تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم
چهارشنبه، ۱ مهر ۱۴۰۵
منبع: «چپ» (soL)
نویسنده» فاتح یاشلی*
دوشنبه، ۸ سپتامبر ۲۰۲۶
«یک آلترناتیو برای آلمان»؟

هفته گذشته در این ستون، ما کتاب «کدام لیبرالیسم؟» اثر دارون عجماوغلو و مفهوم کلیدی آن یعنی «لیبرالیسم طبقه کارگر» را بررسی کردیم، و بر سه بحران که سرمایهداری در مسیر گذار از قرن بیستم به قرن بیستویکم تجربه کرد، تمرکز نمودبم.
سرمایهداری از نخستین بحران خود، بحران ۱۹۲۹، با پشت سر گذاشتن لیبرالیسمِ «بگذارید بگذرند» (لسهفر) و با ایجاد سازوکارهای جدید برای مداخله دولت در اقتصاد، و همچنین اعطای برخی امتیازات به طبقه کارگر عبور کرد. اما، پس از دومین بحران بزرگ، بحران ۱۹۷۳، اوضاع برعکس شد؛ عدم مداخله دولت، کالاییکردن همهچیز، و بازپسگرفتن حقوق اعطاشده به طبقه کارگر – ضد انقلاب نئولیبرالی – به عنوان داروی روزِ بحران سرمایهداری تلقی میشد.
سرمایهداری آخرین بحران جهانی خود – تا به امروز – را در سال ۲۰۰۸ تجربه کرد، و سیاست جهانی همچنان در سایه آن بحران شکل میگیرد؛ بشریت در ربع اول قرن بیستویکم با خطرات بزرگی همچون نابرابری درآمدی، بحران اقلیمی، مهاجرت، تسلیحات و میلیتاریزه شدن، که توسط نئولیبرالیسم ایجاد شد، دستوپنجه نرم میکند، اما هنوز نتوانسته است برای آن جایگزینی ایجاد کند.
مارگارت تاچر، نخستوزیر سابق انگلیس که از مهمترین چهرههای ضد انقلاب نئولیبرالی به شمار میرود، در طول حیات سیاسی خود دو سخن کلیدی بر زبان آورد که منطق نئولیبرالیسم را آشکار ساخت و در حافظهها ماندگار شد. تاچر در نحستین مورد گفت: «بزرگترین دستاورد من، حزب کارگر است»؛ او با این جمله و با افتخار به این واقعیت اشاره میکرد که در عصر نئولیبرالیسم، حزب کارگر نیز درست مانند حزب خود او یعنی حزب محافظهکار، سیاست بازار آزاد را پذیرفته است و دیگر از نظر سیاستهای اقتصادی تفاوتی میان آنها وجود ندارد.
نقلقول دبگر تاچر این بود: «هیچ آلترناتیوی وجود ندارد». تاچر با این عبارت، مخالفانِ سیاستهای نئولیبرالیِ خود را خطاب قرار میداد و روح زمانه را آشکار میکرد؛ در واقع در آن دوران، نئولیبرالیسم به عنوان مجموعهای از سیاستهای ضروری و اجتنابناپذیر دیده میشد و از جامعه نیز خواسته میشد که آن را همینگونه ببیند.
(البته تاچر در سخنرانی دیگری نیز گفت: «چیزی به نام جامعه وجود ندارد، بلکه فقط افراد وجود دارند»؛ اما دستکم در چارچوب این مقاله، از آن میگذریم.)
***
در یک طنز تاریخی، عبارت «هیچ آلترناتیوی وجود ندارد»، که زمانی توسط تاچر بیان شده بود، سالها بعد در اروپا و باز هم توسط یک رهبر زن – یعنی آنگلا مرکل، صدراعظم آلمان – در بحبوحه بحرانی دیگر تکرار شد؛ او با این سخن بر اجتنابناپذیر بودن سیاستهای خود تأکید میورزید. مرکل این اظهارنظر را در سال ۲۰۱۰، زمانی بیان کرد که بحران سرمایهداریِ برخاسته از ایالات متحده (که در سال ۲۰۰۸ آغاز شده بود) دامن اروپا را نیز گرفت و کشورهایی در منطقه یورو – بهویژه یونان و همچنین ایرلند، اسپانیا و پرتغال – از نخستین آسیبدیدگان آن بودند.
مرکل برای نجات یورو و به تبع آن اتحادیه اروپا، یک بسته حمایتی به ارزش ۷۵۰ میلیارد یورو را با همکاری بانک جهانی و اتحادیه اروپا به اجرا گذاشت و هنگام دفاع از این بسته، بارها تکرار کرد که «هیچ آلترناتیوی وجود ندارد». این گفته مرکل، در شرایطی که خشم عمومی نسبت به سیاستهای ریاضت اقتصادی و فقیرسازی همراه با این بسته حمایتی بالا گرفته بود، با سیاستهای اعمالشده پیوند خورد و با انتقادها و واکنشهای بسیار شدیدی مواجه شد؛ تا جایی که در سال ۲۰۱۰ به عنوان «بدترین جمله سال» انتخاب شد.
دقیقاً در چنین شرایطی بود که عدهای به رهبری یک پروفسور اقتصاد به نام برند لوکه از حزب «اتحادیه دموکرات مسیحی آلمان« ـ یعنی همان حزب مرکل ـ جدا شدند و حزب جدیدی را تأسیس کردند. نام حزبی که آنها تأسیس کردند، متأثر از موج و جریانی بود که در مخالفت با عبارت «هیچ آلترناتیوی وجود ندارد» مرکل شکل گرفته بود: «آلترناتیو برای آلمان».
خواست اصلی حزب جدیدی که لوکه و دوستان او تأسیس کردند، خروج از یورو و بازگشت به مارک آلمان بود؛ زیرا آنها معتقد بودند ارز ملی، مهمترین ابزار برای احیای حاکمیت ملی در اقتصاد است. اگر حزب «آلترناتیو برای آلمان» که به اختصار «AfD» نامیده میشود، در همان هویت اولیه زمان تأسیس خود باقی میماند، شاید امروز اصلاً نامی از آن نمیشنیدیم؛ اما اوضاع اینگونه پیش نرفت و نتیجه کاملاً متفاوت شد.
در حالی که تأثیرات بحران ۲۰۰۸ رو به کاهش بود، آلمان در سال ۲۰۱۵ با بحران کاملاً جدیدی روبهرو شد. در آن سال، میلیونها مهاجر که بیشتر آنها از سوریه بودند، پشت درهای اروپا ایستادند و مرکل در چارچوب «سیاست درهای باز»، اجازه ورود حدود یک میلیون پناهجو را به آلمان صادر کرد. این تصمیم، نقطه عطف و گسست بزرگی را به طور کلی در سیاست آلمان و به طور ویژه در حزب «آلترناتیو برای آلمان» ایجاد کرد.
از زمان تأسیس حزب، گروههای راست افراطی بهویژه در سطوح محلی شروع به نفوذ در آن کردند، و پیوندهای ارگانیک میان تشکلهای محلی حزب و جنبشهای خیابانی راست افراطی، بهویژه «پگیدا» (PEGIDA)، بهوضوح قابل مشاهده شده بود. اما مسوضوع اصلی، شکلگیری جنبش «دِر فلوگل» (Der Flügel – به معنای جناح یا بازو) در همان سال و در داخل حزب بود که توسط یک نئوفاشیست به نام بیورن هوکه رهبری میشد. هوکه از سال ۲۰۱۵ به بعد، این جریان را به عنوان یک ساختار موازی در درون حزب سازماندهی کرد و بخش قابلتوجهی از تشکلهای حزبی را به کنترل خود درآورد.
الگوی هوکه، گوتز کوبیتشک بود که یکی از مهمترین روشنفکران راست افراطی امروز آلمان به شمار میرود. جریان «کانات» (جناح) از طریق این دو نفر، از نوعی ناسیونالیسم مبتنی بر خون و تبار به نام «ناسیونالیسم فولکیش» (Völkisch) دفاع میکرد. آنها با پذیرش تئوری توطئه «جایگزینی بزرگ» ــ که ادعا میکند از مهاجرت به عنوان سلاحی برای نابودی تمدن غرب استفاده میشود ــ خواهان اخراج همه مهاجران، از جمله مهاجران قانونی بودند. این جریان در عین حال، به شکل ضمنی و سرپوشیده گذشته نازی کشور را تایید و هولوکاست را انکار میکرد.
در واقع این دارودسته نئوفاشیست، در کنگره فوقالعاده حزب «آلترناتیو برای آلمان» در تاریخ ۴ و ۵ ژوئیه ۲۰۱۵ کاندیدای خود را معرفی کرد. در رأیگیری انجامشده، فراوکه پتری که یک سیاستمدار راست افراطی و زنِ بازرگان بود، با کسب نزدیک به ۶۰ درصد آرا، لوکه را کنار زد تا حزب «آلترناتیو برای آلمان» در حالی که فقط دو سال از تأسیس آن میگذشت، دستخوش یک دگرگونی ایدئولوژیک-سیاسی بسیار حاد شود.
این دگرگونی در کوتاهمدت نتیجهبخش بود؛ به طوری که پس از این شکست، لوکه به همراه تیم خود از حزب «آلترناتیو برای آلمان» جدا شد، در حالی که گفتمان ملیگرایانه افراطی و مهاجرستیزانه بهویژه در قلمرو جمهوری دمکراتیک آلمان سابق با استقبال جدی روبهرو شد و این حزب با دو برابر کردن آرای خود در سراسر آلمان، موفق شد با کسب ۱۲.۶ درصد آرا به پارلمان راه یابد.
اما روند افراطیشدن حزب آغاز شده بود و دیگر غیرقابلمهار به نظر میرسید؛ پس از انتخابات، پتری نیز تصفیه شد و حضور و نفوذ جریان «کانات» بیش از پیش افزایش یافت. این افراطگرایی، با بحران رهبری در درون حزب همراه شد و بین سالهای ۲۰۱۷ تا ۲۰۲۲ توسط سه تیم مدیریتی متفاوت اداره گردید. این بحران که نزدیک به پنج سال ادامه داشت، سرانجام در کنگره ژوئن ۲۰۲۲ حل شد و آلیس وایدل به همراه تینو کروپالا ریاست مشترک حزب را بر عهده گرفتند. صعود و رشد اصلی حزب در دوران این دو نفر آغاز شد و آنها موفق شدند در جریان رایگیری مجدد نمایندگان حزب در کنگره ژوئیه ۲۰۲۶، بار دیگر بر مسند رهبری حزب ابقا شوند
***
از این نقطه به بعد، میتوانیم کمکم به اصل مطلب نزدیک شویم. هوکه که رهبر جریان «کانات» و یک نئوفاشیست تمامعیار است، بنیانگذار و نماینده یک رویکرد به نام «میهنپرستی همبسته»، در ناسیونالیسم اقتصادی است. او با جهانیسازی مخالفت میکند، سرمایه مالی و شرکتهای بزرگ را بهشدت مورد انتقاد قرار میدهد، معتقد است آلمان باید از یورو و اتحادیه اروپا خارج شود و با بهرهمندی مهاجران از سازوکارهای دولت رفاه مخالف است؛ زیرا به باور او، فقط افراد دارای تبار و قومیت آلمانی باید از این سازوکارها بهرهمند شوند، و مواردی از این دست.
رئیس مشترک حزب، کروپالا، که یک استادکار سابق نقاشی ساختمان است، در مسیری مکملِ گفتمان هوکه، از کاهش بوروکراسی و مالیاتهای دریافتی، بهویژه از اصناف و کسبوکارهای کوچک و همچنین افزایش اقدامات حمایتی از آنها و گسترش آموزشهای فنی و حرفهای دفاع میکند؛ او به این ترتیب، خاستگاه خود یعنی «خردهبورژوازی» را در مرکز گفتمان خود قرار میدهد.
در واقع، دلیل اصلی اقبال و توجهی که حزب «آلترناتیو برای آلمان» در میان طبقه کارگر و کسبه و پیشهوران در آلمان به دست آورده، همین موضوع است. بهویژه ساکنان قلمرو جمهوری دموکراتیک آلمان سابق، بخشهایی از جامعه هستند که بیشترین آسیب را تهاجم جهانیسازی، نئولیبرالیسم و سرمایه مالی متحمل شده و دچار فقر و بیکاری شدهاند؛ اکنون این قشر در غیاب یک چپ سوسیالیست، در مخالفت با سیاستهای مرکز-گرای (سنتریست) آلمان که نماینده و مسئول این وضعیت در عرصه سیاسی شناخته میشود، روی خود را به سمت «آلترناتیو برای آلمان» چرخاندهاند.
اما در مورد رئیس مشترک دیگر، آلیس وایدل، چطور؟ خاستگاه طبقاتی و دیدگاه او نسبت به این مسائل، در این حزبی که «طبقه کارگر را خطاب قرار میدهد»، چیست؟
دقیقاً در همین نقطه است که ماهیت واقعی جنبشهای فاشیستی و ریاکاری آنها در قبال سرمایهداری آشکار میشود؛ زیرا وایدل، که زمانی عضو «انجمن هایک» نیز بود، یک نئولیبرال تمامعیار است. انجمن هایک، تشکلی است که به نام فریدریش هایک، پیامبر ضد انقلاب نئولیبرال جهانی، در آلمان تأسیس شده است؛ وایدل نیز تا سال ۲۰۲۱، یعنی زمانی که این انجمن بیانیهای مبنی بر «عدم همخوانی» با حزب «آلترناتیو برای آلمان» صادر کرد، به عنوان عضو در آن باقی مانده بود.
اما، موضوع به اینجا ختم نمیشود؛ وایدل یک اقتصاددان است و در گلدمن ساکس، که یکی از مهمترین نهادهای سرمایه مالی بینالمللی به شمار میرود، کار کرده است. او هرچند در سطح کلامی و لفاظی موافق خروج آلمان از یورو و اتحادیه اروپا است، اما از دیدگاهی لیبرتارین، از کاهش مالیات بر سرمایههای بزرگ، حذف بوروکراسی و لغو قانون حداقل دستمزد ــ یعنی قانونی شدن کار با دستمزدی کمتر از حداقل دستمزد مصوب ــ دفاع میکند.
اینکه رئیس مشترک حزب «آلترناتیو برای آلمان» میگوید بیش از همه از تاچر الگوبرداری میکند و شیفته اوست ــ یعنی همان کسی که عبارت «هیچ آلترناتیوی وجود ندارد» را بر زبان آورد؛ عبارتی که هم به مرکل الهام بخشید و هم نام این حزب را تعیین کرد ــ باز هم طنز دیگری از تاریخ است و حقیقت نیز دقیقاً در همینجا نهفته است. وایدل نیز درست مانند تاچر، محصول ضد انقلاب نئولیبرالی است؛ با این تفاوت که وظیفه او، برخلاف تاچر، اعلام جنگ مستقیم به طبقه کارگر نیست، بلکه مأموریت او این است که همراه با حزب خود، طبقه کارگر و خشم آن را دستکاری کند و بسترهای یک مبارزه طبقاتی واقعی را از بین ببرد.
آیا این موضوع میتواند صرفاً برخاسته از موضع شخصی وایدل باشد، یا ما میتوانیم اینگونه تحلیل کنیم که حزب «آلترناتیو برای آلمان» او را در ویترین خود قرار داده است تا با ایدههای واقعی خود سرمایهداران آلمانی را نگران نکند»؟
پاسخ به این پرسش نیز «نه» است؛ زیرا برنامه حزب «آلترناتیو برای آلمان» نیز تا حد زیادی ماهیتی بازارمحور و متمایل به سرمایهداری بزرگ دارد. این برنامه از کاهش بار مالیاتی و نظارتهای دولتی بر شرکتهای بزرگ دفاع میکند، خواهان لغو کامل مالیات بر ثروت، املاک و ارث است، تصریح میکند که نرخ مالیات بر درآمد برای دهکهای پردرآمد کاهش خواهد یافت و کوچکسازی دولت را یک ضرورت میداند.
بدون تردید، نیاز به خطاب قرار دادن طبقه کارگر ایجاب میکند که در برنامه حزب، از سازوکارهای دولت رفاه بهویژه برای افراد دارای تبار آلمانی و در جهت تقویت خانواده آلمانی دفاع و حمایت شود؛ یعنی همان چیزی که «شووینیسم رفاهی» (Welfare Chauvinism) نامیده میشود. با این حال، از یک سو به صفر رساندن بار مالیاتی بر سرمایه و شرکتها و از سوی دیگر وعده دادن دولت رفاه، آشکارا متناقض و به دور از واقعیت است؛ بنابراین، ریاکاری مورد بحث ما در برنامه حزب آنها نیز کاملاً مشهود است.
***
بطور خلاصه، فاشیسم امروز، درست همانند فاشیسم کلاسیک، در شرایط بحرانی سرمایهداری ظهور کرده است؛ این جریان، طبقات فرودست را که بیشترین آسیب را از این بحران دیدهاند، با یک رویکرد بهظاهر ضدنظام تحت تأثیر قرار داده و با دستکاری خشم طبقاتی کارگران، آن را به سمت و سوهای دیگر (بیش از همه به سوی مهاجران) منحرف کرده است. فاشیسم مدرن با دشمنان خیالی که میسازد، بستر واقعی مبارزه طبقاتی را تخریب میکند؛ همه اینها، به بقای نظام سرمایهداری خدمت میکنند.
«آلترناتیو برای آلمان»، مانند دیگر جریانهای نئوفاشیستی، نه یک آلترناتیو واقعی برای نظام ارائه میدهد، و نه یک تهدید حقیقی برای آن ایجاد میکند؛ زبان رادیکالی که آنها بهویژه در دوره اپوزیسیون بودن به کار میبرند، با رسیدن به قدرت بهراحتی در نظام ادغام میشود، وضعیت موجود را بازتولید میکند و یک راهحل برای بحران سرمایهداری ارائه میدهد. آنها با این ویژگی، به ابزاری بسیار مؤثر برای ضدانقلاب تبدیل میشوند. بنابراین، مصالحه «آلترناتیو برای آلمان» با سرمایهداری آلمان و دستگاه در آیندهای نزدیک، تعجبآور نخواهد بود.
اما علت اصلی اینکه امروز شاهد همه این رویدادها هستیم، چیست؟
البته، همه اینها مستقیماً با وضعیتی که سوسیالیسم در آن قرار دارد مرتبط است. عقبنشینی سوسیالیسم در مقیاس جهانی و بیگانهشدن آن با طبقه کارگر، فضا را برای فاشیسم مهیا میکند تا خود را به عنوان یک آلترناتیو معرفی کند؛ امری که در نهایت، راهحلهای پوشالی برای بحران سرمایهداری ارائه میدهد و نظام را بازتولید میکند.
بنابراین، موضوع اصلی این است که بتوان یک آلترناتیو واقعی – فراتر از این آلترناتیوهای دروغین ــ در سطح جهانی آفرید و پیش پای طبقه کارگر گذاشت، و موانع میان طبقه کارگر و سوسیالیسم را از میان برداشت. بدون این، فاشیسم است.
https://haber.sol.org.tr/yazarlar/fatih-yasli/almanya-icin-alternatif-mi-413697
–——————————————-
* فاتح یاشلی، استاد علوم سیاسی، دانشگاهی، نویسنده و تحلیلگر مطرح ترکیه است. او فارغالتحصیل رشته مالیه از دانشگاه غازی است و تحصیلات تکمیلی خود را در مقاطع کارشناسی ارشد و دکتری در رشته علوم سیاسی به پایان رساند. وی در حال حاضر با مرتبه علمی دانشیار در دانشگاه «عزت بایسال» بولای ترکیه مشغول به تدریس و تحقیق است. حوزههای اصلی پژوهش و نگارش او شامل فاشیسم، تاریخ سیاسی ترکیه، اندیشههای سیاسی چپ، و تحلیل ساختارهای حاکمیتی میشود.
