تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم
دوشنبه، ۲۱ مهر ۱۴۰۴
منبع: در دفاع از کمونیسم
نویسنده: نیکوس موتاس
شنبه، ۱۱ اکتبر ۲۰۲۵
جایزه صلح نوبل یا «چگونه امپریالیسم را ماست مالی میکنند»

پس از آنکه کمیته نوبل نروژ جایزه صلح ۲۰۲۵ را به ماریا کورینا ماچادو، رهبر اپوزیسیون ونزوئلا که تحت حمایت آمریکاست، اعطا کرد، روزنامههای غربی با شور و شوق از او حمایت کردند. آنها او را «چراغ راهنمای دموکراسی» و «نماد مقاومت مسالمتآمیز» نامیدند.
اما در زیر این همه خودستایی اخلاقی، حقیقتی یک قرنی نهفته است: جایزه صلح نوبل هرگز یک افتخار بیطرف نبوده است. این جایزه به عنوان یک سلاح ایدئولوژیک عمل کرده است – ابزاری تشریفاتی برای مشروعیت بخشیدن به امپریالیسم، تقدیس عوامل آن و بیاعتبار کردن کسانی که در برابر آن مقاومت میکنند.
از مارشال تا کیسینجر، از ساخاروف و گورباچف تا لخ والسا، اوباما و ال گور، کمیته نوبل پیوسته به نمایندگان قدرت امپریالیستی و پیاده نظام ایدئولوژیک آن جایزه داده است. جایزه ۲۰۲۵ به ماچادو یک انحراف نیست – بلکه ادامه آن است.
آلودگی خیلی زود شروع شد. در سال ۱۹۵۳، کمیته جایزه صلح را به ژنرال جورج سی. مارشال، رئیس ستاد ارتش ایالات متحده، که بعدها وزیر امور خارجه شد، به خاطر طرح موسوم به مارشال اعطا کرد. روایت رسمی آن را به عنوان یک اقدام خیرخواهانه بازسازی – که ایالات متحده از روی سخاوت، اروپای ویران شده را بازسازی کرد- توصیف نمود..
در واقع، طرح مارشال یک اقدام جنگ اقتصادی بود: یک انتقال عظیم سرمایه که برای تحکیم وابستگی اروپای غربی به سرمایه مالی آمریکا، احیای سرمایهداری تحت نظارت ایالات متحده و منزوی کردن بلوک سوسیالیستی طراحی شده بود. این نخستین تهاجم بزرگ جنگ سرد بود، مکانیسمی برای جلوگیری از نفوذ کمونیسم در فرانسه، ایتالیا و فراتر از آن بود، در حالی که پایگاه صنعتی اروپا را به دستورات واشنگتن گره میزد.
کمیته نوبل با اعطای جایزه صلح به مارشال، بازوی اقتصادی امپریالیسم را تقدیس کرد. ژنرالی که استراتژیاش اروپا را به یک تحتالحمایه سرمایهداری تبدیل کرده بود، از نو به عنوان یک انسانگرای آیندهنگر مطرح شد. از آن لحظه به بعد، این جایزه دیگر نمایانگر صلح نبود؛ بلکه به ابزاری برای تزئین تصرفات امپریالیستی تبدیل شد.
اگر جایزه مارشال بدبینانه بود، اعطای جایزه سال ۱۹۷۳ به هنری کیسینجر وقیحانه بود. کیسینجر به عنوان مشاور امنیت ملی و وزیر امور خارجه، برخی از خونینترین جنایات قرن بیستم را سازماندهی کرد: بمباران گسترده ویتنام، کامبوج و لائوس؛ کودتای مورد حمایت آمریکا در شیلی که دیکتاتوری فاشیستی پینوشه را روی کار آورد؛ کشتار در اندونزی و تیمور شرقی؛ براندازی جنبشهای آزادیبخش آفریقا؛ و حمایت از رژیمهای نسلکش از پاکستان تا آرژانتین.
اینکه چنین فردی به عنوان قهرمان صلح اعلام شد، هدف واقعی کمیته نوبل را آشکار میکند. جایزه کیسینجر به رسمیت شناختن دیپلماسی نبود – این یک عمل تطهیر اخلاقی بود. کمیته امپریالیسم را تبرئه کرد، قتلعام را به عنوان مذاکره بازنویسی نمود، و یک جنایتکار جنگی را به یک دولتمرد تبدیل کرد. لِه دوک تو، همتای ویتنامی او، با انزجار از دریافت جایزه خودداری کرد – عملی از روی صداقت که کل این نمایش را افشا کرد.
تا به امروز، جایزه ۱۹۷۳ به عنوان یکی از زنندهترین نمونههای وارونه سازی اخلاقی در تاریخ سیاسی مدرن– جایزه صلح به عنوان یک نشان خونین پیروزی امپریالیستی، باقی مانده است.
دو سال بعد، کمیته نوبل، آندره ساخاروف را به عنوان یک نماد مفید دیگر یافت. ساخاروف که زمانی یک فیزیکدان شوروی بود، توسط رسانههای غربی به پیامبر حقوق بشر ارتقا یافت – اما فقط به این دلیل که مخالفت او در خدمت منافع امپریالیستی قرار داشت. انتقاد او از اتحاد شوروی توسط جهان سرمایهداری به عنوان مدرکی مبنی بر اینکه خود سوسیالیسم استبداد است، مورد استفاده قرار گرفت.
غرب به ساخاروف به خاطر مخالفت او با سرکوب احترام نگذاشت – به او احترام گذاشت زیرا سوسیالیسم را رد میکرد. ارتقای او به قدوسیت، برای خشونت جهانی امپریالیسم- برای ریختن ناپالم بر سر ویتنام ، کودتاها در آمریکای لاتین، قتل عامها در اندونزی- پوشش اخلاقی فراهم کرد. پذیرش ساخاروف توسط کمیته نوبل در ارتباط با آزادی نبود؛ بلکه استقاده از نارضایتی به مثابه اسلحه بود. او به چهره معنوی کمونیسم-ستیزی تبدیل شد – شاهد زندهای که خیانت به سوسیالیسم میتواند کوتاهترین راه برای قدوسیت غربی باشد.
همین منطق، در سال ۱۹۹۰ کمیته نوبل را هنگام اهدای تاج به میخائیل گورباچف هدایت کرد. نخبگان غربی او را به عنوان فردی که با پایان دادن به جنگ سرد «صلح» را به ارمغان آورده بود، ستودند. اما نقش تاریخی واقعی گورباچف، فروپاشی نخستین دولت سوسیالیستی جهان و گشودن قلمرو آن به روی غارت سرمایهداری بود.
گورباچف تحت لوای پرسترویکا و گلاسنوست، طبقه کارگر شوروی را خلعسلاح کرد، مالکیت اشتراکی را برچید و اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی را به الیگارشها و سرمایه مالی غربی تحویل داد. به اصطلاح «صلحی» که او به دست آورد، در واقع صلح تسلیم – خاموشی یک انقلاب شکست خورده بود. کمیته نوبل با اعطای جایزه به او، بزرگترین پیروزی ژئوپلیتیک امپریالیسم از سال ۱۹۴۵-نابودی اردوگاه سوسیالیستی- را جشن گرفت. مدال گورباچف نه به خاطر نجات بشریت از درگیری، بلکه به خاطر تضمین سلطه بلامنازع سرمایهداری بود.
در سال ۱۹۸۳، جایزه صلح نوبل به لخ والسا، رهبر جنبش «همبستگی» در لهستان، تعلق گرفت. مفسران غربی او را به عنوان یک قهرمان کارگری فروتن که با «استبداد کمونیستی» مقابله میکرد، به تصویر کشیدند. با این حال، رهبری جنبش «همبستگی»، که به شدت توسط سازمان «سیا»، واتیکان و شبکههای اطلاعاتی غرب تأمین مالی و هدایت میشد، به یک دژکوب علیه سوسیالیسم تبدیل شد.
سیاستهای والسا نه انترناسیونالیسم پرولتری، بلکه ناسیونالیسم مذهبی بود؛ ظهور او نه نشان از آزادی کارگران، بلکه نشان از پیوستن آنها به جنگ صلیبی ضد-کمونیستی بود. جایزه نوبل به والسا، مانند جایزه نوبل به ساخاروف، یک مداخله ایدئولوژیک بود – پیامی بود به طبقه کارگر اروپای شرقی که راه رسیدن به عزت آنها نه در احیای سوسیالیسم، بلکه در نابودی آن نهفته است. سالهای بعد او به عنوان یک سیاستمدار نئولیبرال این نکته را تأیید کرد: او وسیلهای بود برای احیای امپراتوری، نه رهایی کارگران.
زمانی که باراک اوباما در سال ۲۰۰۹ جایزه صلح را دریافت کرد، نمایش مضحک کامل شد. او تازه ریاست جمهوری را به دست گرفته بود، با این حال کمیته نوبل او را مظهر امید اعلام کرد. کمی بعد، دولت او جنگ پهپادی را گسترش داد، لیبی را به بهانه مداخله بشردوستانه نابود کرد و نیروهای نیابتی ارتجاعی را در سراسر خاورمیانه مسلح کرد. جایزه نوبل اوباما یک پوشش پیشگیرانه – اخلاقی برای تداوم جنگ امپریالیستی تحت لفاظیهای لیبرال بود.
حتی گویاتر از آن، اعطای جایزه سال ۲۰۰۷ به ال گور، به خاطر فعالیتهای زیستمحیطی او بود. کمیته از او به خاطر افزایش آگاهی درباره تغییرات اقلیمی تقدیر کرد – و به راحتی فراموش کرد که گور، به عنوان معاون رئیسجمهور ایالات متحده، مستقیماً در بمباران یوگسلاوی توسط ناتو در سال ۱۹۹۹، که منجر به نابودی یک کشور مستقل در بالکان شد، همدست بود. فردی که زمانی «جنگ بشردوستانه» را از تریبون پنتاگون توجیه میکرد، به عنوان ناجی کره زمین از نو بستهبندی شد. جایزه او نشانگر چرخش زیستمحیطی ایدئولوژی امپریالیستی بود: ویرانی زمین توسط سرمایهداری در لباس یک جنگ صلیبی برای نجات آن.
در سال ۲۰۱۲، کمیته با اعطای جایزه صلح به اتحادیه اروپا به سطوح جدیدی از بیهودگی رسید. این جایزه نه به یک شخص، بلکه به یک نهاد امپریالیستی تعلق گرفت – نهادی که مسئول فقر میلیونها نفر از طریق ریاضت اقتصادی، تقویت رژیمهای مرزی نژادپرستانه و به راه انداختن جنگ اقتصادی در مناطق پیرامونی جهان است. «صلح» اتحادیه اروپا، صلح بانکداران و بوروکراتها بود: انضباط بدهی، سکوت بیکاری، آرامش گورهای مهاجران در مدیترانه.
اعطای جایزه به اتحادیه اروپا به معنای تقدیس خود سرمایهداری بود – به معنای ارائه ماشین استثمار به عنوان یک دستاورد بشردوستانه. این مناجاتی برای نظم امپراتوری بود، نه برای صلح.
در سرتاسر این موارد، کارکرد جایزه صلح نوبل غیرقابل تردید است. این جایزه نه به رسمیت شناختن وجدان، بلکه مکانیسمی برای تبلیغات امپریالیستی است. این جایزه به کسانی که با انقلاب مخالفند،اما هرگز با سرمایهداری مخالف نیستند، به کسانی که در خدمت سلسله مراتب جهانی هستند و در عین حال به زبان فضیلت سخن میگویند، پاداش میدهد. جایزه به جنایتکاران جنگی اعاده حیثیت میکند، همدستان را ارتقا میدهد و ناراضیهایی را که مخالفتشان برای دستور کار امپریالیسم بیخطر است، به همدستی دعوت میکند.
کمیته نوبل از طریق این نمادهای با دقت انتخاب شده، صلح را به عنوان تسلیم – حفظ منضبط سلطه سرمایهداری – تعریف میکند. جایزه، خشونت امپریالیسم را به اخلاق و همدستان آن را به قدیسان تبدیل میکند.
اعطای جایزه ۲۰۲۵ به ماریا کورینا ماچادو، این سنت را به طور یکپارچه ادامه میدهد. ماچادو، متحد سرسخت واشنگتن و بورژوازی ونزوئلا، در تلاشها برای سرنگونی دولت بولیواری از طریق تحریمها، کودتاها و دخالتهای خارجی مشارکت فعال داشته است. معرفی چنین چهرهای به عنوان قهرمان صلح، توهین به مردم ونزوئلا و به مفهوم حاکمیت ملی است.
جایزه نوبل او درباره دموکراسی نیست. بلکه درباره امپریالیسم است که سلطه ایدئولوژیک خود را بر آمریکای لاتین دوباره برقرار میکند. پیام کمیته روشن است: کسانی که در خدمت منافع امپریالیستی هستند، تقدیس خواهند شد؛ کسانی که مقاومت میکنند، اهریمن جلوه داده خواهند شد. روند بولیواری که با چاوز آغاز شد، با تمام مزایا و معایبش، قرار است این بار نه با بمب، بلکه با مدال مشروعیتزدایی شود.
جایزه صلح نوبل ابزاری برای صلح نیست، بلکه ابزاری برای قدرت طبقاتی است. این جایزه به روبنای ایدئولوژیک امپریالیسم تعلق دارد – به شبکهای از نهادها که رضایت برای استثمار و جنگ را تولید میکنند. این جایزه به جهانیان میگوید که صلح همان چیزی است که امپریالیسم آن را تعیین میکند: آرامش ملتهای تحت سلطه، سکوت انقلابهای سرکوبشده، نظم بازارها و انحصارها.
ما صلح واقعی – صلح رهاییبخش – نمیتواند توسط امپریالیسم اعطا شود. این صلح در مبارزه ساخته خواهد شد: در مقاومت کارگران، دهقانان و ملتهایی که از زانو زدن در برابر نظم سرمایهداری امتناع میکنند.
در اکثریت قریب به اتفاق موارد، جایزه صلح نوبل به کسانی که با امپریالیسم کنار میآیند، پاداش میدهد. تاریخ به کسانی که آن را سرنگون میکنند، پاداش خواهد داد.
https://www.idcommunism.com/2025/10/nobel-peace-prize-or-how-to-whitewash-imperialism.html
