تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

یک‌شنبه، ۱۲ مهر ۱۴۰۵
منبع: مارکسیسم- لنینیسم امروز
یک‌شنبه، ۳۰ اوت ۲۰۲۶

مناظره درباره چین

 

بادداشت سردبیر: آیا چین یک کشور سوسیالیستی است؟ آیا چین مسیر سوسیالیسم قرار دارد؟ امروزه کم‌تر پرسشی به اندازه این پرسش‌ها مورد جدل قرار می‌گیرد. آن‌هایی که با ایده سوسیالیسم چینی مخالفند، به وجود میلیاردرهای چینی و سرمایه‌داران چینی، استثمار کارگران چینی و کارگران شرکت‌های چینی در آفریقا و جاهای دیگر اشاره می‌کنند. برای برخی، چینی‌ها نه فقط سرمایه‌دار، بلکه امپریالیست نیز هستند و جهان امروز مانند جنگ جهانی اول است که با رقابت بین-امپریالیستی، به سرکردگی چین از یک سو و ایالات متحده از سوی دیگر، مشخص می‌شود.

در طی تابستان گذشته ۲۰۲۶، مناظره مهمی درباره «چین خلق» بین گرگ گودلس، سردبیر «مارکسیسم-لنینیسم امروز»، و کارلوس مارتینز، سردبیر مشترک وب‌سایت «دوستان چین سوسیالیستی» پیش آمده است. این تبادل‌نظر در ۱۴ ژوئن، زمانی آغاز شد که کارلوس به یک بررسی کتاب در مجله «ژاکوبن»، که توسعه چین را به مثابه یک استثمار وحشیانه غیرقابل تمایز از انقلاب صنعتی انگلستان قرار می‌داد، پاسخ داد. عنوان پاسخ او «سوسیالیسم ناب، ایده‌آلیسم ناب است: پاسخی به ژاکوبین درباره چین»[۱] بود. در ۲۹ ژوئن، گِرگ در مقاله خود با عنوان «آیا ما باید درباره چاله‌ چوله‌های راه چین به سوسیالیسم بحث کنیم؟»[۲] مقاله کارلوس را مورد بررسی قرار داد. کارلوس در ۲۳ ژوئیه با «پاسخی به گرگ گودلس درباره راه چین به سوی سوسیالیسم»[۳] به موضوع بازگشت. در ۵ اوت، گِرگ با مقاله زیر «بیش‌تر درباره چین: پاسخی به پاسخ کارلوس مارتینز» پاسخ داد.

[۱]- https://shorturl.at/cAE7s

[۲]- https://shorturl.at/oeD2J

[۳]- https://shorturl.at/PkJs3

*****

بیش‌تر درباره چین: پاسخی به پاسخ کارلوس مارتینز

نویسنده: گرگ گودلس
سه‌شنبه، ۵ اوت ۲۰۲۶

کارلوس مارتینز یک پاسخ متفکرانه، سنجیده به مقاله اخیر من که پرسش‌هایی را درباره سلامت «راه چینی به سوسیالیسم» مطرح می‌کند، منتشر کرده است. من از این‌که او استدلال‌های من را سازنده و رفیقانه دانسته است، سپاسگزارم. خوشحالم که مارتینز – یکی از سرسخت‌ترین مدافعان سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی – پذیرای تبادل نظر محترمانه و صریح است. امیدوارم دیگران نیز به همین شیوه عمل کنند.

ما چندین نقطه اختلاف‌ِ، هم عینی و هم تئوریک، داریم.

من سیاست خارجی چین را به چالش می‌کشم. من بر این باورم که انحراف جمهوری خلق چین از «انترناسیونالیسم پرولتری» که به عنوان شالوده «انترناسیونال کمونیستی»، و یک جنبش کمونیستی جهانی متحد و رزمنده عمل می‌کرد – بارها آن را را در سمت اشتباه تاریخ قرار داده است.

چین از زمان گسست از اتحاد شوروی، در همبستگی انترناسیونالیستی و مخالفت با نظام امپریالیستی قصور کرده است. چین با انگیزه‌های شوروی-ستیزی، بدر تفرقه را بین کمونیست‌ها و ضد-امپریالیست‌ها افشاند و موانع غیرضروری را در برابر جبهه حمایت از مبارزه قهرمانانه ویتنام علیه امپریالیسم آمریکا قرار داد (به عنوان مثال، برانگیختن انشعاب در حزب کمونیست ژاپن). چین در یک بزنگاه تاریخی آن مبارزه، عادی‌سازی نامقدس روابط با رهبری ایالات متحده را آغاز کرد. رهبران [چین]، بی‌اعتبار کردن کمک‌های شوروی و کوبا به کشورهایی را که به دنبال رهایی بودند یا مسیر مستقلی را پیش می‌گرفتند، بر پیشبرد مبارزات آن کشورها ارجح می‌دانستند. چین در سال ۱۹۷۹ به ویتنام حمله کرد. جمهوری خلق چین این عقب‌نشینی‌ها از سیاست طبقاتی را با اتخاذ تئوری غیرلنینیستی سه جهان که امپریالیسم ایالات متحده را با «سوسیال امپریالیسم» شوروی برابر می‌دانست، توجیه می‌کرد.

با فروپاشی اتحاد شوروی، جمهوری خلق چین پسا-مائو، سیاست خارجی عاری از صف‌بندی‌های طبقاتی و منافع طبقاتی را آغاز کرد. چین به جای بنای سیاست حول محور منافع طبقه کارگر، تضاد اصلی را بین ایالات متحده و نزدیک‌ترین متحدان آن و یک «جنوب جهانی» مبهم تعریف می‌کند، مفهومی لغزنده که شامل بزرگ‌ترین و قدرتمندترین رقیب ایالات متحده، دیگر قدرت‌های اقتصادی نوظهور، و فقیرترین و محروم‌ترین کشورها از نظر اقتصادی می‌شود؛ کشورهایی که توسط مستبدان، رژیم‌های مردمی یا دموکراسی‌های بورژوایی اداره می‌شوند؛ و کشورهایی که از ایالات متحده سرپیچی می‌کنند، کشورهایی متحد ایالات متحده هستند، و کشورهایی که دست‌به‌دامن ایالات متحده هستند. به طور خلاصه، هیچ مبنای قابل تشخیصی – مطمئناً هیچ رابطه طبقاتی – وجود ندارد که امروزه این کشورهای گوناگون را به هم پیوند دهد. علاوه بر این – به طور متناقض – چین با هر دو طرف این «تضاد» روابط بی‌قید و شرط و از نظر اقتصادی مولد دارد.

بر این اساس، چین در کارزارهای بین‌المللی علیه نفض‌کنندگان رسوای حتی ابتدایی‌ترین ارزش‌های اخلاقی حضور ندارد؛ مانند بایکوت اقتصادی رژیم نسل‌کُش در اسرائیل. موضوع این نیست که روابط خارجی جمهوری خلق چین همواره خبیثانه است، بلکه بیش‌تر به این دلیل است که این روابط، فاقد انسجام و از منظر طبقاتی، به‌طرز ناامیدکننده‌ای بی‌طرف است.

این عدم انسجام در فقدان مشارکت مبارزه‌جویانه چین در موضوعات بین‌المللی حادِ چپ در این مقطعِ مشهود است؛ موضوعاتی مانند نسل‌کشی اسرائیل، جنگ کنونی ایالات متحده با ایران، اعمال دکترین مونرو در ونزوئلا، یا خفه کردن کوبا. آیا این چیزی است که چپ به عنوان مبارزه با نظام امپریالیستی می‌پذیرد؟

شمار بسیار زیادی از چپ‌گرایان وانمود می‌کنند که کشیدن دندان ایالات متحده یا کاهش نفوذ آن – شبیه برچیدن امپراتوری انگلیس – به امپریالیسم پایان می‌دهد. برای آن‌ها، رقابت شدید چین با ایالات متحده همان ضد-امپریالیسم است. البته، مارکسیست‌ها نباید این ساده‌سازی را باور کنند. از زمان جدل‌های لنین علیه کائوتسکی، مارکسیست-لنینیست‌ها فهمیده‌اند که این سرمایه‌داری است که امپریالیسم را به وجود می‌آورد و غلبه یا شکست یک کشور امپریالیستی – چه امپراتوری انگلیس، امپراتوری ژاپن، نازی‌ها یا ایالات متحده – به معنای پایان نظام امپریالیستی نیست. دیگر کشورهای سرمایه‌داری به دنبال سلطه خواهند بود و برای دستیابی به آن خطر جنگ را پذیرا خواهند شد. فقط پایان سرمایه‌داری این پیروزی را به ارمغان خواهد آورد. حتی مدت‌ها پیش از لنین، مارکس و انگلس این نتیجه‌گیری را به طور گسترده در مانیفست کمونیست تأیید کردند:

«به همان نسبت که استثمار یک فرد توسط فرد دیگر پایان می‌یابد، استثمار یک ملت توسط ملت دیگر نیز پایان خواهد یافت. به همان نسبت که تضاد بین طبقات در درون ملت‌ها از بین می‌رود، خصومت یک ملت نسبت به ملت دیگر نیز پایان خواهد یافت.» «مانیفست کمونیست»، انتشارات بین‌الملل، صفحه ۲۸.

این پیوند ناگسستنی بین وجود سرمایه‌داری و استثمار سایر ملت‌ها است که مفسران لیبرال و سوسیال دموکرات قادر به دیدن آن یا اذعان به آن نیستند. به جای آن، آن‌ها در رقابت‌های ذاتی نظام امپریالیستی، حمایت از یک ملت «بهتر» را بر ملت دیگر ترغیب می‌کنند. کمونیست‌های چینی، چه در حرف و چه در عمل، این رابطه را تصدیق نمی‌کنند. آن‌ها، بدون آنکه مشارکت مداوم خود در سیستم سرمایه‌داری جهانیِ تولید و مبادله کالا را محکوم نمایند، چگونه می‌توانند این رابطه را تصدیق نمایند؟

پنجاه سال بعد، مردم کمونیست‌های چینی را به خاطر صدها هزار داوطلب چینی که در دفاع از همسایه خود، کره شمالی، و مقاومت در برابر نقشه‌های امپریالیست خونخوار و دیوانه، ژنرال داگلاس مک آرتور، جان باختند، به یاد خواهند آورد؟ یا آن‌ها را به خاطر ۲۶ وام به کنیا به مبلغ مجموعاً ۶.۲ میلیارد دلار با نرخی مطلوب‌تر از نرخ پیشنهادی بانک جهانی یا صندوق بین‌المللی پول به یاد خواهند آورد؟

***

من کاملاً با کارلوس مارتینز موافقم که، نهایتاً، اختلاف ما به این برمی‌گردد که آیا حزب کمونیست حاکم چین، بدون آنکه خود توسط سرمایه‌داریِ طماع و غارتگر بلعیده شود می‌تواند سرمایه‌داری را با موفقیت مهار کند، و شرایط مادی را برای یک دولت سوسیالیستی ایجاد نماید؟ به سخن من، پرسش این می‌شود: آیا یک حزب کمونیست می‌تواند و باید سرمایه‌داری را «مدیریت» کند؟ به سخن مارتینز، پاسخ مربوطه در این نهفته است که «کدام طبقه قدرت دولتی را در دست دارد…»

رایج‌ترین پاسخ به این پرسش – پاسخی که مارتینز می‌دهد – اشاره به دوره پس از ۱۹۲۱ در اتحاد شوروی، دوره «سیاست اقتصادی نوین» یا «نپ» است. در آن دوره، رهبری شوروی سیاست‌هایی را اتخاذ کرد که کسب‌وکارهای خصوصی، بازارهای نسبتاً باز و سرمایه‌گذاری خارجی را دوباره به اقتصاد شوروی بازگرداند. مدافعان «سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی» از این واقعیت، مشروعیت تاریخی گشودن چین به بازار جهانی سرمایه‌داری و گسترش سریع روابط تولید سرمایه‌داری آن را استنتاج می‌کنند.

در واقع، سیاست «نپ» از اقتدار رهبر حزب، وی. آی. لنین، برخوردار بود. اما آنچه ناگفته مانده، عزم لنین برای کنار گذاشتن آن پس از بازگشت اقتصاد جنگ‌زده شوروی به روی پای خود، با درک این نکته است که «نپ» یک سیاست موقت بود. «نپ» با عدم تعادل‌های شدید (به‌اصطلاح بحران قیچی)، نابرابری‌های گسترده، فساد و بی‌ثباتی سیاسی همراه بود. با لغو «نپ»، اتحاد شوروی به مسیر رشد متعادل نیروهای مولده تحت روابط تولید سوسیالیستی بازگشت. همانطور که «ای. اچ. کار» در مطالعه دقیق خود از این دوره نوشت:

«اما تصویر ایده‌آل یک کشور عمدتاً دهقانی که بدون درد تحت فشارهای ملایم نپ به سمت سوسیالیسم تکامل می‌یافت، توسط روابط متشنج بین بخش‌های کشاورزی و صنعتی اقتصاد، که تداوم آن هنوز ریشه مشکل بود، مختل شد. پس از دوازدهمین کنگره حزب، با خیال راحت باور یا امید بر این بود که قیچی قیمت‌ها دیگر بیش‌تر گسترش نخواهد یافت و اوضاع به تدریج درست خواهد شد. برعکس اتفاق افتاد… در این زمان [اکتبر ۱۹۲۳] نشانه‌های غیرقابل انکار دیگری از یک بحران اقتصادی جدی ظهور کرده بود… تراست‌های صنعتی، با تکیه بر نقاط قوت موقعیت‌های مالی و سازمان فروش انحصاری خود و بازاری که توسط “طبقه متوسط” جدیدی که نپ در شهرها ایجاد کرده بود، فراهم می‌شد، به افزایش قیمت‌ها ادامه دادند و به عذم عرضه کالاها بسنده کردند… بحران اقتصادی ۱۹۲۳ به وضوح با بحران‌های قبلی که رژیم شوروی از سال ۱۹۱۷ از سر گذرانده بود، متفاوت بود… آنچه در سال ۱۹۲۳ اتفاق افتاد، از این نظر بحران نپ بود – به قول ریکوف “اولین بحران”، “که به ایجاد شکاف کارگران و دهقانان منجر شد.”» تاریخ روسیه شوروی: دوره فترت ۱۹۲۳-۱۹۲۴»، صفحات ۹۵-۹۷.

رهبری اتحاد شوروی بدون «نپ» پیش رفت، در سال ۱۹۲۸ یک برنامه پنج ساله با برنامه‌ریزی مرکزی اتخاذ نمود.

«چین خلق» نزدیک به نیم قرن به یک پروژه «شبیه-نپ» چسبیده است، و اکنون بزرگ‌ترین یا دومین اقتصاد بزرگ جهان را دارد؛ ما هنوز هیچ مسیرِ به‌وضوح تعریف‌شده‌ای را برای سلب مالکیت نهایی از سلب‌مالکیت‌کنندگان، یا حتی یک وعده در راه برای تعریف چنین مسیری را نمی‌شناسیم.

رویکرد «شبیه-نپ» چین و دفاع مارتینز از آن، مبتنی بر یک سفته است: حزب کمونیست قدرت دولتی را در دست دارد و به نمایندگی از طبقه کارگر، تضمین می‌کند که هم سرمایه‌داری احیا نخواهد شد و هم سوسیالیسم در آینده چین خواهد بود. با این حال، این یک سفته است، اما – به هیچ وجه – یک تضمین نیست.

اشاره به دو نکته لازم است:

۱- همانطور که تجربه اتحاد شوروی و کشورهای سوسیالیستی اروپای شرقی نشان می‌دهد، داشتن قدرت دولتی شرط کافی برای ماندن یک حزب در مسیر سوسیالیستی نیست. در حالی که تصرف قدرت دولتی – همانطور که بسیاری از ما معتقدیم – می‌تواند شرط لازم برای دستیابی به سوسیالیسم باشد، آنچه یک حزب حاکم در زمان قدرت انجام می‌دهد، تعیین می‌کند که آیا یک کشور به سمت آینده‌ای سوسیالیستی می‌رود یا از آن دور می‌شود. اگر دوران گورباچف چیزی به ما بیاموزد، این است که ساخت.مان سوسیالیسم یک پروژه شکننده است و یک حزب – حتی یک حزب کمونیست در قدرت – می‌تواند از مسیر خارج شود.

۲- جانبداری طبقاتی یک حزب کمونیست امر مسلمی نیست. جانب‌داری طبقاتیِ یک حزب کمونیست، از‌پیش‌تعیین‌شده نیست. احزاب بازتاب‌دهنده ساختارهای طبقاتی کشورهای خود در دوره‌های مختلف هستند؛ احزاب بازتاب‌دهنده ترکیب اعضای خود هستند؛ و احزاب بازتاب‌دهنده جهت‌گیری ایدئولوژیک رهبران خود هستند. این عوامل می‌توانند تعیین‌کننده باشند.

در مورد چین، درصد کارگران در حزب کمونیست بین سال‌های ۲۰۰۸ تا ۲۰۲۳ به طور پیوسته کاهش یافته است، همانطور که درصد دهقانان نیز. [منبع: اطلاعیه آماری درون حزبی حزب کمونیست چین]

این کاهش‌ها با افزایش نفوذ مدیران و متخصصان در میان اعضای حزب همراه بوده است. آشکارا، این روند نشان می‌دهد که حزب، به عنوان حافظ منافع توده‌های کارگر، ممکن است ضعیف‌تر شود. کارگران در سال ۲۰۲۳ کم‌تر از ۱۰ درصد از اعضا را تشکیل می‌دادند، و عضویت دهقانان به کم‌تر از متخصصان و مدیران، که بزرگترین دسته اشتغال در میان افراد گزارش شده است، کاهش یافته است.

این رشد دراماتیک عضویت در حزب توسط اقشار بالا با «گشایش» آغاز شد و در دوران شی ادامه دارد. انصافاً، تحت رهبری شی، تلاش‌هایی برای آموزش و ادغام این قشر در زندگی حزبی صورت گرفته است؛ اما با این وجود، تغییر از حزب کارگران و دهقانان به حزب مدیران و متخصصان (و «کارمندان دولت») روندی نگران‌کننده است. علاوه بر این، این روندها فرض مارتینز را مبنی بر اینکه حاکمیت قاطع کمونیست‌های چینی بر چین، مسیر سوسیالیستی را تضمین می‌کند، به چالش می‌کشد. روند مشابهی توسط حزب کمونیست اتحاد شوروی تا زمان انحلال اتحاد شوروی نشان داده شد. در پاسخ به این پرسش که «کدام طبقه قدرت دولتی را در دست دارد؟» پاسخ من این است که «من چندان مطمئن نیستم…»

اگر قرار باشد روایت‌های غربی باور شود، فساد در درون حزب کمونیست رواج یافته است. به اعتبار دبیرکل شی، حزب کارزار‌های قدرتمندی را علیه این سوءاستفاده از قدرت به راه انداخته و اقدامات سختگیرانه‌ای را حتی علیه افراد رده بالای قدرت دولتی اعمال کرده است. این قابل تحسین است. اما وجود ثروت‌اندوزی گسترده شخصی، نشانه نگران‌کننده‌ای از پوسیدگی ایدئولوژیک است.

***

من و مارتینز تحسین خود را نسبت به مارکسیست برجسته و فقید انگلیسی-هندی، «آر. پالمه دات»، ابراز می‌کنیم. مارتینز اخیراً (۲۷ ژوئن) در «سخنرانی یادبود آر. پالمه دات» در سال ۲۰۲۶ در لندن، درباره میراث دات صحبت کرد.

دات در سال ۱۹۶۷ جزوه‌ای با عنوان «چین به کجا می‌رود؟» نوشت که در آن با توجه به گسست از جنبش جهانی کمونیستی و هرج‌و‌مرج انقلاب فرهنگی، این پرسش را مطرح کرد که جمهوری خلق به کجا می‌رود؟ من سعی کرده‌ام در نوشته‌هایم درباره چین خلق، رویکرد دات را دنبال کنم، نه مسیر انتخابی حزب کمونیست چین را محکوم کنم و نه تایید، بلکه با تردید پرسش‌هایی را در مورد پیچ‌های خطرناک و مسیرهای انحرافی پرخطر در این مسیر مطرح کنم. من نخستین‌بار در سال ۲۰۱۱ در «معمای چینی» و اخیراً در «چین خلق: چه چیز در پیش است» وفاداری خود را به رویکرد دات ابراز کردم.

مارتینز در سخنرانی خود، از دیدگاه‌های انتقادی «دات» که در سال ۱۹۶۷ – هفت سال پیش از درگذشت او- مطرح شده بود، طفره نمی‌رود. او زیرکانه عنوان سخنرانی خود را این‌گونه انتخاب کرد: «راجانی پالم دات درباره چین معاصر چه فکر می‌کرد؟»

ما نمی‌توانیم بدانیم، اما اگر به تفکر «دات» به‌دقت توجه کنیم ، برایمان راه‌گشا خواهد بود.

مارتینز نقد «دات» به «تئوری سه جهان» را رد می‌کند و مدعی است که این تئوری امروزه نیز همچنان طنین‌انداز است؛ اگرچه او این تئوری را به شکلی بازگو می‌کند که کاملاً با واقعیت‌های کنونی ناسازگار و فرسنگ‌ها از واقعیت به دور است:

«اما این ایده که تضاد اصلی در سیاست جهانی بین ملت‌های تحت ستم و ستمگر است؛ و شناسایی عرصه اصلی مبارزه به عنوان عرصه‌ای در جنوب جهان به جای شمال صنعتی؛ و علاوه بر این، برجسته کردن امکان ایجاد یک “شیوه زندگی مشترک” با “جهان دوم” یا “منطقه میانی” و کمک به دور کردن آن از سلطه در حال مرگ – همه این‌ها برای شناختن جهان امروز معتبر و مفید است.»

دات در کتاب «چین به کجا می‌رود؟» «تئوری سه جهان» یا حتی هر تئوری معاصر دیگری که به آن بازمی‌گردد را بی‌اعتبار می‌کند:

«این تئوری جغرافیایی نبرد بین “شهرها” و “مناطق روستایی”، که از تجربه انقلاب چین گرفته شده و به مقیاس جهانی منتقل شده است، مستقیماً در خدمت تئوری‌های ارتجاعی امپریالیستی کنونی است که می‌کوشند تحلیل طبقاتی مارکسیستی از تضاد بین امپریالیسم و سوسیالیسم را به عنوان تضاد اصلی جهان انکار کنند و درگیری بین کشورهای «دارا» (که در آن [چینی‌ها] اتحاد شوروی را در همان سبد امپریالیسم غربی قرار می‌دهند) و کشورهای «ندار» را جایگزین آن کنند. بنابراین، این تئوری، در حالی که ادعا می‌کند صدای پرهیاهو به مبارزات ضد-امپریالیستی خلق‌های آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین می‌دهد، در واقع آن‌ها را از وحدت جبهه سوسیالیستی جهانی که پایه ضروری پیروزی آنهاست، جدا می‌کند و بنابراین آنها را در برابر امپریالیسم آسیب‌پذیر می‌سازد.» «چین به کجا می‌رود؟«، صفحه ۲۷

آیا «دات» امروز این استدلال را پس می‌گرفت؟ گمان نمی‌کنم. ما در جهانی زندگی می‌کنیم که کارگران پاکستانی یا کارگران بولیویایی، با کارگران فراموش‌شده‌ «شمالِ صنعت‌زدایی‌شده»، وجوه مشترک بیش‌تری دارند تا با بورژوازیِ بومی خود یا مستبدان فاسدی که بر کشورهاشان حکومت می‌کنند. سرنوشت آن‌ها بیش از آنکه – آن‌گونه که «تئوری سه جهان» القا می‌کند – به نبرد بورژوازیِ کشورهای متبوع‌شان برای کسب جایگاهی مساعدتر در سلسله‌مراتب امپریالیستی وابسته باشد، به تمایز قائل شدن میان طبقات مختلفی بستگی دارد که در صفِ حامیان یا مخالفان آن‌ها آرایش یافته‌اند

«دات»، همانطور که یک نگاه به نوشته‌های بسیار او نشان می‌دهد، یک جانبدار سرسخت سوسیالیسم بود. و او دیدگاه‌های خود را پیرامون آنچه سوسیالیسم را تشکیل می‌دهد، کاملاً واضح بیان می‌کند. او در مجموعه‌ای از سخنرانی‌ها که تحت عنوان «مسائل تاریخ معاصر» جمع‌آوری شده است، می‌نویسد:

«برای قربانیان بی‌گناه این بازی اصطلاحات، که ممکن است با به‌اصطلاح هویت سرمایه‌داری انحصاری بزرگ و سوسیالیسم گیج شوند، ساده‌ترین آزمون سرانگشتی برای قضاوت در مورد اقتصاد یک کشور، بررسی وجود بورس اوراق بهادار است. بورس‌های اوراق بهادار در استکهلم، لندن، پاریس و نیویورک وجود دارند. اما در مسکو یا پکن یا ورشو یا پراگ یا بوداپست بورس اوراق بهادار وجود ندارد. به عبارت دیگر، اقتصاد کشورهای غربی، هر چقدر هم که پوشش و ظاهر سوسیال دموکراتیک داشته باشد، مبتنی بر سهام و اوراق بهادار است؛ یعنی مبتنی بر مالکیت خصوصی ابزار تولید؛ مبتنی بر درآمدهای حاصل از مالکیت؛ مبتنی بر اجاره، بهره و سود حاصل از مالکیت یک طبقه اقلیت از نیروی کار کل جمعیت. در کشورهای سوسیالیستی نیازی به بورس اوراق بهادار نیست…»

«برای مخاطبان سوسیالیست، چنین توضیحی ممکن است تا حد کودکانه ابتدایی به نظر برسد. اما برای عموم مردم اهل مطالعه غربی، به ویژه روشنفکران بورژوا، که توسط مدافعان ارتجاعی (که اغلب ادعای داشتن عقاید “چپ” دارند و خود را در منتهی‌الیه چپ کمونیست‌های ارتجاعی منسوخ می‌دانند) گیج شده‌اند، این بازی اصطلاحات به حدی رایج شده یافته که توضیحی ابتدایی از این نوع ضروری است.» «مسائل تاریخ معاصر»، صفحه ۷۶.

متأسفانه امروز بورس‌های اوراق بهادار در مسکو، پکن، ورشو و پراگ به یک واقعیت تبدیل شده‌اند، که این خود گواهی بر عقب‌نشینی «سوسیالیسم واقعاً موجود» است. با این حال، بازی به هیچ‌وجه پایان نیافته است. ناکامی‌های سوسیالیسم، بسیار کم‌تر از افول یک سرمایه‌داریِ فاسد و ناکارآمد است. اما ناکامی‌های ما نباید انتظارات‌مان را از قدرت رهایی‌بخش و آزادی‌بخش سوسیالیسم کاهش دهد. ما هرگز نباید صرفاً اعلام پیروزی کنیم و آنچه را که داریم بپذیریم و آن را سوسیالیسم بنامیم.

از سوی دیگر، باید بپذیریم که دیگران ممکن است مسیر متفاوتی را برای رسیدن به هدف ما ببینند و آن را از راه‎های مختلف دنبال کنند.

مانند مارکسیست بزرگ، «آر. پالمه دات»، ما نباید از به چالش کشیدن این رویکردها بترسیم. همه دیدگاه‌های ایدئولوژیک، برنامه‌های سیاسی و سیاست‌ها باید به طور دقیق در معرض آزمون عقل و تاریخ قرار گیرند.

اگرچه «دات» پروژه انقلابی چین را مورد انتقاد شدید و – به نظر من، موجه – قرار داد، اما یک شرط مهم را مطرح کرد که باید در نظر داشت:

«… وظیفه انترناسیونالیستی ما، صرف نظر از هرگونه اختلاف در مورد مسائل سیاسی یا تاکتیکی با رهبری چین در جنبش جهانی کمونیستی، حفظ همبستگی با چین و مردم چین و انقلاب چین در برابر تجاوز امپریالیسم ایالات متحده است.» «چین به کحا می‌رود؟»، صفحات ۴۸-۴۷

https://mltoday.com/a-debate-on-china/