تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم
شنبه، ۸ فروردین ۱۴۰۵
منبع: الاخبار
نویسنده: ورد کاسوحه*
شنبه، ۲۸ مارس ۲۰۲۶
شکست مداخله سریع امپریالیستی: الگوی ایرانی
ماهیت این جنگ شباهت چندانی به مداخلات امپریالیستی پیشین ایالات متحده ندارد؛ مداخلاتی که در آنها بمبارانهای هواییِ مقدماتی، خشونتآمیز و ویرانگر، به خودیِ خود هدف نهایی نبود، بلکه به عنوان یک نقطه ورودی برای سرنگونی رژیمها یا اشغال سرزمینهای آنها از طریق مداخله زمینی عمل میکرد.
امپریالیسم درندهخوی ترامپ
نبودِ این عنصر (گزینه زمینی) در جنگ کنونی، نه تنها احتمال فروپاشی رژیم در ایران را بهشدت کاهش میدهد، بلکه شانس موفقیت خودِ عملیات هوایی را نیز کمتر میکند. این بدین دلیل است که این جنگ بدون گزینه زمینی پیش برده میشود؛ گزینهای که معمولاً از طریق فرسایش تدریجی قلمرو، تضعیف رژیمهای هدف قرارگرفته را تسریع نموده و در نتیجه ناتوانی آنها در برابر مداخله امپریالیستیِ هوایی را تشدید میکند. بنابراین، رویکرد امپریالیستی ترامپ به جنگهای مداخلهجویانه، به الگوهای معمول مداخله آمریکا، که اغلب بر حملات سریع تمرکز دارند (آنگونه که در ونزوئلا مشاهده شد)، شباهتی ندارد. زمانی که یک رژیم بهسرعت در برابر این رویکرد تسلیم شود و مقاومتی نشان ندهد، این روشِ انقیاد و سلطه به کار گرفته میشود.
با این حال، این اقدام نه به عنوان یک مداخله واحد و مشخص در یک محیط استراتژیک خاص، بلکه به عنوان یک الگوی تکرارشونده رخ میدهد، که علیرغم تفاوتهای فاحش در بسترهای ژئوپلیتیکی و حتی جغرافیایی، برای رژیمهای دیگر نیز به کار گرفته میشود. این به سرعت در ساختار مداخلات امپریالیستی در این کشورها، یک نقص اساسی ایجاد میکند؛ زیرا تکرار این الگو در بسترهای متفاوت و ناهمگون، نه تنها توهم یک پیروزی سریع و قاطع را ایجاد میکند، بلکه ابزارهایی را که غرب برای سرنگونی رژیمها یا تغییر رفتار آنها به کار میبرد، تضعیف مینماید. این ابزارها اغلب یا از طریق مداخله هوایی و با استفاده از مهمات گرانقیمت – که قادر به وارد کردن حداکثر ویرانی به زیرساختهای دولت هدف قرارگرفته هستند، و یا از طریق عملیات پیادهسازی نیرو، عملیات کوماندویی و نیروهای ویژه؛ همانطور که در مورد ونزوئلا رخ داد، جایی که بیش از دو روز طول نکشید تا ستونهای قدرت در آنجا با ادعای ناتوانی در مقابله نظامی با ایالات متحده تسلیم شوند، بکار برده میشوند
صعبالعبور بودن تجربه ایران
در ایران، تفاوت با وضعیت ونزوئلا نه تنها در محیطهای ژئوپلیتیکی و جغرافیایی، بلکه در ذاتِ پاسخِ نظام به چالش امپریالیستی نهفته است. این موضوع به ساختار مذهبی قدرت در آنجا مربوط نمیشود؛ هرچند که عامل مذهبی در مقایسه با سایر رژیمهای ضدامپریالیستی که فاقد عوامل مشابه هستند، نقش پررنگتری در تثبیتِ رویارویی با مداخله دوگانه امپریالیستی ایفا میکند. تفاوت بنیادینِ ایران با سایر مواردِ مقابله با امپریالیسم، در چارچوب تاریخی و ژئوپلیتیکیِ این تضاد نهفته است؛ جایی که رویارویی فعلی از انباشت تاریخی جدا نیست؛ همان مسیری که از طریق ابزارهای ستیزهجویانه و به همان اندازه شدید، به شکلگیری دولت مدرن ایران انجامید.
گذشته امپراتوری ایران، نه تنها در تداوم بقای آن به عنوان یک موجودیت ژئوپلیتیک مرکزی در غرب آسیا، بلکه در رویکرد آن به درگیریها، چه در سطح منطقهای و چه جهانی، یک عامل کلیدی است. هویت این دولت، اعم از باستانی و مدرن، یک برساخته مصنوعی یا محصول تخیل استعمارگران نیست، بلکه نتیجه قرنها مبارزه ژئوپلیتیک است. این مبارزه، حفظ موجودیت کنونی را تضمین کرده است؛ موجودیتی که جمهوری اسلامی کنونی آن را از امپراتوری ایران باستان به ارث برده است. شیوهای که ایران در برابر مداخله دوگانه امپریالیستی از خود دفاع میکند، محصول این بستر تاریخی است که ابتدا در قالب یک امپراتوری و سپس به عنوان یک موجودیت سیاسی و دولت مدرن شکل گرفته است.
ایران که اکنون علیه سرنگونی دولت و نظام سیاسی خود – که با هدف پایان دادن به نفوذ منطقهای آن انجام میشود – مبارزه میکند، این مبارزه را با ابزارهای قرن نوزدهمی، زمانی که جنگها میان امپراتوریهایی با ذهنیت «ماقبل ملت-دولت» در جریان بود، انجام نمیدهد؛ بلکه از ابزارهایی متعلق به خودِ دوران پسااستعماری استفاده میکند.
ویژگیهای نبرد دفاعی نامتقارن
تصادفی نیست که جنگ نامتقارن کنونی، تنها راه برای وارد کردن تلفات و خساراتِ به همان اندازه نامتقارن به دشمن امپریالیستِ فرادریایی است. خسارات نمادینی که به زیرساختهای نظامی و لجستیکی آمریکا در خلیج فارس وارد میشود، الگویی است که ایالات متحده نمیتواند برای مدت طولانی آن را تحمل کند یا در برابر آن تاب بیاورد؛ حتی اگر توازن قوا در شکل دیگر و متقابلِ جنگ – یعنی نوعِ ویرانگر و نسلکشانه آن – همچنان به نفع آمریکا باقی بماند.
عدم توازن آشکار قدرت در اینجا، به نبردِ ایران یک مزیت میبخشد؛ چرا که اهداف ایران عمدتاً بر بخشهای نظامی و صنعتی-نظامیِ ایالات متحده و اسرائیل متمرکز است، برخلاف دشمنان امپریالیستِ آن که به بهانه هدف قرار دادن زیرساختهای نظامی ایران، بیشترین خسارات ممکن را به غیرنظامیان و زیرساختهای غیرنظامی مانند برق، مخابرات و سوخت وارد میکنند. تعداد کشتهها در جنگهای امپریالیستی اغلب نشانگر قویِ ناتوانیِ طرفِ قویتر در کنترل ماشین جنگی خود است، که به عدم توازن در هدف قرار دادن اهداف غیرنظامی و نظامی منجر میشود. پس از پایان جنگ، این عدم توازن در «معادله نبرد نامتقارن» به نفع طرف ضعیفتر تلقی خواهد شد؛ همان طرف ضعیفتری که نسبت به طرف امپریالیست خود، تمایل کمتری به آسیب رساندن به غیرنظامیان دارد.
نتیجهگیری
این ویژگیها نهتنها ذاتیِ جنگ نامتقارن هستند، بلکه چارچوبی را فراهم میکنند که به مخالفانِ جنگهای امپریالیستی – حتی در خودِ غرب – امکان میدهد استدلالهای قویتری برای تداوم مخالفت خود داشته باشند. به تصویر کشیدن این نوع نبرد به عنوان «دفاع از خود» (حتی با وجود وارد کردن خسارات سنگین به اردوگاه امپریالیستی)، بهطور قابلتوجهی آن روایت تفرقهانگیز را، که سعی میکند عقلانیتِ همسو شدن با یک نظام مذهبی را زیر سؤال ببرد، تضغیف میکند.
استدلال علیه ایران در اینجا اساساً بیهوده به نظر میرسد، چرا که آن منطق تفرقهانگیز که معمولاً ماهیت سیاست ایران را زیر سؤال میبرد، در این شرایط بهدرستی عمل نمیکند؛ جایی که جنگ دفاعی غالباً بر شکافهای سیاسی چیره شده و از آنها فراتر میرود. علاوه بر این، میتوان استدلال کرد که در این نوع نبرد، دفاع از خود مستقل از ماهیت خودِ نظام رخ میدهد. در واقع، ماهیتِ خودِ این درگیریها نشان میدهد که ساختار مذهبی قدرت در ایران، تعمداً مانع از هجومی شدنِ ماهیت جنگ (هدف قرار دادن زیرساختهای غیرنظامی از جمله تأسیسات نفتی) شده یا آن را به تأخیر میاندازد.
بنابراین، این موضوع باید به عنوان یک انگیزه برای انسجام بیشتر در میان اقلیت غربیِ مخالفِ جنگ، به جای موضع بسیار ضعیفی که آنها در حال حاضر در قبال «اکثریت» جبهه جنگطلب از خود نشان میدهند، عمل کند. این ضعف به حدی رسیده است که اسپانیا در این موضع تنها مانده است؛ آن هم پس از آنکه موضع چپِ اروپا چنان سست شده که اکنون – علیرغم اینکه تعدادی از دولتهای آن به طور نظامی درگیر نشدهاند – بخشی از جبهه حامی جنگ محسوب میشود.
* نویسنده سوری
