در زندگی انسان اتفاقات عجیبی رخ میدهد. یکی از آنها این است که سبک زندگی که از هر نظر مضر است، بر زندگی شما تأثیر مثبت میگذارد.

تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم
منبع: «چپ»(soL)
نویسنده: انگین سولاک اوغلو
۱۳ ژانویه ۲۰۲۵
گور و قدرت
من در سال ۱۹۸۳ با بورسیه مبادله فرهنگی/آموزشی به فرانسه رفتم. من ۱۶ ساله بودم. ابتدا لازم است کمی درباره آن پسر جوان توضیح بدهم
من فرزند یک خانواده «حزب جمهوری خلق» بودم که در تاریخ ۱۲ سپتامبر در ترکیه سریعاً از «اجویت امید ما است» به «زنده باد کنان پاشا» گذار کرده بود. در خانواده بزرگ من چپهای واقعی وجود داشتند، اما عموماً از آنها به عنوان «بچههای خوب، اما کمی چپگرا…» یاد میشد.
افراطگرایی راست افراطی نیز چیزی نبود که مورد استقبال قرار گیرد. اگر قرار بود با آنارشیسم مبارزه بشود، «دولت اینرا انجام میداد». ما تا مغز استخوان ناسیونالیست بودیم. بدون آنکه به زبان بیاوریم، آتاتورکیسیت بودیم. یک ترک به دنیا میارزید. ما اروپای غربی، نه آمریکا را تحسین میکردیم. ما همچنین کمی شکاک بودیم. در آنجا برخی از تروریسم ارمنی و از این قبیل، حمایت میکردند، و نمیخواستند بفهمند که ۱۲ سپتامبر [روز کودتای نظامی] چقدر خوب بود.
در بخش شفاهی امتحانات بورسیه تحصیلی و به ویژه مراحل آماده سازی، در سن ۱۶ سالگی برای من و همسالانم که به خارج از کشور میرفتند توضیح داده شد که وظیفه محول شده به آنها این است که «ترکیه را، که به اندازه کافی شناخته شده نیست و معرفی آن ضعیف است نمایندگی کنند، و به اروپاییها نشان بدهند که یک کودک نمونه ترک چگونه کودکی است.»
من با چنین آمادگی به فرانسه رفتم و ۱۰ ماه نزد یک خانواده فرانسوی ماندم. پدر خانواده معاون مدیر مدرسهای بود که من میرفتم، و مادر کارمند راهآهن دولتی فرانسه بود. ما در یک خوابگاه در داخل مدرسه زندگی میکردیم.
آن زمان دوره جالبی در سیاست فرانسه بود. حزب سوسیالیست و حزب کمونیست فرانسه با نامزدهای مشترک وارد انتخابات ریاست جمهوری ۱۹۸۱ شدند، میتران انتخابات را برد و ائتلاف دو حزب اکثریت را در مجمع ملی به دست آورد و به قدرت رسید. به بیان روشنتر، برای نخستینبار پس از جنگ جهانی دوم، «چپ» بر فرانسه حکومت میکرد. در شورای وزیران چهار وزیر کمونیست حضور داشتند. مردم فرانسه مزخرفات جناح راست مورد حمایت سرمایه فرانسوی در جریان مبارزات انتخاباتی را، مبنی بر اینکه «اگر چپها پیروز شوند، تانکهای شوروی وارد پاریس خواهند شد» نخریدند. پدر و مادر خانوادهای که من نزد آنها بودم، کاتولیکهای مؤمن راست-مرکز بودند، اما آنها به چپ رای دادند زیرا از دزدی و فساد جناح راست به ستوه آمده بودند. اگرچه وفاداری آنها به فرانسه واقعی بود، آنها هیچ کشور دیگری را رد نمیکردند. من از آنها آموختم که بین ناسیونالیسم و میهنپرستی تفاوت وجود دارد.
سال ۱۹۸۳به عنوان سالی شناخته میشود که میتران و دولت حزب سوسیالیست-حزب کمونیست در فرانسه از نفس افتاد. دولت ائتلافی، که عملیات بسیار چپگرایانهای را در چارچوب «برنامه مشترک»ای که در سال ۱۹۷۲ تهیه کرده بودند آغاز کرده و بخشهای حیاتی را ملی کرده بود، در حال تزلزل بود. سرمایه و ناتو ناراضی بودند. اگرچه فرانسه مدتها بود که ادعای انقلاب خود را کنار گذاشته بود، اما دولتی که کمونیستها در آن حضور داشتند الگوی بدی برای اداره آن بود. برخی از مشکلات اقتصادی تجربه شده در واقع به میتران، که از دوران جوانی روابط بسیار محدودی با چپ داشت، فرصتی که او برای طفره رفتن منتظر آن بود را داد.
سیاستهای «ریاضتی» اعلام شده به خروج وزرای کمونیست از دولت منجر شد. این دقیقاً چیزی بود که حزب سوسیالیست میخواست. حزب سوسیالیست که به راست چرخیده بود، در انتخابات سراسری ۱۹۸۶اکثریت خود را در مجمع ملی از دست داد. آنچه در آن زمان رخ داد، کنار گذاشتن سیاست ملیسازی و عمل نکردن به وعدههای برنامه مشترک، سرخوردگی بزرگی برای تودههای وسیع بود. معنای دیگر آن این بود که به اصطلاح چپ، که سعی میکرد در محدودههای ترسیم شده بوسیله بورژوازی بازی کند، ارتباط خود را با تودههای کارگر کاملاً از دست داده بود.
دومین سرخوردگی بزرگی که میتران ایجاد کرد، آخرین مشتری گوری است که در عنوان این مقاله به آن اشاره شد: ژان ماری لو پن. او یک افسر سابق بود. بزرگترین دستاورد حرفهای او شکنجههایی است که بر استقلالطلبان الجزایری اعمال کرد. نقش دیگری که او در تاریخ ایفا کرد این بود که او بخشی از حکومت نظامی بود که سعی کرد رئیسجمهور دوگل را، به دلیل موافقت او با استقلال الجزایر، سرنگون کند.
لوپن در اصل اهل برتون بود. برتونها ملتی اقلیت با اصلیت سلتیک هستند که در فرانسه زندگی میکنند. آنها ریشههای مشابهی با ایرلندیها، اسکاتلندیها و ولزیها دارند. روستاهایی در منطقه بریتانی وجود داشت که تقریباً تا جنگ جهانی دوم در آنها فرانسوی صحبت نمیشد. به هر حال، به فاشیست خودمان برگردیم. زمانی که میتران به قدرت رسید، لوپن نماد راست افراطی فرانسه، رهبر «جبهه ملی» سازمان اصلی آن جنبش بود. اما، در آن سالها راستگرایی افراطی در فرانسه هنر سختی بود. راست افراطی فرانسه با همدستی آن با اشغال نازیها، شرمآورترین صفحه در تاریخ این کشور، مشخص میشد. تشکلهای سیاسی دیگر، از جمله احزاب راستگرا، مطبوعات و نشریات تحت کنترل گروههای مختلف سرمایه و رادیو-تلویزیون عمومی که قدرت خود را حفظ کرده بودند، نوعی قرنطینه را بر جناح راست افراطی تحمیل میکردند، به اصطلاح، «حتی به آنها اجازه ورود به حیاط دادخ نمیشد». برای لوپن تقریباً غیرممکن بود که در تلویزیون یا رادیو ظاهر شود، صحبت کند، یا با یک روزنامه جریان اصلی مصاحبه داشته باشد.
در آن محیط، میتران که به دلیل خیانت به تودهها قدرتش در خطر بود، دومین سرخوردگی بزرگ مردم فرانسه را رقم زد. او در بیانیهای که در سال ۱۹۸۲ به مطبوعات داد، اظهار داشت که با لوپن و حزب او ناعادلانه برخورد میشود و اینکه آنها باید در رقابتهای سیاسی و رسانهها نیز جایگاهی پیدا کنند. بلافاصله پس از آن، نظام انتخاباتی در فرانسه توسط میتران به گونهای تغییر یافت که به احزاب کوچکتر و البته به «جبهه ملی» یک مزیت داد. محاسبه میتران ساده بود. راست افراطی آرای راست کلاسیک را تقسیم میکند، و این تضمین میکند که حزب خودش در قدرت یا حداقل در جایگاه حزب اول باقی بماند. در واقع، در نخستین انتخاباتی که پس از این متمم برگزار شد، راست افراطی ۳۵ کرسی از ۵۷۷ کرسی نمایندگی در «مجمع ملی» را دست آورد. در این میان، محاسبات میتران البته غلط از آب درآمد. راست سنتی متحد قدرت را در دست گرفت، در حالیکه آرای حزب سوسیالست کاهش یافت و به جایگاه نیروی سیاسی دوم سقوط کرد.
میتوان گفت که خط عروج ژان ماری لوپن و جنبش سیاسی راست افراطی او در فرانسه از همین جا آغاز شد. لوپن مانند همه همپالگیهای خود، یک فاشیست پست و موجودی شرور بود. اما او احمق نبود. او از فرصتی که به او داده شد به خوبی استفاده کرد. این بار او مهاجرین، به ویژه مردم آفریقای شمالی را در نقطه هدف جنبش خود، که در طول تاریخ با یهودی-ستیزی تغذیه شده بود، قرار داد. او مردم عادی فرانسه را که به دلیل افزایش سودورزی روسا در حال فقیر شدن بودند متقاعد کرد که مهاجرین علت فقیر شدن آنها هستند.
از آن نقطه به بعد، سرمایه سیاسی او در مطبوعات فضای بیشتری پیدا کرد، و زمانی که او در سال ۲۰۰۶ حزب خود را به دخترش مارین لوپن سپرد، «جبهه ملی» به یک نیروی تعیینکننده در سیاست و جامعه فرانسه تبدیل شده بود، و اقدامات سازماندهی جدی را، به ویژه در سندیکاهای پلیس انجام داده بود. از سوی دیگر، مارین میراثی را که از پدرش دریافت کرده بود، با حمایت روزافزون سرمایه و مطابق با روح زمان به سطوح بالاتری رساند، و همچنین توانست کارکرد حمایت از صهیونیسم را به جنبشی سیاسی بسپارد که یهودی-ستیزی را در ژنهای خود داشت. از آنجایی که این موضوع در خود یک مقاله جداگانه است، آن را کوتاه میکنم و به لوپن پدر و نقش مهمی که او در زندگی من ایفا کرد باز میگردم.
زمانیکه ژان ماری لوپن در سال ۱۹۸۴ به آرامی در تلویزیون فرانسه ظاهر شد و لجنپراکنی کرد، خانوادهای که من با آنها زندگی میکردم عمیقاً شوکه شد. چگونه بود که مردی با «یک چشمبند موشه دایان»، مدافع سنت همدستی با نازیها، میتوانست از «فرانسه متعلق به فرانسویها است» سخن بگوید و درباره اخراج هر فرد دارای پوست تیره صحبت کند، و علاوه بر آن، اردوگاههای کار اجباری نازیها به عنوان «جزئیات کوچکی از تاریخ» توصیف کند؟
تعجب به سرعت، همانطور که میباید، به خشم تبدیل شد. خیابانهای نانت، شهری که من در آن زندگی میکردم، مانند سراسر فرانسه، از جمعیت پر شد. خانواده فرانسوی میزبان من و کودکان آن به خیابان میرفتند و به من گفتند تو هم بیا. به عنوان کودکی که با این دروغ بزرگ شده بود که راهپیمایی، خدای ناکرده، «آنارشیستی» است، با تردید پذیرفتم. آن روز راه افتادیم و به لوپن، حزبش، نژادپرستها و فاشیسم دشنام دادیم. این راهپیمایی در منطقهای به پایان رسید که ۵۰ مبارز مقاومت در جریان اشغال نانت توسط آلمانها اعدام شدند. آن روز برای نخستینبار متوجه شدم که زندگی، مقاومت و سیاست از خیابان تغذیه میشود.
جن من از بطری که از بدو تولدم در آن بود فرار کرد و دیگر به داخل آن باز نگشت. دلیلی برای بازگشت آن وجود نداشت، زیرا چارهای به غیر از ادامه مبارزه با فاشیسم و سرمایه وجود نداشت. زیرا لوپن، که هفته گذشته درگذشت و دیروز به خاک سپرده شد، اکنون در گور است، اما ایدههای او همچنان، و نه فقط در فرانسه در قدرت است…
