خارج از جهان واقعی، در ماوراءالطبیعه جست‌وجو کند. او ‏در پیروی از شیوه متافیزیکی نه فقط از صدرالدین شیرازی، بلکه از شاگرد برجسته او عبدالرزاق لاهیجی ‏نیز قدمی عقب‌تر گذاشته است. اصطلاحات، مفاهیم و قوانینی، که نه تنها آقای سروش، بلکه بسیاری از ‏منتقدان مارکسیسم با خشمی عنان‌گسیخته علیه آن مفاهیم و اصطلاحات عصیان کرده اند، مفاهیم و ‏اصطلاحاتی که نشانه‌های بارزی از درک دیالکتیکی جهان اند، نظیر «حرکت کیفی»، «حرکت دفعی»، ‏‏«حرکت انقلابی» در مقابل «حرکت کمّی»، «حرکت تدریجی» و غیره در کتاب مشهور این فیلسوف بزرگ ‏‏«گوهر مراد» (چاپ تهران. سال ۱۲٧۱) عیناً آمده است و توضیحات بسیار جالبی پیرامون آن‌ها داده شده ‏است. از جمله در باره تفاوت اساسی بین دو شکل عمده حرکت، یعنی حرکت «دفعی» (به نوشته ‏لاهیجی، که همان «جهشی» به لفظ امروزی ماست) یا «حرکت انقلابی» و «حرکت تدریجی» یا «کمّی»، ‏‏«تکاملی». عبدالرزاق می‌نویسد: «معنی تدریج همین باشد، هم‌چنین در صورت گرم شدن آب. چه در میان ‏هر مرتبه از برودت و مرتبه از حرارت، مراتب بسیار، از هر دو، ضعیف‌تر هست، که چون آب از آن مرتبه برودت ‏بیرون رود، تا طی آن مراتب کثیره نکند، ممکن نشود او را تلبیس به آن مرتبه معینه از حرارت… و این که ‏گفتم به خلاف صورت انقلاب است، چه در میان صورت مایی و صورت هوایی (بخار) صورت دیگر متوسط ‏نیست، که تلبیس به آن متصور شود.» (گوهر مراد. صفحه ٨٨) این درست همان مثالی است، که در همین ‏مورد خاص، یعنی توضیح گذار از تغییرات کمّی به تغییرات کیفی، در اغلب درسنامه‌های دیالکتیک، از جمله ‏در نوشته‌های انگلس تکرار شده است. آقای عبدالکریم سروش که در رد و استهزای این قانون دیالکتیک، ‏هر چه از دهان و قلمشان تراوش کرده نصیب مارکس، انگلس، لنین و دیگران کرده اند، چرا توجهی به این ‏نوشته عبدالرزاق لاهیجی نداشته اند که حدود ۲۰۰ سال پیش از مارکس و انگلس به رشته تحریر درآمده، ‏و از نظر ما از جمله افتخارات به حق تاریخ پرغنای تفکر فلسفی و علمی ایران است. شاید آقای سروش به ‏کتاب «گوهر مراد» به این علت توجه نکرده است که لاهیجی در این کتاب به ساده‌ترین نحوی وجود اضداد و ‏مبارزه آن‌ها را توضیح داده است، یعنی همان مطلبی که آقای سروش قطورترین کتاب خود را در رد آن ‏نوشته است. لاهیجی، برخلاف آقای سروش، «عالم واقعی»، «عینی»، و «خارجی» را «عالم مرکبات»، و ‏‏«عنصریات» می‌نامد که «در غایت منافات و ضدیت با هم اند.» (صفحه ٧۶) این دانشمند بزرگ، پس از ‏توضیح فرق اساسی بین دو «صورت حرکت»، یعنی بین حرکت تدریجی یا استحاله و حرکت دفعی یا ‏انقلاب، نشان می‌دهد که «دو مذهب» در این مسأله وجود دارد: گروهی منکر شکل انقلابی حرکت و ‏تغییرند و آن را محدود و محصور به حرکت کمّی و تدریجی می‌دانند. دسته‌ای دیگر به کلی منکر حرکت و ‏تغییر و تکامل اند، «بعضی از قدما انکار استحاله و انقلاب هر دو نموده اند» (صفحه ٧۳) و پس از توضیح ‏کافی نتیجه می‌گیرد که: «این دو مذهب در غایت سخافت است.» (صفحه ٧۵) اما آقای سروش با کاربرد ‏شیوه متافیزیکی شناخت به این نتیجه کلی می‌رسد که فلسفه نمی‌تواند علمی باشد و «فلسفه علمی» ‏را «طفل حرام‌زداه‌ای» می‌شمارد که «از ازدواج نامیمون (برای که؟!) علم و فلسفه» زاده می‌شود و ‏‏«عملیات محیرالعقولی را در قرن نوزدهم و بیستم صورت می‌دهد.» («نقدی و درآمدی…»، صفحه ٨۰) او نه ‏فقط فلسفه، بلکه علم را هم علم نمی‌داند. به تصوری که شیوه متافیزیکی ایشان در باره علم به طور کلی ‏به وجود آورده است توجه کنیم:‏

به نظر آقای سروش امروزه علم به طور کلی به دو معنای متفاوت به کار برده می‌شود:‏
‏۱- به معنای وسیع کلمه، یعنی دانستن، مطلع بودن، خبرداشتن،
‏۲- به معنای خاص کلمه که ایشان ابتدا با «کلمه ‏Science‏ در انگلیسی و فرانسه» آن را مشخص می‌کند. ‏این توضیح واضحات، که چندین صفحه در چند جا به آن اختصاص داده شده است، ظاهراً به نظر می‌رسد ‏برای تفاوت گذاشتن بین این دو مفهوم است. اما در واقع در نوشته‌های ایشان برای لوث کردن موضوع، به ‏کار بردن کلمه «علم» در مفهوم مختلف آن به طور مترادف، برای دادن تعریف نادرست به «علم» به معنای ‏خاص کلمه، سپس رد کردن «علم» براساس همین تعریف نادرست است. تعریفی که ایشان برای «علم» ‏به معنی خاص کامه قایل شده است چنین است: «کلمه علم در معنای دوم منحصراً به دانستنی‌هایی ‏اطلاق می‌شود که از تجربه مستقیم حسی به دست آمده باشد.» («علم چیست؟…»، صفحه ۵)‏

به نظر ما، این تعریف نادرست است و این شرط نه لازم است و نه کافی. زیرا اولاً علم، به معنای وسیع ‏کلمه، یعنی مطلع شدن از وجود شیئی و پدیده هم، در آخرین تحلیل بدون تجربه مستقیم حسی (چه به ‏وسیله خود انسان و چه توسط پیشینیان) میسر نیست. ثانیاً بر خلاف تصور ایشان، فلسفه اخلاق، منطق ‏و غیره نیز، که اغلب با مفاهیم و مقولات انتزاعی، مجرد و کلی سر و کار دارند، می‌توانند علمی باشند، به ‏شرط آن که به کشف قانونمندی‌های عینی حرکت و تغییر گستره‌ها و موضوع‌های مربوطه به خود نایل ‏شده باشند. همه این تصورات، مفاهیم و مقولات کلی، مجرد و انتزاعی در آخرین تحلیل و اساس از ‏واقعیات عینی موجود در خارج از ذهن انسان برخاسته اند. به نظر ما علم و دانش مرحله‌ای و رشته‌ای از ‏اطلاعات و دانستنی‌ها است، که به شناخت و تنظیم قانونمندی‌های عینی حرکت و تغییر موضوع پژوهش و ‏رشته مورد بررسی خود موفق شده باشد. تنها مارکسیست‌ها نبوده و نیستند، که به وجود نظامی واقعی ‏و عینی در جهان باور دارند. بسیاری از متافیزیسین‌ها، خیلی از معتقدان به ماوراءالطبیعه، از پیروان ادیان و ‏مذاهب، از ایده‌آلیست‌ها و دیگران به نظام آفرینش معتقدند. جایی که قانون و قانونمندی نباشد نظام ‏نمی‌تواند وجود داشته باشد. جهان واقعی، که انسان در آن و با آن زندگی می‌کند، دارای قانونمندی‌های ‏عینی است که از اراده، شعور و آگاهی انسان مستقل اند. فکر، ذهن، شعور و اراده انسان با کشف و درک ‏صحیح و تنظیم و ترکیب درست این قوانین عینی است، که می‌تواند نقش فعال، مؤثر، هدفمند و سازنده ‏خود را ایفا کند. گوناگونی وسیع، پیچیدگی عظیم و غنای بی‌حد و حصر اشیاء، پدیده‌ها و قوانین عینی ‏طبیعت و جامعه و تفکر است که امکان واقعی جهت تأثیر آگاهانه روی همین اشیاء و پدیده‌ها را فراهم ‏می‌سازد. اختراعات و ابداعات بشر، از ساده‌ترین ابزار تولید هزاران سال پیش تا پیچیده‌ترین سفینه ‏کیهان‌پیمای کنونی، همه از همین طریق، یعنی از راه ساده‌ترین تا بغرنج‌ترین ترکیبی از اشیاء، پدیده‌ها و ‏قوانین عینی جهان واقعی به دست آمده اند. خلاقیت، آفرینندگی و سازندگی فکر بشر نیز در همین است.‏

آقای سروش، که خود به دنبال پوزیتیویست‌ها رفته (ولی «مارکسیست‌ها» را «از سخاوتمندترین خریداران ‏و فروشندگان اندیشه پوزیتیویستیک» معرفی کرده است. «علم چیست؟ …» صفحه ٨) معتقد است که ‏‏«رشد علم به معنای دوم عمدتاً از آغاز دوره رنسانس به بعد است.» (صفحه ۶) به نوشته ایشان «همه ‏مدح و تحسینی که در معارف اسلامی در باره علم و عالم رسیده است… همه ناظر به علم در برابر جهل ‏است، نه علم تجربی در برابر غیرتجربی.» (همانجا) این مدعا با واقعیت مطابق نیست. زیرا اولاً- علوم ‏تجربی، چون طب، فیزیک، ریاضیات، هیأت و غیره نیز همه در آن مجموعه‌ای، که آقای سروش «معارف ‏اسلامی» نامیده اند، داخل اند. ثانیاً- در معارف اسلامی، «العلم علمان، علم الادیان و علم الابدان» (علم ‏دو است، علم دین‌ها- مربوط به اعتقادات و معنویات- و علم بدن‌ها- مربوط به اجسام و مادیات)، «اطلب ‏العلم ولو بالسین» (طلب کن علم را، گرچه در چین- اشاره به دورترین نقطه است- باشد)، «العلم من ‏المهد الی اللحد» (ز گهواره تا گور دانش بجوی!) و غیره به قدر کفایت شهرت دارند، تا آقای سروش برای ‏نمونه‌ای از «مدح و تحسین علم و عالم در معارف اسلامی» اشعار زیرین مولوی را طبق «روش گزینش» ‏خود انتخاب بکند:‏

خرده کاری‌های علم هندسه        یا نجوم و علم طب و فلسفه
که تعلق با همین دنیی‌ستش       ره به هفتم آسمان برنیستش
این همه علم بنای آخور است        که عماد بود گاو و اشتر است
بهر استیقای حیوان چند روز          نام آن کردند این گیجان رموز
علم راه حق و علم منزلش           صاحب دل داند آن را با دلش
‏(«علم چیست؟ فلسفه چیست؟»، صفحه ۶)‏

آیا این «گزینش»، از سوی یک دکتر علوم و استاد دانشگاه، آن هم در کتابی که برای تعریف و تشخیص ‏علم به رشته تحریر درآمده، و در دروانی که «تجربه مستقیم حسی» بشر عملاً از «هفت آسمان» هم ‏گذشته یک «گزینشی» تصادفی است؟ «گزینشی» «بی‌طرفانه» است؟ خیر! این گزینشی است آگاهانه ‏به قصد تخطئۀ علم به طور کلی، ایجاد شک و شبهه نسبت به دست‌آوردهای آن لااقل، دست‌آوردهای ‏علوم اجتماعی، فلسفی و تاریخی به ویژه. به همین سبب است که ایشان تکیه‌کلام خود را در باره علم ‏روی این نکته می‌گذارد که علمی بودن به معنای درست بودن نیست. (صفحه ۲۰ – ۱٩) البته امکان اشتباه ‏و خطا در علم وجود دارد و هیچ‌کس منکر آن نیست. اما امکان خطا از صفات مشخصه شناخت علمی ‏نیست، بلکه درستی نتایج، صحت دست‌آوردها و دقت پیش‌بینی‌ها جنبه مشخصه علم است، که اتفاقاً ‏آقای سروش به رد و انکار آن همت گماشته است. تخطئه علم و دانش را از زبان خود ایشان بشنویم: ‏‏«علم اینک شرک بزرگ روزگار ماست و علم‌پرستی جانشین بت‌پرستی دوران کهن شده است.» (همان ‏کتاب. صفحه ٧) البته ایشان مقدمات بسیار، حواشی و تعلیقات فراوان، صغرا- کبراهای بی‌شمار آورده اند تا ‏به این نتیجه و ارزیابی کلی درباره علم به معنی اخص کلمه رسیه اند. اما این نتیجه به قدری گویا است که ‏هیچ بار گرانی از مقدمات، حواشی، صغرا و کبرا نمی‌تواند این علم‌ستیزی و علم‌زدایی، زیر پرده تعریف ‏علمی (؟!) از علم را از انظار پوشید دارد.‏

چرا آقای سروش منکر ارزش‌مندی دانش و علم به طور کلی است؟ بررسی خود را ادامه دهیم. ایشان ‏چندین گفتار و نوشتار خود را به بینش مارکسیستی تاریخ اختصاص داده است تا ثابت کند، که تاریخ هویتی ‏حقیقی نیست و اعتباری است، نه حرکت تکاملی دارد و نه قانونمندی. اطلاعات بشر از رویدادهای تاریخ ‏نمی‌تواند کیفیت علمی داشته باشد، رویدادهای گرهی و سمت تکامل تاریخ را نمی‌توان پیش‌بینی کرد. به ‏عقیده ایشان «به تعداد مورخان تاریخ وجود دارد» و از این مقدمه به چنین نتیجه‌ای می‌رسد که «به دنبال ‏تاریخ عینی گشتن نه ممکن است و نه مطلوب (برای که؟!)، یعنی نه می‌توان داشت و نه می‌باید (چرا؟!) ‏داشت.» (فلسفه تاریخ. صفحه ۲۱)‏

برای اثبات این مدعا ایشان بحث مفصلی پیرامون تفاوت بین «قانون» و «میل»، بین «تکامل» و «جهت» و ‏غیره و غیره باز کرده اند تا به این نتایج کلی برسند: اولاً- به طور کلی تکامل و پیشرفت در طبیعت، جامعه و ‏تفکر وجود ندارد. ثانیاً- اگر فرضاً چیزی هم وجود داشته باشد «قانون» نیست، «میل» است، «جهت» ‏است، و براساس «میل» و «جهت» پیش‌بینی نمی‌توان کرد. ثالثاً- این «میل» و «جهت» هم اگر فرضاً ‏وجود داشته باشد، به گذشته مربوط است نه به آینده. «از این میل به تکامل کجا و چگونه می‌توان نتیجه ‏گرفت که آینده تاریخ نیز تکاملی است و بر جبین این کشتی نور رستگاری پیداست؟ تکامل به فرض وقوع- ‏‏(توجه کنید، » «به فرض وقوع»- ع. آ.) یک میل است نه یک قانون، و یک حادثه جزیی و خاص است (چگونه ‏از یک حادثه خاص می‌تواند «میل» به وجود آید؟! «میل» لااقل باید از یک حادثه به حادثه دیگر باشد- ع. ‏آ.) نه یک نظم کلی و تکرارپذیر (در سطح مجموع جهان). و بدین رو فقط توصیف گذشته جهان است نه ‏تفسیر آینده آن.» (فلسفه تاریخ. صفحه ۳٧) و همه این مقدمات در چند کتاب برای آن است که ثابت شود: ‏‏«حتا اگر بپذیریم که در جهان تکامل روی می‌دهد (چه تکامل ابزار تولید، چه تکامل فکری بشر، چه تکامل ‏زیستی جانوران چه تکامل به معنای پیچیده‌تر شدن ساختمان شیمیایی اشیاء و حیوانات، چه تکامل ‏سلاح‌های جنگی، چه تکامل علم و فرهنگ و چه…) فقط به این معناست که گذشت جهان و تاریخ جهت‌دار ‏بوده است.» (همان کتاب. صفحه ۳٧) به عبارت ساده‌تر: تراکتور از گاوآهن کامل‌تر نیست، فقط جهت‌دارتر ‏است، انسان از حیوان کامل‌تر نیست، فقط میل‌دار‌تر است، سلاح هسته‌ای و موشک بین‌قاره‌ای از نیزه و ‏شمشیر کامل‌تر نیست، فقط سمت‌دار‌تر است، فکر و علم و فرهنگ بشر امروزی از فکر و علم و فرهنگ ‏انسان‌های اولیه پیشرفته‌تر نیست، فقط میل‌دارتر است… چنانکه دیدیم، این انکار تکامل، استحاله، انقلاب، ‏پیشرفت و ترقی درست از جمله همان «مذاهبی» است که عبدالرزاق لاهیجی حدود ۳۵۰ سال پیش «در ‏غایت سخافت» دانسته است.‏

چرا آقای سروش منکر تکامل، ترقی، پیشرفت، جامعه و تفکر است؟ چرا منکر قانونمندی‌های عینی است، ‏منکر شناخت علمی طبیعت، جامعه و تفکر است، منکر امکان پیش بینی است؟ همه این‌ها، از تخطئه ‏آشکار علم و دانش به طور کلی، انکار علمی بودن فلسفه، جامعه‌شناسی و تاریخ به طور اخص گرفته تا ‏مردود دانستن تکامل، پیشرفت و ترقی همه و همه برای ردکردن حقیقت مارکسیسم و علمیت ‏سوسیالیسم است. آقای سروش در اکثر گفتارها و نوشتارهای خود به مارکسیسم، به سوسیالیسم ‏علمی، به دیالکتیک تاخته است تا ثابت کند که «تاریخ هویت حقیقی» ندارد و «اعتباری» است. «تاریخ که ‏مجموعه‌ای از حوادث است» قوانین عینی ندارد. (صفحه ۳۰) اطلاعات بشر از این حوادث بی‌نظم، بی‌قانون ‏و سرشار از هرج‌ومرج نمی‌تواند به صورت علم تدوین شود. تکامل تاریخی جامعه بشری، یا به اصطلاح ‏ایشان «میل» و «جهت» تاریخ را نمی‌توان و «نمی‌باید» پیش‌بینی کرد. زیرا «مطلوب» نیست. اگر فلسفه ‏علمی و تاریخ علمی و جامعه‌شناسی علمی به وجود آمد، قوانین عینی مربوطه را کشف و بیان کرد، بر ‏اساس این قوانین پیش‌بینی هم نمود، این پیش‌بینی هم در عمل واقعیت پیدا کرد و درست از کار درآمد، آن ‏وقت چه باید کرد؟ جواب آقای سروش بسیار ساده است: آن وقت واقعیت را هم باید انکار کرد، زیرا ‏‏«مطلوب» نیست. از خود ایشان بشنویم: «پس از پیش‌بینی سوسیالیزم برای جوامع اروپایی ‏اقتصادشناسان این دیار بیکار ننشستند و جریان حوادث را چنان سامان دادند که وقوع آن حادثه منتظر را ‏تاکنون (و شاید تا ابد) به عقب انداختند و چنین بود که پیش‌بینی تاریخی سوسیالیسم مایه عدم ‏وقوع آن گردید.» (فلسفه تاریخ. صفحه ۴۳. تکیه از ماست)‏

اگر در دنبال این نظر، دو سطر پایین‌تر در همان صفحه، ادعا نشده بود که «سخن در علم و تحقیق است نه ‏هزلی که از طبیعت ادا شده باشد»، ما آن را به هزلی می‌گرفتیم و می‌گذشتیم. چنین «نقدها»، ‏‏«تحلیل‌ها» و «هزل‌ها» از زمان پیدایش سوسیالیسم علمی تا کنون بی‌حد و بی‌حساب گفته و نوشته ‏شده است. اما تاریخ واقعی جامعه بشر به راه خود طبق قانونمندی‌های عینی تکامل خویش پیش رفته ‏است. با همه «بیکار ننشستن اقتصادشناسان» و نه تنها اقتصادشناسان، بلکه اردوی بی‌شماری از ‏سیاستمداران، «اندیشمندان»، «دانشمندان» همه رشته‌های علوم و فنون، تا نظامی‌گران از «دمکرات‌ها» ‏و «جمهوری‌خواه‌ها» و «لیبرال‌ها» تا فاشیست‌ها و راسیست‌ها و دیگران، همه تلاش‌ها و نیروهای مادی و ‏معنوی خویش را برای جلوگیری، براندازی، ریشه‌کن‌سازی سوسیالیسم علمی بسیج و تجهیز کرده و به ‏کار برده اند. با وجود این سوسیالیسم علمی، که مارکس و انگلس در قرن گذشته پیش‌بینی کرده بودند، ‏در جریان عینی تکامل تاریخی جامعه بشری، به دست سازندگان واقعی تاریخ که توده‌های زحمتکش اند، ‏به رهبری حزب لنین پا به عرصه وجود و وقوع گذاشت. هجوم متعدد ۱۴ کشور از بزرگ‌ترین کشورهای ‏امپریالیستی جهان آن روز نیز نمی‌توانست از وقوع آن جلوگیری کند و سوسیالیسم علمی به واقعیت بالنده ‏دوران ما بدل شد. در جنگ جهانی دوم فاشیسم خونخوار را، که سالیان متمادی مقتدرترین نیروهای ‏امپریالیستی برای براندازی سوسیالیسم علمی و سوسیالیسم در واقعیت پرورده بودند، چنان درهم ‏شکست که نامش امروز بدترین ناسزای تاریخ است. در جریان عینی پیشرفت تاریخ بشر سوسیالیسم ‏علمی از حدود یکی- دو کشور گذشت. سیستم جهانی سوسیالیسم از یک سلسله از کشورهای چهار ‏قاره آسیا، اروپا، آمریکا و آفریقا به وجود آمد. در کنف حمایت این سوسیالیسم واقعی، در نتیجه مبارزه ‏قهرمانانه و سازنده توده‌های زحمتکش، سوسیالیسم اکنون سال به سال، ماه به ماه و روز به روز به ‏دست‌آوردهای عظیم تازه‌تری نایل می‌شود، قوت و وسعت می‌یابد و پیش می‌رود… و با این همه آقای ‏سروش با نقد و تحلیل «علمی» و «منطقی» خود به این نتیجه رسیده است که سوسیالیسم علمی تا ‏کنون و شاید تا ابد به عقب انداخته شده است.‏

چه نمونه‌ای بارزتر از این می‌تواند ماهیت شیوه متافیزیکی شناخت را، که ایشان به آن افتخار می‌کند، ‏نشان دهد و سترون بودن ذهنی‌گرایی ایشان را در درک و بیان تاریخ آشکار سازد.‏

از نظر فلسفه علمی، حقیقت مشخص است و معیار حقیقت پراتیک و عمل است. زیرا «دوصد گفته چون ‏نیم‌کردار نیست». مولوی نیز با ما در این سخن هم‌داستان است که «آفتاب آمد دلیل آفتاب، گر دلیلت باید ‏از وی رو متاب».‏

***

خلاصه کلام: شیوه برخورد آقای سروش به جهان واقعی عینی (ابژکتیو) شیوه‌ای است عمیقاً متافیزیکی. ‏این درست یک شیوه متافیزیکی است، که طرفین تضاد را، که در واقعیت و عینیت هیچ‌گاه جدا از هم وجود ‏ندارد و نمی‌تواند داشته باشد با یک فرض (گذاشتن «اگر»)، با تجرید و انتزاع دلبخواه از عالم خارجی (تجرید ‏و انتزاع علمی یکی از اسلوب‌های شناخت است) آن‌ها را در ذهن از هم جدا می‌کند، و سپس چنان ‏فریفته منظره ذهنی (سوبژکتیو) خودساخته می‌شود که واقعیت عظیم جهان عینی را فراموش می‌کند و ‏خیال می‌کند که «تضاد دیالکتیکی» را به کلی برانداخته است.‏

این هر دو، یعنی شیوه متافیزیکی و بینش ایده‌آلیستی ذهنی‌گرا دو روی یک سکه کهنه‌ای هستند که به ‏قدر تاریخ تفکر فلسفی و علمی بشر قدمت داشته اند. آقای سروش نه با شیوۀ متافیزیکی خود (از جمله ‏ناسزا و استهزا و هتاکی نسبت به مخالفین، جعل و تحریف و به ابتذال کشیدن نظرات آنان نه با فلسفه ‏ایده‌آلیستی خود در باره طبیعت به طور کلی و ذهنی‌گرایی (سوبژکتیو) خویش در باره جامعه و تاریخ، هیچ ‏چیز تازه‌ای در «نقد و تحلیل» سوسیالیسم علمی نیاورده اند.‏

شیوه درک و شناخت دیالکتیکی جهان درست در مقابل شیوه متافیزیکی درک و شناخت جهان قرار دارد. از ‏این روز نیز نادرستی نتایج کلی که آقای سروش با کاربرد شیوه متافیزیکی خود در باره جهان، علم، ‏فلسفه، جامعه و تاریخ به دست آورده اند، در واقع درستی شیوه مخالف، یعنی دیالکتیک را بار دیگر به ثبوت ‏می‌رساند.‏

چون آقای سروش از همه آثار مارکسیستی تنها به «آنتی‌دورینگ» استناد کرده و با آن آشنایی دارند ما هم ‏در پایان مقال فرازی از «آنتی‌دورینگ» نقل می‌کنیم: «آقای دورینگ هم مخالفین خود، از جمله مارکس را به ‏‏«محدودیت فکر»، «عدم انسجام در اندیشه»، «فریب‌کاری»، «اصطلاحات خدعه‌آمیز»، «عقب‌ماندگی ‏فلسفی و علمی» و غیره متصف می‌کرد و خود را «نماینده فلسفه در عصر خود و آینده قابل پیش‌بینی» ‏می‌شمرد که «شیوه تفکر جدیدی» را ارایه کرده است. (آنتی‌دورینگ»، بخش دوم از مقدمه) آقای سروش ‏هم همین کار را می‌کند.‏

‏———————————————‏
‏۱، ۲، ۳- در عنوان کتاب صحبت از «تضاد دیالکتیکی» است. در «پیش‌گفتار» ابتدا گفت‌وگو از «قوانین ‏دیالکتیکی»، سپس از «بینش» به میان می‌آید و در صفحات بعد به تدریج معلوم می‌شود که غرض مؤلف ‏همانا بینش مارکسیسم و سوسیالیسم علمی است. بدین ترتیب معلوم نیست در این کتاب چه موضوعی ‏به طور مشخص در قرع و انبیق «نقد و تحلیل» قرار گرفته است: تضاد دیالکتیکی (که مربوط به یکی از ‏قوانین دیالکتیک) است، یا همه قوانین دیالکتیکی (که فقط جزیی است از یکی از سه بخش بینش ‏مارکسیستی)، یا تمام بینش مارکسیسم؟ (توضیح بینش مارکسیسم و بیان قوانین دیالکتیک وظیفه این ‏مقاله نیست. تفاوت آن‌ها به قدر کافی در درسنامه‌های مربوطه روشن شده است). اما در عمل دیده ‏می‌شود که آقای سروش در این کتاب و دیگر نوشتارهای خود از همه مطالب به طور کلی سخن می‌راند ‏بدون آن که هیچ یک را به نحوی پیگیر و منظم (لااقل در ابعاد و جوانب اصلی‌شان) تا به آخر روشن کند.‏

‏۴- جالب این که نویسنده در جزوه دیگر خود «علم چیست؟ فلسفه چیست؟» (چاپ دوم. ۱۳۵٨) علم را ‏‏«شرک بزرگ روزگار ما» می‌نامد (صفحه ٧) و معلوم نیست، که این «شرک بزرگ» از نظر ایشان چه ‏‏«شرافتی» می‌تواند داشته باشد؟ و آیا این خود نوعی تضاد در تفکر و یا گونه‌ای از درهم‌اندیشی نیست؟

‏۵- اما برای این که برتری متافیزیک بر علم را به اثبات برساند و نشان دهد که مثلاً وقتی که می‌گوییم گربه، ‏گربه است این یک حرف متافیزیکی است، یک حرف علمی نیست، یعنی «گربه گربه است» جزو قوانین ‏هیچ یک از علوم نیست…» (صفحه ۵٩) چندین صفحه از کتاب را سیاه می‌کند.‏

‏۶- معلوم نیست که انگلس «جهل مرکب» داشته، یعنی نمی‌دانسته است که نمی‌داند، یا «دام فریب» ‏گسترده، یعنی می‌دانسته است؟ حتا ناسزاگویی‌های آقای سروش هم مانند جهان‌بینی‌شان سراسر ‏تضاد است.