آنچه قابل توجه است این است که دموکراسی حتا امروز مانند سال ۱۹۱۵ زمانیکه رزا لوکزامبورگ مینوشت، به طور کامل در بربریت سرمایهداری پیشرفته همدست بوده است. در حالی که مردم عادی در خیابانها در همه جای جهان به تعداد زیاد و چشمگیر علیه تجاوز اسرائیل تظاهرات کردهاند، کل دستگاه سیاسی در غرب از راست افراطی گرفته تا سوسیال دموکراسی و سبزها، و حتا بخشی در چپ سوسیال دموکراسی ( به عنوان مثال، مانند «حزب چپ» (Die Linke) در آلمان) پشت امپریالیسم و تحتالحمایه آن، استعمار شهرکنشینان اسرائیلی، صف آرایی کرده است.
فوراً دو پرسش پیش میآید: با وجود انزجار افکار عمومی جهان، به ویژه در جنوب جهانی، نسبت به این بربریت، چگونه امپریالیسم چنان جرأت یافته که بربریت خود را آشکار کند؟ و چرا امپریالیسم ناگهان چنان مستأصل شده است که نیاز دارد بربریت ذاتی خود را نشان دهد؟
بحران در درون بسیاری از کشورها رژیمهای فاشیستی را بوجود آورده است؛ اما یک نظم جهانی شدیداً سرکوبگر را نیز بوجود میآورد که در آن قدرتهای سرمایهداری فاشیستی و غیر-فاشیستی برای سرکوب کارگران در داخل و خارج از کشور همبست میشوند. در این سرکوب هیچ فضایی برای هیچ اخلاقی وجود ندارد؛ بربریت کاملاً خود را نمایان میکند و قدرتهای سرمایهداری در دفاع از این بربریت، فارغ از اینکه کدام قدرت مشخص مرتکب آن میشود، در کنار هم میایستند.

تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم
منبع: دمکراسی مردم، نشریه حزب کمونیست هند (مارکسیست)
نویسنده: پرابهات پاتنایک
۱۸ فوریه ۲۰۲۴
برگردان فارسی: ۶ اسفندماه ۱۴۰۲
فرود به بربریت
رزا لوکزامبورگ در جزوه جونیوس که در سال ۱۹۱۵ در زندان نوشته شد، گفته بود که گزینه پیش روی بشر بین بربریت و سوسیالیسم است. نظر لیبرال این را رد میکند، میگوید بربریتی که دو جنگ جهانی و دوره بین آن را مشخص کرد، بیارتباط با سرمایهداری بود؛ در واقع گرایش لیبرالی که تحت سرمایهداری برجسته میشود، ادعا خواهد کرد که در آن دوره با بربریت جنگید. همانطور که سالهای پس از جنگ نشان داده است، سرمایهداری تصریح خواهد کرد که با ارتقای بیسابقه ارزشهای انسانی مشخص شده است.
صحبت درباره ارزشهای انسانی که تحت نظام سرمایهداری برجسته میشوند، نادیده گرفتن کل پدیده امپریالیسم است. ایجاد قحطی در هند تحت حکومت بریتانیا مشهور است: این حکومت با ایجاد یک قحطی در بنگال در سال ۱۷۷۰، که به دلیل چپاولگری آن در طلب درآمد، ده میلیون تن، یک سوم جمعیت استان را کشت، آغاز گردید؛ در اواخر این حکومت، در سال ۱۹۴۳ در بنگال قحطی دیگری به دلیل سیاست کاملاً ظالمانه تأمین مالی جنگ که توسط دولت دنبال میشد بوجود آمد و دوباره حداقل سه میلیون تن را کشت. حکومت آلمان بر نامیبیای (امروز) اردوگاههای مرگی را بوجود آورد که تعداد بیشماری از جمعیت قبایل را نابود کرد و «الگوهایی» برای اردوگاههای مرگ هیتلر در دهه ۱۹۳۰ بود. جنایات بلژیک در کنگو تحت حکومت لئوپولد با مثله کردن انسانها بسیار معروف و چنان شنیع است که نمیتوان آن را بازگو کرد. و استعمار مهاجران اروپایی در مناطق معتدل جهان، جمعیتهای محلی را در مقیاس وسیعی از بین برد، کسانی را که زنده مانده بودند گلهوار در مناطق حفاظت شده انداخت، و زمینها و زیستگاههای آنها را تصرف کرد. شخص میتواند به این فهرست ظلم ادامه دهد. آنچه مهم است این است که انگیزه این ظلم، منفعت مادی صِرف بود، که مشخصه سرمایهداری است.
البته گفته خواهد شد که غارت و چپاول انگیزه جنگها و فتوحات را، حتا زودتر، مدتها پیش از ظهور سرمایهداری، فراهم کرده است؛ پس شخص چرا باید سرمایهداری را به آن بکشاند؟ پاسخ دو بخشی است: نخست، همه صحبتها در این باره که سرمایهداری ارزشهای انسانی را ارتقاء میدهد، فقط مبالغه است؛ سرمایهداری در بهترین حالت بهتر از آنچه پیش از آن وجود داشت نیست. و دوم، غارت و چپاول دورههای قبل با آنچه تحت سرمایهداری اتفاق میافتد بسیار متفاوت بود. غارت قبلی هنوز چیزی برای غارتشدهها به جا میگذاشت، یا حداقل به آنها اجازه میداد تا ضررهای خود را در طول زمان جبران کنند (حتا اگر این ممکن بود بعداً باعث غارت بیشتر شود). اما در سرمایهداری مصادره ماندگار مالکیت ستمدیدگان وجود دارد.
سرمایهداری این تصویر را از خود، بمثابه نیروی انسانی که با همه گرایشهای ددمنشانه مبارزه میکرد، در دوره پس از جنگ به نمایش گذاشت. بهویژه با استفاده از فیلمهای هالیوود، کوشش کرد این تصور را ایجاد کند که جنگ جهانی دوم اساساً یک نبرد بین لیبرال دموکراسی غربی و فاشیسم بود، و نقش تعیینکننده اتحاد شوروی در جنگ را کماهمیت جلوه داد. در نتیجه، همدردی عظیمی که نسبت به اتحاد شوروی در سرتاسر جهان، از جمله در غرب وجود داشت، به طور سیستماتیک در میان مردم کشورهای پیشرفته سرمایهداری کم رنگ شد. این تصور به آنها القاء شد که در یک نظام انسانی زندگی میکنند که مشابه آن قبلاً هرگز وجود نداشته است. بهرغم جنگهای ویتنام و سایر جنگهایی که دوره پس از جنگ [جهانی دوم] را رقم زدند (یغمای «سیا» در سراسر جهان در اجرای تغییر رژیم و اَعمال تروریستی در آن سالها بماند)، اشاره رزا لوکزامبورگ فاقد هرگونه ارتباطی ترسیم شد.
اما این توهم که سرمایهداری یک نیروی انسانی است، اکنون به پایان رسیده است. بربریت سرمایهداری در حال حاضر بنحو بیسابقهای آشکار است، دلخراشترین و بیرحمانهترین نمونه آن نسلکشی فلسطینیها است که در حال حاضر با تأیید همه کشورهای پیشرفته سرمایهداری در حال وقوع است. حداقل ۲۸ هزار نفر از جمعیت غیرنظامی، که تقریباً۷۰ درصد آنها زن و کودک بودهاند، کشته شدهاند. در واقع بیش از ۱۰۰ هزار نفر مفقود شدهاند که گمان میرود تعداد زیادی از آنها کشته شدهاند، که تعداد کشته شدگان را از ۲۸ هزار نفر بسیار بالاتر میبرد. بخش عمده جمعیت با بمباران از خانههای خود رانده شده است و با تعلیق تأمین مالی «آژانس امدادرسانی و کاریابی برای آوارگان فلسطینی در خاور نزدیک» (UNRWA) توسط قدرتهای سرمایهداری حتا عملیات امدادرسانی مختل شده است. «کمیسیون اقتصادی و اجتماعی برای غرب آسیا»، یک نهاد سازمان ملل متحد، آنچه را که در غزه میگذرد، «مرگبارترین ۱۰۰ روز در قرن بیست و یکم» خوانده است. ما، به طور خلاصه شاهد یک فاجعه انسانی هستیم که توسط یک رژیم کاملاً ضدانسانی و متجاوز صهیونیستی با حمایت فعال قدرتهای بزرگ سرمایهداری در جریان است.
تجاوزگری رژیم صهیونیستی به حدی آشکار است که پس از آنکه آفریقای جنوبی به دیوان کیفری بینالمللی مراجعه کرد و اسرائیل را به نسلکشی متهم نمود، حتا وزیر امور خارجه آفریقای جنوبی را با عواقب ناگوار برای خود و خانوادهاش تهدید کرد. دیوان [کیفری بینالمللی] اصل پرونده آفریقای جنوبی را تایید کرد، و از اسرائیل خواست از هرگونه اقدام نسلکشی خودداری کند، گرچه حکم پایان فوری جنگ آن در غزه را صادر نکرد. موضوع قابل توجه این بود که همه قدرتهای پیشرفته سرمایهداری از اسرائیل پشتیبانی کردند، ایالات متحده این اقدام قانونی را «بی ارزش» خواند و فرانسه و آلمان استدلال کردند که متهم کردن اسرائیل به نسلکشی عبور از «آستانه اخلاقی» است.
آنچه قابل توجه است این است که دموکراسی حتا امروز مانند سال ۱۹۱۵ زمانیکه رزا لوکزامبورگ مینوشت، به طور کامل در بربریت سرمایهداری پیشرفته همدست بوده است. در حالی که مردم عادی در خیابانها در همه جای جهان به تعداد زیاد و چشمگیر علیه تجاوز اسرائیل تظاهرات کردهاند، کل دستگاه سیاسی در غرب از راست افراطی گرفته تا سوسیال دموکراسی و سبزها، و حتا بخشی در چپ سوسیال دموکراسی ( به عنوان مثال، مانند «حزب چپ» (Die Linke) در آلمان) پشت امپریالیسم و تحتالحمایه آن، استعمار شهرکنشینان اسرائیلی، صف آرایی کرده است.
فوراً دو پرسش پیش میآید: با وجود انزجار افکار عمومی جهان، به ویژه در جنوب جهانی، نسبت به این بربریت، چگونه امپریالیسم چنان جرأت یافته که بربریت خود را آشکار کند؟ و چرا امپریالیسم ناگهان چنان مستأصل شده است که نیاز دارد بربریت ذاتی خود را نشان دهد؟ پاسخ به پرسش اول، از جمله، در فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و به طور کلی چالش سوسیالیستی نهفته است. مادام که اتحاد شوروی وجود داشت، حداقل در سالهای پس از جنگ، بمثابه یک تأثیر بازدارنده بر بربریت امپریالیستی در مقابل جنوب جهانی عمل کرده بود. به دیگر سخن، ترس از سوسیالیسم، بربریت امپریالیستی را مهار کرده بود، و از این طریق به نوعی نظر رزا لوکزامبورگ را به خوبی تأیید میکرد, آن مهار اکنون از بین رفته است.
پاسخ پرسش دوم در این واقعیت نهفته است که نظم امپریالیستی که قبلاً بیثبات شده بود، مجبور به تسلیم در برابر استعمارزدایی و دیریژیسم [اقتصادی ارشادی – عدالت] جهان سوم شده بود، اما از طریق تحمیل رژیم نئولیبرالی خود را بازسازی گرده بود، دوباره با یک تهدید مرگبار روبهرو است؛ و یک تفاوت اساسی بین نظم قبلی و نظم کنونی وجود دارد، در حالی که نظم قبلی پیش از جنگ با رقابت درون-امپریالیستی مشخص میشد، نظم امپریالیستی کنونی با خاموشی رقابت و با وحدت بیسابقه در میان قدرتهای امپریالیستی مشخص میشود. زیرا در رأس آن سرمایه مالی بینالمللی است که نمیخواهد جهان تقسیم شود. بنابراین، نظم کنونی سرمایه جهانی را در برابر کارگران جهان، نه فقط کارگران کشورهای پیشرفته سرمایهداری، بلکه کارگران و دهقانان در جنوب جهانی نیز، که همگی قربانیان این نظم امپریالیستی جدید بودهاند، متحد کرده است.
خود همین قربانیسازی از زحمتکشان جهان برای این نظم امپریالیستی بحران ایجاد کرده است، زیرا مصرف را در اقتصاد جهانی پایین نگه داشته و در نتیجه رشد بازارها را کاهش داده و بحران اضافه تولید را ایجاد کرده است. در درون خود رژیم نئولیبرالی هیچ راهحلی برای این بحران وجود ندارد، زیرا کنشگری دولت (به عنوان مثال افزایش مخارج دولتی از طریق کسری مالی) مورد لعن و تکفیر نئولیبرالیسم است. در نتیجه، زحمتکشان جهان که پیش از این قربانی سرمایههای جهانی متحد شده بودند، اکنون توسط بیکاری بیشتر میشوند، که تهدید نسبت به نظم جدید را حتا جدیتر میکند.
بحران در درون بسیاری از کشورها رژیمهای فاشیستی را بوجود آورده است؛ اما یک نظم جهانی شدیداً سرکوبگر را نیز بوجود میآورد که در آن قدرتهای سرمایهداری فاشیستی و غیر-فاشیستی برای سرکوب کارگران در داخل و خارج از کشور همبست میشوند. در این سرکوب هیچ فضایی برای هیچ اخلاقی وجود ندارد؛ بربریت کاملاً خود را نمایان میکند و قدرتهای سرمایهداری در دفاع از این بربریت، فارغ از اینکه کدام قدرت مشخص مرتکب آن میشود، در کنار هم میایستند.
