جدیدترین مفهومی که چپ را از سوسیالیسم منحرف می‌کند، این دکترین است که چندقطبی جهانی – حذف ایالات متحده تک‌قطبی از رأس هرم امپریالیستی – به نوعی یک جهان عادلانه‌تر ایجاد خواهد نمود و حتا ما را به سوسیالیسم نزدیک خواهد کرد. اگرچه سرمایه‌داران در بسیاری از کشورها از هم‌تراز کردن زمین بازی اقتصادی و آزاد کردن بازارها برای سایر استثمارکنندگان استقبال می کنند، اما جهان چندقطبی هیچ سود آشکاری برای کارگران نخواهد داشت. بدون تردید، سلطه آهنینی که سرمایه‌داران ایالات متحده بر مؤسسات اقتصادی بین‌المللی داشته‌اند و استفاده بی‌رویه ایالات متحده از تحریم‌ها و تعرفه‌ها، رقبای ایالات متحده را خشمگین ساخته و هژمونی ایالات متحده را تضعیف کرده است. اما موفقیت آن‌ها در تضعیف قدرت ایالات متحده برای کارگران استثمارشونده در آسیا، آمریکای مرکزی و جنوبی یا آفریقا، که هم‌چنان مورد استثمار قرار می‌گیرند، نتایج کمی در بر دارد.

تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

منبع: مارکسیسم – لنینیسم امروز
نویسنده: گرگ گودلس
۳ سپتامبر ۲۰۲۴

آنچه تاریخ می‌آموزد…

 

«سال‌های ارتجاع (۱۹۱۰-۱۹۰۷) تزاریسم پیروز شد. همه احزاب انقلابی و آپوزیسیون درهم شکسته شدند. انحطاط، فساد اخلاقی، انشعاب، تفرقه، ارتداد، و پورنوگرافی جایگزین سیاست گردید. کشش به سوی ایده‌آلیسم فلسفی شدت یافت: عرفان پرده‌ای برای پوشش روحیات ضد-انقلابی ‌گردید. ولی، در عین حال همین شکست بزرگ به احزاب انقلابی و طبقه انقلابی درس حقیقی و سودمندترین درس‌ها را آموخت، درسی در دیالکتیک تاریخی، درسی در انظباط و توانایی در مبارزه سیاسی، و علم و هنر انجام آن مبارزه.» (لنین، «بیماری کودکی، چپ‌روی در کمونیسم)

تاریخ درباره جایی که امروز، در نیمه اول قرن بیست و یکم هستیم، به ما چه می‌گوید؟

مطمئناً به ما می‌گوید که سرمایه‌داری بزرگ‌ترین مانع برای حل بی‌عدالتی‌ها، نابخردی‌ها، و تهدیدهای حیاتی متعددی است که بشریت را تهدید می‌کند. تاریخ هم‌چنین به ما می‌آموزد که پاسخ‌های نادرست ناسیونالیسم، نژادپرستی و حذف اجتماعی هم‌چنان موانع اصلی غلبه بر سرمایه‌داری و شکاف طبقاتی در مرکز روابط اجتماعی سرمایه‌داری هستند. تفرقه – جدایی متحدین بالقوه در مبارزه علیه سرمایه‌داری – عفونت عمیقی است که کسانی را که در پی عدالت اجتماعی برای همه می‌باشند از حرکت باز می‌دارد، درسی که به نظر می‌رسد طرفداران هویت‌های تصادفاً انتخاب‌شده و عمیقاً شخصی آن‌را نیاموخته‌اند.

زمانی که ما موانع هویتی نامحدودی برای وحدت ایجاد می‌کنیم، زمانی که آن‌چه را که به مثابه یک به فرد هستیم بر هویت خود به مثابه یک طبقه ترجیح می‌دهیم، از شکست سرمایه‌داری دورتر می‌شویم.

درس‌های تاریخ به راحتی با کلی گویی‌های عجولانه و خواست‌‌اندیشانه گم شدند. تصور می‌شد که «پیروزی» ایالات متحده بر اتحاد شوروی در سال ۱۹۹۱ پایان تاریخ است، و در ذهن یکی از روشنفکران مشهور، فرانسیس فوکویاما، صعود جهانی ارزش‌های ایالات متحده و حکومت ایالات متحده بر نظم جهانی است. در عرض یک دهه، این نتیجه‌گیری در بسیاری از جبهه‌ها با مقاومت مصمم روبه‌رو شد، در حالی‌که ایالات متحده سعی می‌کرد سلطه خود را تحمیل کند، در همه عرصه‌ها توسط قدرت‌های مستقل در حال‌ظهور، شورش‌ها و نیروهای سرکش در آسیا، خاورمیانه و آمریکای جنوبی به چالش کشیده شد. جنگ دو دهه‌ای در افغانستان تنها یک نمونه دراماتیک از آن مقاومت سرسختانه در برابر قدرت ایالات متحده است.

متأسفانه، مقاومت مردمی در قدرت‌های سرمایه‌داری اروپا و آمریکای شمالی بعد از سال ۱۹۹۱ به سمت دیگری رفت. یک «راه سوم» مرکز-چپ که با عقب‌نشینی کمونیسم جان گرفته بود، به خاطر سیاست‌ اقتصادی «جزر بالارونده همه قایق‌ها را بالا می‌برد» و هم‌چنین سیاست‌های فرهنگی، میدان نبرد مطلوب راست‌ سیاسی، سیاست‌های طبقاتی را کنار نهاد. این چپ «خوشنام» – مورد احترام مراکز قدرت و ثروت – در دهه‌های بعد با فرسایش آرای طبقه کارگر هزینه انتخاباتی را پرداخت. امروز، مرکز-چپ اروپایی-آمریکایی، همراه با همتای مرکز-راست آن، شبیه پس از جنگ جهانی دوم، مذبوحانه برای تسلط بر سیاست کوشش می‌کند.

بحران‌های چندوجهی سرمایه‌داری -بیکاری، رشد اقتصادی کُند، تورم، رکود، عدم مشروعیت سیاسی، نابرابری، خدمات اجتماعی متلاشی‌شده، زیرساخت‌های فرسوده و تخریب محیط‌زیست – همگی از زمان «پیروزی» سرمایه‌داری در سال ۱۹۹۱ رخ داده‌اند. پایین آوردن انتظارات توده‌ها و افزایش محرومیت توده‌ای، فرصتی عینی برای تغییری که تنها در نسل‌های پیشین تصور می‌شد، را به چپ رادیکال داد.

اما چپ رادیکال برای این چالش آماده نبود، زیرا پس از سال ۱۹۹۱متقاعد شده بود که سوسیالیسم، آنگونه که ما آن را می‌شناسیم، یا غیرممکن است یا چنان دور از دسترس است که بتواند پروژه ما باشد. خودکشی و دگردیسی دو حزب کمونیست بزرگ اروپا فقط بر بدبینی افزود. این زمانی بود که به سال‌های پس از انقلاب شکست خورده روسیه ۱۹۰۵، آنطور که لنین توصیف می‌کند، شباهت داشت:

«تزاریسم [سرمایه‌داری] پیروز شد. همه احزاب انقلابی و آپوزیسیون درهم شکسته شدند. انحطاط، فساد اخلاقی، انشعاب، تفرقه، ارتداد، و پورنوگرافی جایگزین سیاست گردید. کشش به سوی ایده‌آلیسم فلسفی شدت یافت: عرفان پرده‌ای برای پوشش روحیات ضد-انقلابی ‌گردید. ولی، در عین حال همین شکست بزرگ به احزاب انقلابی و طبقه انقلابی درس حقیقی و سودمندترین درس‌ها را آموخت، درسی در دیالکتیک تاریخی، درسی در انظباط و توانایی در مبارزه سیاسی، و علم و هنر انجام آن مبارزه.»

با این تفاوت که چپ رادیکال عمدتاً از عقب‌نشینی ۱۹۹۱، به غیر از کنار نهادن پروژه سوسیالیستی، هیچ درس مفیدی نیاموخت. زمانی‌که مشاغل به تعداد زیاد به کشورهای کم دستمزد منتقل شدند، چپ‌ها «جهانی‎سازی» را – روندی که معمولاً و مکرراً در روند انباشت سرمایه بروز می‌کند- مقصر قلمداد کردند. مبارزه با یک فاز – فازی که به زودی با یک ناسیونالیسم اقتصادی فزاینده از آن عبور خواهد شد- برای بیماری‌های جامعه بسیار آسان‌تر، اما بسیار کم تأثیرتر از حمله به مادر آن – سرمایه‌داری- است. چنین به نظر می‌رسید که چپ‌ها بر این باورند که در واقع می‌توانند زمان را به دوران تخیلی‌تر و خوش‌خیم‌تر سرمایه‌داری بازگردانند.

دیگران در جنبش سوسیالیستی رقیق‌شده، «نئولیبرالیسم» – مجموعه‌ای از سیاست‌های طبقه حاکم را که برای فرار از فروپاشی دهه ۱۹۷۰ پارادایم کینز/طرف تقاضای پس از جنگ طراحی شده بود- به عنوان دشمن تعیین کردند.

در طول آن دهه از دست رفته، رکود تورمی و رقابت تهاجمی خارجی، الگوی سازش طبقاتی را بی‌آبرو کرد، به طوری که شرکت‌های انحصاری بی‌رحمانه علیه همکاران خود، یعنی رهبری کارگری سازش-طبقاتی چرخیدند؛ دهه‌ها تهاجم سرمایه‌داری، و در پی آن، با شکست متحدین لیبرال و «ترفی‌خواه» سابق زحمتکشان، بسیاری از دستاوردهای گذشته معکوس شد.

پس از ۱۹۹۱ و در شرایطی که افراد زیادی پروژه سوسیالیستی را کنار نهادند، چپ‌ها ترجیح دادند به سرطان سرمایه‌داری حمله نکنند، و بحای آن، سعی نمودند علائم بالینی دردناک نئولیبرالیسم را تخفیف دهند.

انحراف به سمت «ایده‌آلیسم فلسفی» توصیف شده توسط لنین، پس از فروپاشی اتحاد شوروی در همه جا بود. دانشگاهیان تئوری امپریالیسم لنین را، به تخیلات نامعقول درباره افول دولت-ملت (تخیلی که با گسترده جهانی تهاجم امپراتوری ایالات متحده – برجسته‌ترین و قدرتمندترین دولت-ملت تمام دوران‌ها نقش بر آب می‌شد) تقلیل دادند. متفکران دیگر، شرکت‌های سرمایه‌داری فراملی را سایه‌افکن بر دولت-ملت، و جایگزین آن دیدند، گویی که دولت-ملت تنگاتنگ با سرمایه انحصاری آمیخته نشده است. این انحراف از تحلیل تاریخی-ماتریالیستی لنین، با رساله بدنام هاردت و نگری به نام «امپراتوری»، که فرض می‌کند تاریخ اکنون در یک نیروی اسرارآمیز و کامل‌کننده که آن‌ها آن را «امپراتوری» می‌نامند، در هستی مبهم و غیرقابل توصیف، رقیب «تصور مطلق» هگل ادامه می‌یاید به اوج مضحک خود رسید.

برخی در چپ بین‌المللی، احیای سوسیالیستی احتمالی را در طرد به‌حق سلطه ایالات متحده توسط جنبش‌های اجتماعی در آمریکای لاتین، به اصطلاح انقلاب «صورتی» می‌دیدند. انتخابات چندین رهبر کاریزماتیک امیدبخش را، که آشکارا و قویاً از دستورات تحمیلی امپریالیسم ایالات متحده سرپیچی می‌کردند، به قدرت رساند. مهم‌تر از همه، هوگو چاوز نخوت دولت ایالات متحده را به سخره گرفت و آن را تحقیر کرد، سیاست خارجی مستقلی را ایجاد کرد، و یک دولت رفاه سخاوتمندانه و انسانی را بر اساس درآمد منابع فراوان ونزوئلا آغاز کرد.

رهبران دیگری در آمریکای مرکزی و جنوبی برای پیوستن به این جبهه ضد-امپریالیستی و سوسیال دمکراتیک، با استقلال بولیواری از استعمار نو (پروژه حاکمیت) به مثابه برجسته‌ترین مشخصه آن‌، الهام گرفتند. به دلیل لفاظی‌های «سوسیالیستی»، بسیاری در چپ‌ این جنبش‌های چند-طبقه‌ و رفرمیستی را به جایگاه «سوسیالیسم قرن بیست و یکم» ارتقاء دادند. انصافاً، برخی از رهبران حقیقتاً آرزو و تصور سوسیالیسم داشتند، اگرچه فاقد برنامه، حزب انقلابی و شناخت لازم بودند.

سوسیالیسم قرن بیست و یکم، بدون رویارویی حیاتی با سرمایه‌داری، ثابت کرده است که یک هدف دست نیافتنی است، به ویژه با وجود بورژوازی داخلی تحت حمایت ایالات متحده که هنوز قدرت اقتصادی گسترده‌ای را در اختیار دارد. رویای سوسیال دمکراتیکِ رام کردن سرمایه‌داری، با شراکت در سرمایه‌داری، در هیچ جا حمایت طبقات کارگر را حفظ نکرده است. این رویا، با غول خصمانه‌ای که دَم در آن ایستاده است، در آمریکای لاتین نیز تحقق نمی‌یابد.

جدیدترین مفهومی که چپ را از سوسیالیسم منحرف می‌کند، این دکترین است که چندقطبی جهانی – حذف ایالات متحده تک‌قطبی از رأس هرم امپریالیستی – به نوعی یک جهان عادلانه‌تر ایجاد خواهد نمود و حتا ما را به سوسیالیسم نزدیک خواهد کرد. اگرچه سرمایه‌داران در بسیاری از کشورها از هم‌تراز کردن زمین بازی اقتصادی و آزاد کردن بازارها برای سایر استثمارکنندگان استقبال می کنند، اما جهان چندقطبی هیچ سود آشکاری برای کارگران نخواهد داشت. بدون تردید، سلطه آهنینی که سرمایه‌داران ایالات متحده بر مؤسسات اقتصادی بین‌المللی داشته‌اند و استفاده بی‌رویه ایالات متحده از تحریم‌ها و تعرفه‌ها، رقبای ایالات متحده را خشمگین ساخته و هژمونی ایالات متحده را تضعیف کرده است. اما موفقیت آن‌ها در تضعیف قدرت ایالات متحده برای کارگران استثمارشونده در آسیا، آمریکای مرکزی و جنوبی یا آفریقا، که هم‌چنان مورد استثمار قرار می‌گیرند، نتایج کمی در بر دارد.

مانند دوره پس از انقلاب ۱۹۰۵ روسیه که لنین توصیف کرد، دوره پس از خروج اتحاد شوروی برای چپ بین‌المللی دشوار بوده است. پس از مغازله با پاسخ‌های عجیب، «بدیع» و احمقانه به آنچه که بسیاری به‌عنوان شکست سوسیالیسم تصور می‌کنند، چپ پیروزی‌های کمی را به طبقه‌ کارگر تحت محاصره‌ ارائه کرده است. در سی و سه سال گذشته، تئوریسین‌ها دشمنان جدیدی ساخته‌اند: سرمایه‌داری نئولیبرالی، سرمایه‌داری فاجعه‌آمیز، سرمایه‌داری نژادی، سرمایه‌داری خویشاوندی، ابر-سرمایه‌داری، سرمایه‌داری ویروس کرونا، سرمایه‌داری تک‌قطبی و انبوهی از سرمایه‌داری‌های موصوفی. ویژگی مشترک در همه این تئوری‌ها، یک تردیدی مهلک برای برخورد با خود نظام سرمایه‌داری است. همه آن‌ها به یک سرمایه‌داری اصلاح‌شده، مدیریت شده ایمان دارند که – با حذف انحرافات آن – به نحوی به همه طبقات خدمت خواهد کرد.

پس از سی و سه سال، این آزمایش در نجات دادن سرمایه‌داری از خود آن‌را باید کنار نهاد. به قول لنین زمان آن فرا رسیده است که چپ «یک درس واقعی و بسیار مفید، درسی در دیالکتیک تاریخی، درسی در درک مبارزه سیاسی، و در علم و هنر انجام آن مبارزه» بیاموزد. اگر هدف ما شکست دادن سرمایه‌داری است، این به اشکال تجربه شده و آزموده شده سازمان سیاسی نیاز دارد: یک سازمان سیاسی انقلابی. این به یک حزب جسور و مستقل نیاز دارد که تجسم هم دموکراسی و هم مرکزیت باشد – یک حزب لنینیستی – با برنامه‌ای روشن مبتنی بر جذب کارگران برای بزرگ‌ترین پروژه قرن بیست و یکم: پیروزی و ساختمان سوسیالیسم. این آن چیزی است که تاریخ می‌آموزد.

https://mltoday.com/what-history-teaches/