تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم
شنبه، ۱۵ آذر ۱۴۰۴
منبع: صدای حزب کمونیست ترکیه
شماره ۳، دسامبر ۲۰۲۵، ص.۴-۳
نویسنده: جانسو اوبا، عضو کمیته مرکزی حزب کمونیست ترکیه
کمونیسم-ستیزی جنبش ملیگرای کرد

مقالهای که اخیراً توسط یکی از رسانههای جنبش ملیگرای کرد منتشر شده، فرصتی را برای نگاه دوباره به جوانب مشخصی از ماهیت طبقاتی و مبانی ایدئولوژیک این جنبش بدست داده است.
در واقع، این موضع جدید نیست. در طول سالهای زندان عبدالله اوجالان، او بارها بیانیهها و نوشتههایی منتشر کرده است که تجربیات سوسیالیستی و بنیانگذاران سوسیالیسم علمی را هدف قرار میدهند. این موارد مدتی است که در رسانههای خود جنبش برجسته شدهاند.
آنچه لحظه کنونی را مهم میکند این است که اوجالان یکی از بازیگران اصلی در یک روند سیاسی جاری در ترکیه است. «روند صلح» – که با حمایت آشکار رهبر حزب فاشیست و از طریق تماس مستقیم بین اوجالان، یک کمیسیون پارلمانی و مقامات دولتی انجام شد – فضای سیاسی را دگرگون کرده است.
در همان زمان، یکی از روسای مشترک پیشین و نماینده کنونی حزب جنبش ملیگرای کرد، «حزب دمکراتیک خلقها» (DEM) اعلام کرد که این حزب اکنون عملاً به مثابه اپوزیسیون اصلی کشور عمل میکند. همه اینها نشان میدهد که چشمانداز سیاسی بورژوازی نوظهور، زمینه مساعدی را برای تشدید حملات جنبش ملیگرای کرد به سوسیالیسم و اشکال سنتیتر کمونیسم-ستیزی سیاستهای بورژوازی فراهم میکند.
با این حال، «پ.ک.ک» هرگز، در واقع، یک سازمان واقعاً مارکسیست-لنینیست نبود. «پ.ک.ک» که در اواخر دهه ۱۹۷۰، دورهای که چپها بر عرصه سیاسی و اجتماعی ترکیه تسلط داشتند، تأسیس شد، از اصطلاحات مارکسیستی-لنینیستی استفاده کرد و از این ارزشها بهره برد، اما در هسته خود، همیشه یک جنبش ملی بود.
ادعاهایی مبنی بر اینکه اوجالان «از مارکسیسم پیشی گرفته است» – وقتی در کنار اظهارات اخیر او مبنی بر اینکه «۵۰ سال منتظر ماند تا فهمیده شود» در نظر گرفته شود – نشان دهنده یک خط متداوم ایدئولوژیک است، نه یک تغییر صرفاً مقطعی.
جنبش ملیگرای کرد، که در چشمانداز سیاسی ترکیه در جایی بین سوسیال دموکراسی و ملیگرایی ترکیه قرار دارد، پیوندهای خود را با جناحهای مختلف بورژوازی، از جمله برخی از برجستهترین خانوادههای سرمایهدار ترکیه، تقویت کرده است. در همین حال، فاصلهی آن از اصول بنیادین جمهوری و سکولاریسم، آن را نه تنها در مسائل سیاسی جاری، بلکه در استراتژی منطقهای بلندمدت نیز اغلب با دولت «حزب عدالت و توسعه» همسو کرده است. جدیدترین روند صلح با هدف رسمیت بخشیدن به این همسویی به یک مشارکت استراتژیک مرتبط با یک پروژه امپریالیستی منطقهای گستردهتر انجام شد.
اما، در خارج از ترکیه – به ویژه در اروپا – تصویر این جنبش در افکار عمومی چپگرا، تغییر جهت داده و ملایمتر شده است. یکی از دلایل قطعاً پیچیدگی سیاست ترکیه است که درک آن از بیرون دشوار است. اما این تنها عامل نیست.
توجه بینالمللی به ترکیه افزایش یافته است و به دلیل افزایش حضور کشور در رسانههای جهانی، پیگیری تحولات آن آسانتر از همیشه شده است. بنابراین، به سختی میتوان ادعا کرد که این نوع بیانیهها یا متون برای مخاطبان بینالمللی غیرقابل دسترسی هستند. در واقع، استدلالهای این جنبش و همچنین مصاحبهها با نمایندگان آن، اغلب در نشریات اروپایی منتشر میشود.
و برخی واقعیتها خود گویا میباشند. عباراتی که در ادامه نقل میشوند، این موضوع را به وضوح نشان میدهند. اما، پیش از پرداختن به آنها، باید توجه داشت که این «برداشت نادرست» همچنین توسط خوانش اروپایی از سیاست ترکیه منحصراً از دریچه یک «دولت اقتدارگرای ترکیه» تقویت میشود. این، اگرچه کاملاً نادرست نیست، اما این چشمانداز اغلب پویایی طبقاتی در ترکیه و همسویی دولت «حزب عدالت و توسعه» با سرمایه ترکیه را نادیده میگیرد یا مبهم میکند. در نتیجه، بسیاری از ناظران بینالمللی، مبارزه جنبش ملیگرایی کرد را عمدتاً از طریق چارچوب لیبرال «آزادی در مقابل اقتدارگرایی» میبینند.
علاوه بر این، در بخشهایی از چپ اروپایی یک رمانتیسیسم دیرینه پیرامون حق تعیین سرنوشت ملتهای ستمدیده – صرف نظر از شرایط مادی معاصر – نیز در این تحریف نقش داشته است، چیزی که خود جنبش از آن استفاده ابزاری کرده است.
با این حال، در همین دوره، در مطبوعات خود جنبش، مقالاتی یافت میشوند که جنبشهای کمونیستی را به «دفاع از سیستم» متهم میکنند، سوسیالیسم واقعاً موجود را با فاشیسم برابر میدانند و ادعا میکنند که انقلابهای مارکسیستی، لنینیستی و مائوئیستی در نهایت به ابزارهای قدرت سیستمی تبدیل شدهاند:
«انقلابهای مارکسیستی، لنینیستی و مائوئیستی – که با فداکاری و تلاش عظیم ساخته شدند – در نهایت با سیستم تعامل کردند و حتی به قویترین مدافعان آن تبدیل شدند. شوراهای لنین، تحت حکومت استالین، به نوعی فاشیسم شوروی تبدیل شدند، در حالی که کمونیسم مائو به سمت تبدیل شدن به یک نیروی سرمایهداری بزرگ سوق داده شد. سوسیالیسم جدا از جامعه نمیتواند چیزی بیش از امتداد سیستم موجود باشد.»
«به این دلیل، در سوسیالیسم، مارکسیسم، لنینیسم و مائوئیسم ایدههای جدید و مبتکرانه باید توسعه یابند. سوسیالیسم به ارزیابی دوباره و اجتماعیسازی دوباره نیاز دارد. یک سوسیالیسم پایدار باید از تفاسیر اشتباه و ذهنیتهای منسوخ رهایی یابد تا جوهره اجتماعی آن پدیدار شود. سوسیالیسمی که، صرفاً به یک طبقه خاص تعلق ندارد، باید به طور گسترده مورد توجه قرار گیرد و در کل جامعه ریشه داشته باشد.»
متن در ادامه اعلام میکند که سوسیالیسم به هیچ طبقه خاصی تعلق ندارد و اوجالان جان تازهای به سوسیالیسم بخشیده است: «در این چارچوب، رهبر آپو، در پی شناسایی کاستیهای سوسیالیسم و تغییر و تبدیل آن به یک الگوی مبتنی بر جامعه بود. او با پرداختن به نقاط ضعف سوسیالیسم واقعاً موجود و سوسیالیسم علمی، چشمانداز جدیدی را معرفی کرد و از طریق توسعه سوسیالیسم دموکراتیک، آشکار نمودن جوهره اصلی سوسیالیسم را هدف قرار داد.»
و سرانچام، نویسنده سوسیالیسم علمی را در روژاوا، که از قضا یکی از نزدیکترین متحدان ایالات متحده و اسرائیل در منطقه و یک دارایی مناسب در استراتژی خاورمیانهای آنهاست، «دفن» میکند و آن را به مثابه «اولین گام سوسیالیسم دموکراتیک» ارتقا میدهد:
«روژاوا جایی است که این چشمانداز جدید درباره سوسیالیسم معرفی و توسعه یافته است. در واقع، روژاوا نمایانگر ایستگاه پایانی سوسیالیسم و اولین گام سوسیالیسم دموکراتیک است.»
همانطور که قبلاً اشاره شد، اینها استدلالهای جدیدی نیست. نوشتههای خود اوجالان در طول سالها حاوی تحلیلهای بسیاری از این دست است. نامه او به کنگره دوازدهم «پ.ک.ک» – که در ماه مه گذشته برگزار شد، و سازمان تصمیم به انحلال خود گرفت – خلاصهای فشرده از این جهانبینی ارائه میدهد و در واقع، تاریخ مبارزه طبقاتی را از نو مینویسد:
«ماتریالیسم تاریخی باید مبارزه طبقاتی را با “کمون” جایگزین کند. دقیقتر این است که مارکسیسم را از طریق این مفهوم اصلاح کنیم. تاریخ، تاریخ مبارزه طبقاتی نیست، بلکه تاریخ تضاد بین دولت و کمون است.»
او ادامه میدهد: «تضاد اساسی با تضاد بین عناصر مذکر و مؤنث در جامعه آغاز میشود. این تضاد از طبقه سرچشمه نمیگیرد. تئوری تضاد طبقاتی مارکس دلیل اصلی فروپاشی سوسیالیسم واقعاً موجود است.»
او حتی مارکس را به دلیل «مارکسیست نبودن» مورد انتقاد قرار میدهد: «مارکس، برای زندگی با همسرش، کت خود را فروخت. او میگوید: “بگذارید این کتاب را بنویسم تا پول دربیاورد و ازدواجم را نجات دهد.” آیا مارکسیسم قرار است این باشد؟»
این نقل قولها نشان میدهد که رویکرد اوجالان نه جدید است و نه تصادفی: ریشههای عمیقی در تاریخ ایدئولوژیک این جنبش دارد.
پس چرا درک دقیق ماهیت غیرمارکسیستی «پ.ک.ک» اکنون مهم است؟ همانطور که در ابتدا گفته شد، تحلیل اوجالان اکنون در ترکیه به موج جدیدی از گفتمان کمونیسم-ستیزی دامن میزند. ادعای او مبنی بر اینکه «پ.ک.ک» بر اساس «سوسیالیسم واقعاً موجود» تأسیس شد، اما پس از فروپاشی سوسیالیسم واقعا! موجود و عدم یافتن یک جایگزین برای آن، ناکارآمد شد، بازتاب روایت خود دولت است که دولت را تبرئه و «چپ» را به خاطر درگیریهای گذشته سرزنش میکند. در پاسخ، کمیته مرکزی حزب کمونیست ترکیه تأکید کرد که «پ.ک.ک» هرگز یک سازمان مارکسیستی نبوده است، و اظهار داشت که در لحظهای که «پ.ک.ک» در حال بررسی انحلال خود است، تلاش دولت برای انداختن مسئولیت تاریخی به گردن انقلابیون و سوسیالیسم بدون پاسخ نخواهد ماند. بیانیه تأکید کرد که ملیگراییِ در هم تنیده با لیبرالیسم – و اتحادهای سیاسی با ایالات متحده یا اسرائیل – به هیچ وجه نمیتواند با مارکسیسم آشتی داده شود.
پذیرش این رویکرد – ریشهدار در آنارشیسم و دیگر ایدئولوژیهای خرده بورژوایی، مانند لیبرالیسم – در طیف چپ، از دیدگاه چپگرایانه، نوعی خوداِنکاری را نشان میدهد. به یاد بیاوریم که در همان نامه، اوجالان به کروپوتکین اشاره میکند و میگوید: «لنین باید به او گوش میداد»، اگرچه لنین، در سنت مارکسیستی-لنینیستی که ما به ارث بردهایم، کروپوتکین و جریانهای آنارشیستی زمان خود را به دلیل رمانتیسیسم و اتوپیایسم خرده بورژوایی مورد انتقاد قرار میداد. با توجه به این موضوع، تصادفی نیست که نویسنده مقالهای که در ابتدا به آن اشاره شد، میگوید روژاوا او را به یاد آثار توماس مور میاندازد.
البته برای پرداختن به این تزها با جدیت تئوریک کامل، محدودیتهای مشخصی وجود دارد. این عمدتاً بدین دلیل است که آنها یک کل منسجم را تشکیل نمیدهند، بلکه دربر گیرنده استدلالهایی هستند که از پیشینههای تئوریک مختلف گرفته شده و به شیوهای التقاطی ترکیب شدهاند. با این وجود، این جنبش پایگاه اجتماعی قابل توجهی دارد و هنوز در بسیاری از نقاط جهان به عنوان یک نیروی مترقی یا سوسیالیستی در نظر گرفته میشود. به همین دلیل، باید با دقت و وضوح بیشتری به این تصویر تا حدودی گمراهکننده بپردازیم.
ما اگر بپذیریم که مارکسیسم را نمیتوان تا مرز جدا کردن آن از بنیانهای طبقاتیاش گسترش داد، آشکار میشود که این جنبش ملیگرا – که ریشههای ایدئولوژیک آن در سنتهای پیشا-مارکسیستی و غیر-مارکسیستی نهفته است – باید بدون عینک رمانتیک مورد بررسی قرار گیرد. از نظر سیاست رئالپولتیک، تحمل اتحاد با ایالات متحده و اسرائیل یا مشارکت در پروژههای توسعهطلبانه نئوعثمانی، و در سطح ایدئولوژیک، تحمل جریانهای خردهبورژوازی و موج جدید کمونیسم-ستیزی، موضوعات برای کسانی است که از هدف سوسیالیسم دست کشیدهاند – نه برای کسانی که به آن متعهد هستند.
https://www.solidnet.org/.galleries/documents/VoTKP_December2025.pdf
